این عرفان ها و شبه عرفان ها و آیین هاى اساطیرى و جادویى مشرق زمینى و مغرب زمینى و قرون وسطایى از وراى موج تمدن صنعتى مى گذرد و چون وضع اباحى نسبت به تمدن مدرن دارد اساساً و اصلاً با این تمدن درگیر نمى شود، به همین دلیل نیز با مخالفت روبرو نمى شود، اما كم ترین جلوه هاى عینى اسلام از جمله: «روسرى حجاب» در دانش آموزان مسلمان فرانسوى رهبران جامعه ى غربى را مى آشوبد و آن ها را بر مى انگیزد. زیرا اسلام صورت اباحى پیدا نمى كند مگر آن كه بطور كلى تأویل شود.
● فوكویاما و پایان تاریخ غرب

به اعتقاد «فرانسیس فوكویاما» پژوهش گر مؤسسه ى مطالعاتى غیر انتفاعى راند. (7) پایان تاریخ زمانى است كه انسان به شكلى از جامعه ى انسانى دست یابد و در آن عمیق ترین و اساسى ترین نیازهاى بشرى برآورده شود. بشر، امروزه به جایى رسیده است كه نمى تواند دنیایى ذاتاً متفاوت از جهان كنونى را تصور كند، چرا كه هیچ نشانه اى از امكان بهبود بنیادین نظم جارى وجود ندارد.

با پیروزى لیبرال دموكراسى بر رقباى ایدئولوژیك خود نظیر سلطنت موروثى، فاشیسم و جدیدتر از همه كمونیسم، در سراسر جهان اتفاق نظر مهمى درباره ى مشروعیت لیبرال دموكراسى به عنوان تنها نظام حكومتى موفق به وجود آمده است. اما افزون بر آن لیبرال دموكراسى ممكن است «نقطه ى پایان تكامل ایدئولوژیك بشر» و «آخرین شكل حكومت بشرى» باشد و در این مقام پایان تاریخ را تشكیل مى دهد. شكست كمونیسم دلیل پیروزى ارزش هاى لیبرال غربى و پایان درگیرى هاى ایدئولوژیك است.

از درون كلمات فوكویاما مى توان دریافت كه لیبرال دموكراسى آخرین جامعه ى بشرى است و دنیایى ذاتاً متفاوت با جهان كنونى كه فراهم آمده ى لیبرال دموكراسى است نمى توان تصور كرد. چرا كه هیچ نشانه اى از امكان بهبود بنیادین نظم جارى وجود ندارد. پس نظریه ى فوكویاما از جهتى براى لیبرال دموكراسى امیدوار كننده است امّا از جهتى ناامید كننده، زیرا هیچ گونه امكان بهبود بنیادین نظم جارى وجود ندارد. در جامعه ى آینده ى پایانى هیچ گونه تضادى نیست و برترى از آن لیبرال دموكراسى است.

● گسست در تئورى پایان تاریخ

اما این نظریه ى ساده اندیشانه دوام نیاورد. چالش هاى نفسانى از یكسو با خیزش جریان هاى ناسیونالیسم افراطى و كوشش هاى معنوى با خیزش جریان هاى معنویت طلب و انقلاب اسلامى خواب راحت و فرعونى لیبرال هاى دموكراسى را بر هم زد. البته چالش هاى نفسانى ناشى از بنیادهاى فرهنگ رنسانسى كه با اومانیسم و لیبرالیسم جمعى و ناسیونالیسم قرن نوزده مناسبت داشت، در برابر نفسى فزون خواه تر و منطقى تر لیبرال دموكراسى دچار بحران بقا خواهد شد. چنان كه صرب هاى افراطى گرفتار آن شدند و ژاپن، بوسنى، كوزوو، افغانستان، سرزمین هاى اشغالى فلسطین و... به صورت مستعمره هاى مدرن دموكراسى لیبرال اتحادیه ى اروپا و امریكا در آمدند. بطورى كه بدون اجازه ى اشغال گران جدید، كمترین استقلال ندارند.

اما خطر اساسى در دو ناحیه وجود دارد: خیزش نهضت هاى معنوى در غرب و انقلاب اسلامى در شرق كه طبیعتاً محرّك احساسات جهادى حق طلبانه ى مردم مسلمان از جمله فلسطینیان و اعراب نیز خواهد بود.

