پایان تاریخ و واپسین انسان- قسمت دوم
یك ساحت اسلام، سلبى است و یك ساحت آن ایجابى. هر ایجابى مستلزم سلبى است. غرب و غرب گرایان ساحت سلبى اسلام را تحریك مى كنند و مفهوم «جهاد اصغر» را معنى مى دهند، چنان كه وساوس و حجاب هاى نفسانى «جهاد اكبر» را بر مى انگیزد، به شرط خودآگاهى اسلامى و الاّ در غفلت وضع همان خواهد بود كه ملك فهدها خادم الحرمین و در ضمن بزرگ ترین دوست آمریكا و انگلیس در خاورمیانه خواهد ماند و در ضمن با اسراییل هم مماشات خواهند كرد.● نظریه ى پایان تاریخ «فوكویاما» اگر اندیشه به سوى تفكر تاریخى ـ سیاسى «فوكویاما» گرایش یابد تردید دیگر برخورد تمدن ها بىوجه خواهد بود. چالشى جدى در آینده جز مسابقه براى رسیدن به قافله ى نظام هاى دموكراسى لیبرال بىوجه خواهد بود.(5) البته در نظام هاى دموكراسى لیبرال دین، مذهب و عرفان هاى شرقى نیز وجود خواهند داشت و فشارهاى روزمره ى سیاسى، اقتصادى و اجتماعى را به نحوى تسكین خواهند بخشید و نفس انسان را در مسیر نیست انگارى و مدرنیته و تحمّل دردهاى جان كاه تقویت خواهند كرد. مسیحیت، یهودیت و اسلام هر سه در ذیل تجدّد و سكولاریسم در متن غربى اضمحلال خواهند یافت، دیگر چالشى عمومى و فرا خصوصى در حوزه ى شریعت و دیانت وجود نخواهد داشت. دین به مرتبه ى نازل ترین امور و مسایل خصوصى و فردى مى افتد و یا موضوع هیجان انگیزترین مباحث كلامى و فلسفى یا فعالیت هاى مؤسسه هاى خیریه مى شود بى آن كه اثرى در سیاست و اقتصاد عمومى داشته باشد و این همان وضعیت تدین دوم است كه «اسوالد اشپینگلر» براى عصر زمستانى دین كلیسایى تعبیر مى كند. ● تدیّن دوم «اشپینگلر» به اعتقاد این متفكر آلمانى دیانت كلیسایى هنگامى كه به تدین به مثابه ى یك امر شخصى تبدیل مى گردد، دوران پایان فرهنگ دینى مسیحى فرا مى رسد. وى معتقد است كه در این دوره هیچ پدیده ى تازه اى در فرهنگ مسیحى به وجود نمى آید و فقط مانند این است كه مه اى كه سرزمینى را پوشانده، رفته رفته به كنار مىرود و صورتهاى قدیمى تفكر ناآگاهانه، مجدداً ظاهر مى شود. تدین دوم اگرچه از اجزاء تدین اصیل برخوردار است، لكن به نوع دیگر آزمون مى شود و به نوع دیگر به بیان در مى آید، كه در حقیقت همان آزمون و بیان اومانیستى جدید است. با این وجهه ى نظر، دین در دوره ى جدید به خودى خود ارزش ندارد. ارزش آن در خدمتى است كه به حكومت مى كند. چون دین مایه ى تقویت و استحكام دولت مى شود. بنابر سیاست ماكیاولى «شهریار» باید آن را رواج دهد و به خود بندد. هر چیزى كه موافق دین است حتى اگر باطل باشد، باید پذیرفته شود و مورد تقویت قرار گیرد، پس دین باید تابع سیاست باشد. در این جا نوعى وحدت وارونه وجود دارد. معمایى كه ادوارد سعید بدان اشاره مى كند، یعنى مسلمان بودن همراه با تجدد (مدرنیسم) و سكولاریسم، این چنین واقعیت پیدا كرده است، این اسلامیت عین استقرار در جهان تدین دوم است. این دیانت و گونه رفتارهاى دینى، به قول سعید نوعى غیر جدى از بیان احساس درونى است. آن چه موجب نگرانى مسلمانان مى باشد، امرار معاش روزانه و تغذیه كودكان است و گرایش هاى اسلامى روش هاى ساده ى بیان احساس رضایت عاطفى به نظر مى رسد نه چیزى بیش از این. (6) امّا ادوارد سعید نمى تواند ظهور بنیاد گرایان مجاهد را ناشى از اصرار بر هویت اسلامى نداند و مشكل غرب در این نقطه آغاز مى شود وگرنه در درون غرب هم گرایش هاى غیر جدى مشابه دینى وجود دارد، امّا به این نوع گرایش ها «ستیزه جو» نام نمى نهند. چه كسى است كه دولت هاى فاسد غرب گراى غربى را به عنوان عامل ظلم ستیزى و محرك اسلام انقلابى نادیده گیرد. |
