به مناسبت میلاد امام هادی (ع) در زیر به گوشه هایی از فضایل و خصال فردی آن امام همام پرداخته می شود. بدان امید كه خداوند مارا در پیروی از سیره آن امام بزرگوار توفیق دهد.

نگین انگشتر
1- ثقه جلیل، كافور خادم (1) مى‏گوید: در محل سكونت امام هادى (ع) در سامراء، عده‏اى از صنعتگران بودند و آنجا روستایى بود، از جمله مردى بنام یونس نقاش كه محضر امام مى‏آمد و خدمت مى‏كرد.

روزى یونس محضر امام آمد و بشدت مى‏لرزید، گفت: مولاى من! خانواده‏ام را به شما مى‏سپارم، امام فرمود: قضیه چیست؟ گفت: مى‏خواهم از این محل بروم، حضرت در حال تبسم گفت: چرا یونس؟ گفت: موسى بن بغا (2) نگینى به من فرستاد كه بتراشم و سوار انگشتر كنم، وقت تراشیدن آن را شكستم، نگین را نمى‏شود قیمت گذاشت تا از عهده غرامت برآیم، صاحبش هم موسى بن بغاست یا هزار تازیانه به من مى‏زند و یا مى‏كشد.

امام فرمود: تا فردا برو به خانه‏ات جز خیر نخواهد بود، فردا اول روز آمد و بشدت مى‏لرزید، گفت: یابن رسول الله! فرستادها موسى آمده تا نگین را ببرد، امام فرمود: برو جز خیر نخواهى دید، گفت: مولاى من در جواب او چه بگویم؟! امام بحالت تبسم فرمود: برو پیش او ببین چه مى‏گوید، جز خیر نخواهد بود.

او با ترس و لرز برگشت، بعد از ساعتى، خندان پیش امام آمد، گفت: مولاى من! فرستاده موسى گفت: شب كنیزان امیر دعوا كرده و هر یك گفته است انگشتر مال من خواهد بود، امیر گفت: اگر بتواند او را دو تكه كرده، دو تا نگین كند، تا هر یك یكى را بر دارد و دعوا نكنند، اجرتش هر چه باشد خواهیم داد.

امام صلوات الله علیه با شنیدن این سخن گفت: «اللهّم لك الحمُد اذ جعلْتَنا ممن یحمُدك حقاً» بعد فرمود: خوب به فرستاده موسى چه جوابى دادى؟! گفت: گفتم: مهلت بدهید ببینم چطور درست بكنم، فرمود: خوب گفتى. (3)


* * *
وعده و اطمینان‏
2- على بن جعفر از اهل «همینیا» از توابع بغداد، (4) وكیل امام هادى (ع) بود، از وى پیش متوكل عباسى سعایت كردند، متوكل وى را به زندان انداخت زندان او به طول انجامید، سرانجام قول داد كه به عبدالرحمان بن خاقان سه هزار دینار بدهد تا درباره آزادى او فعالیت كند، در نتیجه عبیدالله بن یحیى بن خاقان وزیر متوكل درباره او پیش متوكل شفاعت كرد.

متوكل گفت: یا عبیدالله! اگر درباره تو مشكوك بودم مى‏گفتم كه رافضى هستى چه مى‏گویى؟! على بن جعفر وكیل على بن محمد (امام هادى) است و من تصمیم دارم كه او را اعدام كنم!!

این خبر در زندان به على بن جعفر رسید، او كه بشدت ترسیده بود، نامه‏اى به محضر امام هادى (ع) نوشت كه: «یا سیدى اللّه اللّه فىّ فقد واللّه خفتُ ان أَرتابَ» خدا را خدارا درباره من فكرى بكنید، به خدا قسم مى‏ترسم در امر امامت به شك بیفتم.

امام (ع) در ذیل نامه او نوشتند: اگر كارت به آن جا كشد درباره تو از خدا كمك مى‏خواهم و آن وقت شب جمعه بود.

فرداى آن روز متوكل عباسى را تب گرفت و بقدرى شدت كرد كه تا روز دوشنبه خانواده‏اش بر وى گریسته و به فریاد درآمدند، او بدنبال آن مرض شدید گفت لا همه زندانیان را كه اسامیشان به وى عرضه شده آزاد كنند، آنگاه على بن جعفر را یاد آورد، به وزیرش عبیدالله گفت: چرا نام او را به من عرضه نكردى؟!