● بحران تمدن غربى و نظریه ى برژینسكى
 
بحران معنویت، دروغ زدگى، نفسانیت تمدن غربى و دموكراسى هاى لیبرال كه «زبگینیو برژینسكى» (8) نیز آن را تایید كرده است. وى ضمن هم دلى و هم سنخى با هانتینگتون در خطوط گسل و واحد درگیرى هاى جهان، اعتراف مى كند كه با كالبد شكافى فرهنگى غربى ضعف هاى جبران ناپذیر این فرهنگ نمایان مى شود. این ضعف ها در تئورى هانتینگتون نادیده انگاشته شده است از این جا خطر را تنها امرى بیرونى و خارجى تلقى مى كند، حال آن كه خطر بزرگ در درون تمدن غرب است.

به اعتقاد برژینسكى، سكولاریسم عنان گسیخته ى حاكم بر نیم كره ى غربى در درون خود نطفه ى ویرانى فرهنگ غربى را مى پرورد، از این رو آن چه ابر قدرتى آمریكا را در معرض زوال قرار مى دهد سكولاریسم عنان گسیخته ى غربى است و نه برخورد تمدن ها. فساد درونى نظام غربى و رژیم هاى وابسته ى فاسد، مشروعیت نظام لیبرال دموكراسى را از بین مى برد. از جمله دروغ سیاسى حقوق بشر كه صرفاً در چارچوب مسایل سیاسى تعریف مى شود و حقیقت ندارد. حقوق بشر به تنهایى باید آرمان «زندگى خوب» و «انسانى» را در نظر آورد. انسان كنونى در وراى تضادهاى ایدئولوژیك و درگیرى هاى كهن زندگى جمعى جاى خود را به مسایلى مى دهد كه بیشتر به ویژگى هاى زندگى خوب و اصالت انسانى مربوط مى شود. (9)

از این دیدگاه، انسان مدرن درجستجوى حیاتى معنوى وانسانى است كه دموكراسى هاى لیبرال قادر به تأمین آن نیست.تمدن غفلت و رفاه قادر به تأمین زندگى خوب نیست.زندگى خوب نیازمند فضیلت و ارزش نظم اخلاقى و باورهاى معنوى است. تبدیل اسلام خود به خود به دشمن غرب یا مخالف حقوق بشر قلمداد كردن از برخورد سیاسى با حقوق بشر سر چشمه مى گیرد و باید از آن اجتناب شود و با نگرشى وسیع تر به مفهوم حقوق بشر، كاملاً انسانیت افراد به عنوان یك وجود كامل و نه صرفاً به عنوان عامل سیاسى یا اقتصادى محترم شمرده شود.البته با رفتار اسلام ستیزه جو همانند«صدورحكم اعدام سلمان رشدى» نمىتوان كنار آمد، اما انتقاداز اسلام به صورت كلى وسعى درتحمیل مفهوم كاملاً سیاسى كه غرب ازحقوق بشر دارد،چیزى جز خود باورى محض نیست.

در زمینه ى فرهنگى نیز غرب نوعى لذت گرایى مادى را رواج مى دهد كه در تحلیل نهایى براى بعد معنوى انسان خیلى زیان آور است. به هر روى، سكولاریسم غربى نمى تواند بهترین معیار سنجش براى حقوق بشر باشد، بلكه موجى فرهنگى است كه در آن لذت گرایى، خوش گذرانى و مصرف گرایى مفاهیم سیاسى یك زندگى خوب را تشكیل مى دهد، در حالى كه طبیعت انسانى چیزى فراتر از آن است و در شرایطى كه خلأ معنوى و پوچى اخلاقى وجود دارد، دفاع از یك موجود سیاسى چندان معنا نمى دهد. خلاصه آن كه فرهنگ ناپارسایى و ثروت اندوزى در آمریكا براى تبدیل قدرت این كشور به نوعى اقتدار معنوى معتبر جهانى زیان آور است. زیرا چنین فرهنگى تلاش هایى را كه براى گسترش و به انجام رساندن برترى لیبرالیسم در جهان صورت مى گیرد پوچ و منافقانه جلوه مى دهد.