یك ساحت اسلام، سلبى است و یك ساحت آن ایجابى. هر ایجابى مستلزم سلبى است. غرب و غرب گرایان ساحت سلبى اسلام را تحریك مى كنند و مفهوم «جهاد اصغر» را معنى مى دهند، چنان كه وساوس و حجاب هاى نفسانى «جهاد اكبر» را بر مى انگیزد، به شرط خودآگاهى اسلامى و الاّ در غفلت وضع همان خواهد بود كه ملك فهدها خادم الحرمین و در ضمن بزرگ ترین دوست آمریكا و انگلیس در خاورمیانه خواهد ماند و در ضمن با اسراییل هم مماشات خواهند كرد، امّا با احیاى خودآگاهى اسلامى دیگر فضاى مناسب براى ادامه ى حیات رهبران فاسد عرب نخواهد بود، و هویت اسلامى به قدر سطح این خودآگاهى باز مى گردد و آن گاه برخورد تمدن ها قطعى است، بى آن كه بخواهیم براى آنان زمان نزدیك یا دورى تصور كنیم.
در حال حاضر انقلاب اسلامى و جنبش هاى تمدنى و فرهنگى اسلام در یك وضع بینابینى است. در چالش آرام تمدن غربى با آثار باقیمانده ى سنت هاى اسلامى و خودآگاهى دینى مردم به جان آمده برخى سرزمین هاى اسلامى البته وجود نفت و حمایت غرب قدرى از دردهاى آشكار مى كاهد. امّا آیا اوضاع سرزمین هاى اسلامى شكننده نیست و خطر فروپاشى نظام هاى كنونى وجود ندارد؟ اسراییل موجودى است كه توسط غرب در قلب خاور میانه خلق شده و در نتیجه مسلمانان آن را یك دست نشانده ى غربى تصور مى كنند، اما غرب همواره مى كوشد به آن رسمیت بخشد و این همیشه به صورت گره ناگشودنى خواهد ماند و در برخورد تمدن ها كاملاً خودنمایى مى كند نشان خواهد داد
● پارادایم برخورد تمدن ها و مشكلات درونى آنها
در این جا ذكر این نكته قابل تأمل خواهد بود كه قصد راقم سطور تأیید اجزاى تئورى و قبول «پارادایم هانتینگتون» با عناصر مختلفش نیست، بلكه تأیید كلیت آن است بدون در نظر گرفتن مسأله ى وحدت تمدن اسلامى و كنفوسیوسیسم كه جنبه ى مهاركنندگى براى سیاست خارجى دارد و خلط مبحث اساسى هانتینگتون است.
تقسیم بندى تمدنى هانتینگتون ضعیف و اغلب بى پایه است. هفت یا هشت صورت نوعى تمدنى عمده ى جهانى (تمدن هاى غربى، كنفوسیوسى، ژاپنى، اسلامى، هندو، اسلاوى، ارتدوكسى، آمریكایى، لاتین و احتمالاً آفریقایى) در عصر حاضر در یك صورت بندى ناموجه شكل گرفته اند. جدا كردن روسیه و آمریكاى لاتین و ارتدوكس و اسلاو از تمدن غربى (اروپا، آمریكاى شمالى و احتمالاً استرالیا) ناموجه است. اساساً دیگر عنصر سرخ پوستى در فرهنگ آمریكایى لاتین سركوب شده است و مذهب ارتدوكس تقریباً در درون فرهنگ غربى دیگر مناطق اروپایى استحاله شده است و تضاد روسى ـ ژرمنى ـ انگلوساكسونى و دیگر تبارهاى اروپایى تضادى نفسانى بوده كه به صورت تبارپرستى افراطى و قوم سیاسى، ناسیونالیسم افراطى بر اساس روحیه ى نژادى در آمده بود.