برژینسكى با جنبه ى سیاسى با نظریه ى برخورد تمدن ها مخالفتى نمى كند، اما به اعتقاد او نكته ى نادیده مانده، عبارت است از درون گسیختگى فرهنگ غربى به مثابه مهم ترین عامل سقوط اقتدار غرب. وى این علل درونى سقوط غرب را كارى تر از علل بیرونى مى بیند. لذت گرایى مادى، مصرف گرایى، خوش گذرانى، ناپارسایى و ثروت اندوزى كه نابودگر ساحت معنوى انسان است علت اساسى و نطفه ى خود ویرانى فرهنگ غرب است.

با این ویژگى هاى تمدن، مشروعیت و جمعیت و اقتدار و اعتبار معنوى جهانى بى معنى خواهد بود. این ها به صورت امپریالیسم و استكبار جهانى نمایان مى شود كه به رسم شیطان، نفسها را فریب مى دهد و به دنبال خود مى كشد. اما انسان سرانجام از دام شیطان مى گریزد و طالب آن مى شود كه عهدى دیگر با خدا ببند. حال زمان قطعى این عهد كى فرا خواهد رسید معلوم نیست. زیرا تقدیر انسان با اراده ى انسانى ظهور مى كند. البته تردیدى نیست كه در نگاه شیعه به عالم پایان تاریخ آنچنانكه فوكویاما معتقد است بالیبرال دموكراسى نیست بلكه با ظهور «بقیة الله الاعظم حضرت حجت بن الحسن العسكرى»تاریخ مرحله ى پایانى،آخرالزمانى،قیامت صغرىوكبراى خود را به پایان خواهد رساند.

از این جا نوعى تلقى دیگر از فردا و پس فرداى جهان در نظر مى آید كه خلاف اعتقاد همگانى (یا انكار عمومى رسمى و نه غیر رسمى) در سطح جهانى است. فوكویاما در فضاى فرهنگ آمریكایى مى پنداشت ترتیبات نهاد دموكراسى هاى لیبرال بهترین چیزى است كه بشر مى تواند به آن برسد. از این جا مى توان دریافت كه بشر به پایان تاریخ خود رسیده است. به این مفهوم غرب براى فوكویاما فاقد جاى گزین هاى تاریخ است و همه به جبر به سوى دموكراسى هاى لیبرال مبتنى بر بازار آزاد اقتصادى خواهند رفت.

تئورى هانتینگتون گرچه نظر او را رد نمىكند، اما به نظر او جز برترى دموكراسى هاى لیبرال چیزى نیست. یعنى با وجود طرح تئورى برخورد تمدنها خود به نحوى درآشتى نهایى تمدن ها به نفع غرب فكر مى كند. او در خاتمه ى مقاله اش راه كار مهار تمدن هاى كنفوسیوسى ـ اسلامى (دولت هاى شرقى) و حمایت از گروه هاى غرب گرا و سازمان هاى بین المللى را كه ارزش هاى غربى و منافع آن ها را مشروعیت مى بخشند، طرح مى كند و از اعتلاى احتمالى سرزمین هاى شرقى سخن مىگوید در حالى كه مدرن شده اند و ثروت و فنّاورى، مهارت ها و ابزار و سلاح هایى را كه از عناصر اصلى مدرنیسم است بدست آورده اند.

البته او تصور مىكند مدرنیسم ممكن است با ارزش هاوفرهنگ سنّتى شرقى ها سازش كند، از این جا غرب هر روز بیشتر ناگزیر از كنار آمدن با تمدن هاى مدرن غیرغربى خواهد شد كه از نظر قدرت به غرب نزدیك مى شوند ولى ارزش ها و منافعشان با ارزش ها و منافع غرب تفاوت دارد. این وضع، ایجاب مىكند كه غرب قدرت اقتصادى و سیاسى لازم را براى پاسدارى از منافع خوددربرابر تمدن هاى مزبور، حفظ كند.

هم چنین لازم است كه غرب، درك عمیق ترى از بینش هاى اصیل مذهبى و فلسفى كه زیر بناى تمدن هاى دیگر را تشكیل مى دهد و نیز راه هایى كه اعضاى این تمدن ها منافع خود را در آن مى بینند، پیدا كند و عناصر مشترك بین تمدن غربى و سایر تمدن ها را بشناسد. در آینده ى قابل پیش بینى، هیچ تمدن جهان گیرى وجود نخواهد داشت، بلكه دنیایى خواهد بود با تمدن هاى گوناگون كه هر یك ناگزیر است هم زیستى با دیگران را بیاموزد.