این تضاد در درون تمدن غربى شكل گرفت و سرانجام به صورت فاشیسم و نژادپرستى بروز كرد. جنگ اول و دوم و جنگ هاى محلى سه ساله و صد ساله و جنگ ویتنام و جنگ كره، جنگ داخلى اسپانیا و جنگ هاى آفریقاى شمالى و مركزى همه از درون تمدن غرب و براى توسعه طلبى نفسانى سران سیاسى براى اشغال بیشتر بازار مصرف و منابع انرژى و مادى و انسانى است. با این حال، جنگ عراق با كشورهاى خلیج و آمریكا و اتحادیه ى اروپا نزاعى نفسانى در درون تمدن غربى بود و با وجود شعارهاى صدام ربطى به آزادى سرزمین هاى اشغالى و اسلام نداشت و هیچ گاه مشروعیتى میان مسلمانان كسب نكرد. وى بنا بر ضرورت براى بیشتر كارها و اعمال توسعه طلبانه ى خود شعارهاى اسلامى سر داده بود.
اما درباره ى تمدن هاى كنفوسیوسى، ژاپنى و هندو، هانتینگتون مبالغه مى كند. هر سه ى این تمدن ها عملاً به جهت بحران هاى ذاتى خود، عملى نبودن آن ها در نظام كنونى عالم، فقدان شریعت، دوگانگى دنیا و دین، جدایى حیات دینى رهبانى با حیات دنیوى در عرف شرق دور، آیین هاى هندو و بودایى، نظام كشنده ى كاستى (طبقات غیر قابل نفوذ كه عین احكام دینى كنفوسیوسى و هندوییسم است)، قبول نظریه ى طبقه ى نجس ها و صدها عامل ویران گر فرهنگ و تمدن، این تمدن ها را مسخ، فسخ و نابود كرده و فقط بخشى از عادت هاى تاریخى مانند روحیه ى كار بدون چون و چرا، با طاعت كوركورانه و مشتى اسطورهاى عقل و دین ستیز باقى گذاشته است و علاوه بر این هر دو این تمدن هاى شرقى در مسیر تئورى پایان تاریخ و آخرین انسان فرانسیس فوكویاما در جستجوى سكولاریسم غربى معتدل و ایجاد نظام هاى سیاسى مبتنى بر بازار آزاد اقتصادى و رقابت در تجارت بین الملل هستند. به هر حال همه ى تمدن ها در جهان كنونى در همین مسیرند و حتى ژاپن كه در نظر هانتینگتون مدرن شده بى آن كه غربى شود، دقیقاً تمدن آمریكایى است، هرچند در باطنش كشمكشى غریب وجود داشته باشد و افق و زیستگاه تاریخى اش در جغرافیاى مغربى مشرق است و تقدیر شرقى و آیین سنیتویى خود را فراموش كرده، مانند چین كه هویت كنفوسیوسى و هند كه هویت هند و بودایى اش مسخ شده است. تنها برخورد و چالش جدى جهان فرا سیاسى تمدنى، برخورد اسلام و غرب است كه بخشى از آن به صورت نزاعى نظامى ـ سیاسى در آمده است و چه بسا كه تمدن هاى شرقى جذب این چالش شوند.
در این صورت، آن چه در تئورى هانتینگتون اهمیت دارد برخورد دو تمدن غربى و اسلامى است وگرنه هم تقسیم تمدنى او بىوجه است، هم مسأله ى نزاع هاى درونى و مبالغه آمیز و هم دیگر مسایل كوچك مانند: جنگ خلیج فارس و صدام حسین را نمود برخورد تمدن ها تلقى كردن. حقیقت آن است كه بسیارى از نزاع ها در جهان كنونى میان فراكسیون هاى مختلف نظام وابسته به قدرت غربى صورت مى گیرد. این ها همه برخوردهاى درونى تمدنى اند، اما بر خورد ایران و عراق كه هر دو به ظاهر تعلق به عالم اسلام دارند مظهر برخورد تمدن اسلامى با تمدن غربى است، چنان كه جنگ بوسنى تا اندازه اى چنین بود. بنیاد این تئورى در پى عروج نهضت هاى اسلامى على الخصوص وقوع انقلاب اسلامى تكوین یافته است.