با بررسى عمیق تر، اوضاع تمدن غربى آن چنان كه برژینسكى گزارش مى دهد چندان مساعد نیست. در دیدگاه او سكولاریسم غربى به عنوان یك موج فرهنگى است كه در آن لذت گرایى و خوش گذرانى و مصرف گرایى صرف و دنیا پرستى و صیانت نفس به هر قیمت مفاهیم اصلى یك زندگى خوب را تشكیل مى دهد، در حالى كه طبیعت و سرشت انسانى چیزى فراتر از آن است.

در چنین خلأ اخلاقى و معنوى است كه دفاع از انسان سیاسى چندان معنى نمى دهد. این عین خود تباهى فرهنگى است كه نمونه بودن آمریكا و تمدن غربى را به مثابه یك نظام نمونه براى دیگران ضایع مى سازد.

این تمدن و فرهنگ كه ثروت اندوزى، ناپارسایى، لذت جویى و مصرف گرایى چونان ودیعه تلقى مىكند، انتقال قدرت تمدن غرب را به نوعى اقتدار معنوی (10) با اعتبار جهانى منتفى مىكند. پس سكولاریسم عنان گسیخته در درون خویش نطفه ى خود ویرانى فرهنگى را پرورش مى دهد. همین سكولاریسم حقوق بشر را دروغى تام و تمام به نظر مى آورد و همین ارزش هاى قلابى تمدن غربى است كه نیچه در برابر آن «نه» مىگوید و آن را چون ارزش هاى فرتوت اژدهاوار مى خواند كه هستى انسان را به نیست انگارى منفعل مىكشاند.همه ى منتقدان ارزش هاى غربى از ماركس و كیركه گورتا هیدگر برانگیزاننده ى نهضت هاى انتقادى درتمدن و فرهنگ غربى و تضادهاى درونى را در این تمدن ایجاد مىكنند.این تضادها بیانگر شكافى بزرگ در متن تمدن غربى است.

 ● دوگانگى شرق و غرب: پارسایى و ناپارسایى


در برابر شكاف هاى ژرف تمدن غربى و تناقض ها و دوگانگى، شرق و جهان اسلام و دنیاى ایرانى نوعى پرهیزگارى و پارسایى را در برابر ناپارسایى شدید و نیست انگارى انفعالى مدرن و تجدد زده قرار مى دهد. اما مهم ترین ویژگى شرقى در زمانه، اگر هنوز شرقى وجود داشته باشد در غیاب حضور مؤثر در سناریو و تقدیر جهانى تكنیك و مدرنیته و بى استعدادى غریب شرق اسلامى در تعلق به جهان كنونى، در آن حالاتى حضور دارد كه بیان گر عالم دینى و اساطیرى و آن ساحت ماوراى جهان است كه در محدوده ى ساحت حیاتى وجود انسان قرار دارد و این عالم شهودى دینى ـ اساطیرى آهنگ روح انسان شرقى را موزون مى كند.

این عالم محلى براى بروز خارجى و تبدیل شدن آن شهود دینى ـ اساطیرى شرقى به تقدیر نظام مدرنیته نیست. اما هر امر مستورى مى تواند روزى بطور تام و تمام انكشاف حاصل كند و آن ناپارسایى مكانیكى دكارتى غرب را كه بیگانه از عالم سماع اساطیرى ـ دینى مشرق زمین است به مبارزه فراخواند. این نگاه در غرب در پوشش تاریخى اختیارى نظام مكانیكى و مدرنیته قرار گرفته است، اما شرق به اضطرار باطن خویش را پوشانده و هستى اش را به غارت داده و دچار نیست انگارى منفعل اضطرارى نه اختیارى و اصیل شده است.

این نیست انگارى در غرب گرایى و مدرنیسم سطحى جهان اسلام و شرق ظهور و بروز فراگیر داشته و آن پارسایى و معنویت شرقى را كاسته یا مسخ كرده است. مدرنیسم همواره با غربى شدن مترادف بود و هیچ جاى جهان مدرنیسم منهاى غربى شدن وجود نداشته است مگر نوع سطحى آن، البته اگر نیست انگارى یا به تعبیر «سید جمال» اگر روح فلسفى جدید نباشد هیچ گاه پیشرفت فنون غربى، علم مدرن، فنّاورى، دموكراسى، بازار آزاد اقتصادى، مطبوعات و رسانه ها آن چنان كه در غرب وقوع یافته است تحقق نخواهد یافت.

از این جا هنوز آن عالم شهود اساطیرى دینى به نحوى فولكوریك به حیات خویش ادامه مىدهد و هویت هاى شرقى و اسلامى ما از میان نمىرودوجهان شمولى ارزشهاى جامعه هاى غربىتهدید مىشود. از سویى گرایش هاى فلسفى و حكمت هاى معنوى گروه هایى چون «رنه گنون» و «هانرى كرن» هرچند رویه هاى غربى غیر سیاسى در كنار جنبش هاى عرفانى كه آن هم بى خدشه نیست، در آن ها جدى است، اما نشان گر معنویت طلبى بخشى از سرخورده هاى سنت هاى تمدنى جدید و ارزش هاى غربى است.

بى شك فنّاورى به جهت عوامل باطنى آن یعنى تفكر حساب گر و تكنیكى كه زداینده ى تفكر معنوى است هرجا وارد شده پیوندهاى دینى و فضایل اخلاقى را تضعیف كرده است و بسیارى از جریان هاى فرهنگى سنّتى را متلاشى ساخته و تمدن هاى محلى و بومى را در كام خود فرو برده است. هر فروپاشى اگر با پُر كردن خلأ معنوى و افسردگى ناشى از تلاش یافتن همراه نباشد و به نحوى شور و حال اصیل گرایش نیابد، تحول تمدنى را با نوعى نیاز روبرو خواهد كرد كه تمدن غربى یا به سخن «الوین تافلر» موج سوم تاریخ (11) و تمدن جهانى،از این نظر بسیار فقیر است، به ویژه كه نیست انگارى ذاتى این تمدن درد و رنج جان كاهى را در پى نابودى سنت ها و مستورى حقایق دینى ایجاد مى كند. گرایش و نیاز ذاتى انسان به معنویت به صورت بهره گیرى از هیجان، شور و مستى، ناشى از عناصر و موارد غیر متعارف محذر و هنر و ورزش هاى هیجان زا همگى به نوع معنویت تصنعى انسان غربى باز مى گردد. اما از آن جا كه این نوع لذت گرایى مبتنى بر خوش گذرانى فاقد اصالت و خرد دردهاى جان كاه دوچندان و افسردگى روحى عمیقى را ایجاد مى كند، عرفان هاى اباحى شرقى تمدن هاى سنّتى موج اول این بار در خُم رنگ رزى بنیادهاى فرهنگى و شبه فرهنگى غرب رنگ مدرن به خود مى گیرد و به كار تقویت نفسانیت در حال تلاش و فرسایش تجدد زدگان و مدرنیست ها مى آید. این عرفان ها و شبه عرفان ها و آیین هاى اساطیرى و جادویى مشرق زمینى و مغرب زمینى و قرون وسطایى از وراى موج تمدن صنعتى مى گذرد و چون وضع اباحى نسبت به تمدن مدرن دارد اساساً و اصلاً با این تمدن درگیر نمى شود، به همین دلیل نیز با مخالفت روبرو نمى شود، اما كم ترین جلوه هاى عینى اسلام از جمله: «روسرى حجاب» در دانش آموزان مسلمان فرانسوى رهبران جامعه ى غربى را مى آشوبد و آن ها را بر مى انگیزد. زیرا اسلام صورت اباحى پیدا نمى كند مگر آن كه بطور كلى تأویل شود. چنان چه در تفكّر اسماعیلیه ى جدید و بهاییت به نحوى به چشم مى خورد كه نشان مى دهد این دو فرقه كاملاً در جامعه ى صنعتى جدید استحاله شده اند چنان كه مثلاً یهودیت و مسیحیت ظاهر غیر اباحى نیز هیچ گونه تضادى را با تمدن كنونى غرب القا نمى كنند، حتى هانتینگتون نام تمدن صنعتى را یهودى ـ مسیحى نهاده است.