● انقلاب اسلامى خاستگاه زایش تئورى برخورد تمدنها
انقلاب اسلامى با احیاى تمدنى در عصر بحران معنویت تمدن غربى چالش هاى فكرى تازه اى را پیش روى انسان غربى قرارداد و این واقعه پس از پایان جنگ سرد اهمیت بیشترى یافت. به ویژه ماهیت جدید انقلاب كه امام خمینى (رحمه الله) آن را طرح كرده بود، اسلام را به مثابه یك نوع گرایش سیاسى فرهنگى براى یكسان سازى و هم سازى، سازش با مبانى فرهنگ و تمدن غربى معرفى تلقى نمى كرد. راه جدید امام خمینى (قدس سره) با راه سنّتى روشن فكران دینى از سیدجمال تا شریعتى و جریان هاى فرهنگى شبیه نهضت آزادى متباین بود. بى آن كه بخواهیم در این باب گزافه گویى كنیم.
انقلاب اسلامى به اعتقاد راقم این سطور انقلاب و نهضتى در حدّ همه ى نهضت هاى آماده گر دینى كه در آستانه ى عصر ظهور ادیان و انقلاب هاى فرهنگى تمدنى جهان است نه چیزى فراتر از آن، چونان نهضت انبیا و معصومین. با این حال نباید انقلاب اسلامى را به حد و مرتبه ى شورش ها و انقلاب هاى زمینى معاصر یا قدیم مانند انقلاب انگلستان، آمریكا، فرانسه و روسیه تقلیل و فروكاهش داد. انقلاب اسلامى در عرض همه ى انقلاب هاى آماده گر و متذكر دینى است كه وجهه ى نفى كنندگى آن نسبت به وضع موجود بسیار قوى تر از وجهه ى فرهنگى و هنرى آن است، هرچند از فرهنگ و هنر نیز به نسبت بهره اى جدّى و عمیق دارد. بدون خودآگاهى فرهنگى و هنرى اصیل آن، وجه نفى كنندگان آن نیز بى پایه مى نمود.
اصالت و هویت دینى انقلاب در این جا با هویت غربى متفاوت مى شود، و چالش هاى آن و برخورد تازه ى تمدن غربى در ایجاد پارادایم برخورد تمدن ها به همین اصالت و هویت باز مى گردد. همین وجهه ى نظر، به ویژه در نظر گرفتن جریان دوم یعنى تمدن اسلام مقابل غرب، نسبت به تئورى هاى پیروزى غرب پس از جنگ سرد، پایان تاریخ، ختم تضادهاى ایدئولوژیك و برترى لیبرال دموكراسى غربى در سراسر كره ى خاكى در نظریه ى فرانسیس فوكویاما قابل تأمل است. البته تئورى هاى انسانى از طریق انسان و با انسان تحقق مى یابد و هر دو تئورى هاى پایان تاریخ و برخورد تمدن ها بى نسبت با فعل دراراده ى انسانى نیست و این جز حضور اراده ى مطلق الهى و تقدیر جهانى نیست.
محمد مددپور
منبع: باشگاه اندیشه
تبلیغات
یك ساحت اسلام، سلبى است و یك ساحت آن ایجابى. هر ایجابى مستلزم سلبى است. غرب و غرب گرایان ساحت سلبى اسلام را تحریك مى كنند و مفهوم «جهاد اصغر» را معنى مى دهند، چنان كه وساوس و حجاب هاى نفسانى «جهاد اكبر» را بر مى انگیزد، به شرط خودآگاهى اسلامى و الاّ در غفلت وضع همان خواهد بود كه ملك فهدها خادم الحرمین و در ضمن بزرگ ترین دوست آمریكا و انگلیس در خاورمیانه خواهد ماند و در ضمن با اسراییل هم مماشات خواهند كرد.
مدیر : 