● انتقال دین از تدیّن دوم به تدیّن اول و اوضاع بحرانى جهان شرق و غرب

 
وقتى كه دین به خاستگاه و ریشه هاى خود باز مى گردد و از تدیّن دوم به تدیّن اول رجوع مى كند، اباحیت و جدایى آن از شؤون تمدنى محو مى شود وافق هاى نو در برابر بشر گشوده مىشود. همین افق ها كه زمانى فرو بسته مانده بود، انفتاح بعد از انسداد و انكشاف بعد از مستورى و فرو بستگى ساحت قدس خود نزاع ها، درگیرى ها و چالش هاى جدید را ایجاد مى كند. حتى قبل از این رجوع انتظارى و آماده گرانه انسان واپسین عصر مدرن به دین اصیل و غیر اباحى غیر غربى شد و حضور خلقیات وراى غربى انسان شرقى و تذكر به مراتب باطنى وجود انسان كه روح شرقى همواره روى به آن داشته است اوضاع جهان را در تب و تاب قرار مىدهد و چالش پارسایى مشرق در برابر ناپارسایى مغرب،چالش معنویت اصیل شرق در برابر عرفان غربى شده و هیجان هاى ممسوخ هنرى و ورزشى مدرن و شور و حال مصنوعى ناشى از مصرف مواد توهم زاى صنعتى شده ى تمدن غربى، چالش شریعت شرقى و اسلامى در برابر اباحیت غربى نزاع جدى آینده خواهد بود.

البته ما مى دانیم كه نكبت، فقر، فساد و ارتشا جهان شرقى را در مرز واقعیت فرا گرفته و آن فرا واقعیت و ساحت قدس مشرق زمین پوشیده مانده است و اندیشه ى تجددگرایى روشن فكرى دینى كه شكل ممسوخى از فرهنگ دینى ـ غربى را از آغاز تاریخ جدید اسلام حجابى مضاعف بوده است و در عین حال در سیر غربى شدن عالم اسلام اخلال كرده اند، بى تردید اندیشه ى سید جمال، شریعتى، طالقانى و بسیارى دیگر با وجود تمایلات تئوریك مدرن براى تفسیر و تأویل اسلام در غربى شدن تام و تمام و تأیید سكولاریسم تمام عیار آن و نزاع اخلاقى ـ سیاسى شدید آن ها و تمایل شان به استعمارستیزى خود به نوبه، نوعى تركیبى و اخلاقى از تجدد و مدرنیسم را با دین در یك وضع برزخى فراهم كرده است.

به اعتقاد نگارنده، روشن فكرى دینى ایران از نوع مرحوم شریعتى و مرحوم طالقانى كه به نحوى با اسلام جهادى و ستیزه گر در برابر ارزش هاى پوشالى و دروغین دموكراسى و لیبرالیسم پیوند یافته است نیز از فیض روحانى و نفس مؤمنان حقیقى برخوردارند و در مقابل، اصحاب تأویل شیطانى «قبض و بسط» عمیقاً به تمدن ممسوخ پایان یافته ى غربى كه در یهودیت و ماسونیت و صهیونیست تبلور یافته، ریشه ى اسلام را مى پوشانند كه نهایتاً جز اخلالى موقت چیزى كسب نخواهند كرد.تمدن غرب به سخن بسیارى از بزرگان از جمله اشپینگلر پایان یافته است. البته در دیدگاه هانتینگتون و فوكویاما نیز پایان تاریخ با تمدن غرب است، با این تفاوت كه در دیدگاه اول درگیرى تمدنى آغاز مى شود و طبیعتاً در این درگیرى از نفوذ تمدن غرب كاسته مى شود و در دیدگاه دوم هیچ افقى از بهبود اوضاع بیش از آن چه در تمدن غرب وقوع اصل كرده است، مشاهده نمى شود كه هر دو به نحوى از پایان تمدن غرب با قدرى نشیب و فراز حكایت مى كنند.
ادامه دارد...


 

محمد مددپور
منبع: باشگاه اندیشه

نوشته شده در تاریخ شنبه 13 تیر 1388    | توسط: امین    | طبقه بندی: جهان آینده و آینده جهان،     | نظرات()