عبیدالله گفت: من دیگر درباره او سخنى نخواهم گفت، متوكل گفت: همین الآن او را آزاد كن و بگو: مرا حلال كند، عبیدالله او را آزاد كرد و او به دستور امام هادى (ع) به مكه رفت و مجاور شد، بدنبال این جریان متوكل صحت یافت.(رجال كشى: ص 505 رقم 503)

خبر از قتل واثق و ابن زیات‏
3- مفید علیه الرحمة: از ثقه جلیل القدر، خیران اسباطى (5) نقل كرده گوید: در مدینه خدمت ابوالحسن هادى (ع) رسیدم، فرمود: از واثق (6) چه خبر دارى؟ گفتم: فدایت شوم، او را در سامراء سلامت گذاشتم و من ده روز است كه او را دیده‏ام، فرمود: اهل مدینه مى‏گویند كه او مرده است. گفتم: من از همه نسبت به او قریب العهد هستم، فرمود: مردم مى‏گویند كه: او مرده است، من دانستم كه مراد آن حضرت از «مردم» خودش است.

بعد فرمود: جعفر در چه حالى (7) است؟ گفتم: او دربدترین حال در زندان است، فرمود: او صاحب حكومت (بعد از واثق است، بعد فرمود: ابن زیات (محمد بن عبدالملك زیات وزیر معتصم) در چه حالى است؟ گفتم: مردم با او هستند و فرمان، فرمان اوست، فرمود: كارش بر او شوم است .

امام صلوات الله علیه ساكت شد، بعد فرمود: باید مقدرات و احكام خدا جاى خود را بگیرد، یا خیران! واثق عباسى از دنیا رفت، متوكل عباسى در جاى او نشست، ابن زیات كشته شد. گفتم: فدایت شوم، این كارها كى واقع گردید؟ فرمود: شش روز بعد از خروج تو. (ارشاد مفید: ص 309)

ناگفته نماند: محمد بن عبدالملك زیات در زمان معتصم عباسى به وزارت رسید، در زمان واثق نیز وزیر و همه كاره بود .او متوكل برادر واثق را بسیار اذیت كرد، او تنور كوچك و تنگى از چوب ساخته بود، همه جاى آن میخ بود، سرمیخها به داخل تنور بود، هر وقت مى‏خواست كسى را شكنجه كند در آن تنور مى‏كرد و او بعد از مدتى مى‏مرد.

متوكل دستور داد او را در تنور و شكنجه‏گاهى كه خود ساخته بود انداختند چند روز در تب و تاب بود، نامه‏اى در آنجا براى متوكل نوشت كه این دو شعر در آن بود:

«هى السبیل فمن یومٍ الى یومٍ
كانّه ما تُریك العینُ فى نوم»
«لا تجزعنّ رویداً انّهادُولٌ‏
دنیا تُنقل من قومٍ الى قومٍ»
یعنى: زندگى دنیا مانند راه رفتن است از روزى به روزى، گویى كه آن مانند خیالاتى است كه در خواب مى‏بینى، جزع و بى تابى مكن، كمى صبر كن، زندگى داراى دورانهاست كه از قومى به قومى منتقل مى‏شود.

متوكل چون نامه را خواند، دلش به حال او سوخت، دستور آزادى او را صادر كرد، فرستاده براى خلاصى او به زندان آمد، ولى دید كه در همان جا مرده است.


* * *
نامه امام به محمد بن فرج‏
4- ثقه جلیل القدر، محمد بن فرج رخّجى گوید: امام هادى صلوات الله علیه نامه‏اى به من نوشت: یا محمد! كارهایت را بكن و با احتیاط باش، او پس از مدتى به رفیقش على بن محمد نوفلى گفت: من كارهایم را جمع و جور كردم ولى نمى‏دانستم منظور امام از این نامه چیست .

در آن بین مأمورى از جانب خلیفه آمد تمام اموال مرا توقیف كرد و خودم را به زنجیر كشید و از مصر بیرون آورد و به زندان انداخت، هشت سال در زندان ماندم، روزى باز نامه‏اى از امام (ع) در زندان به من رسید، فرموده بود: یا محمد بن فرج! در ناحیه غرب فرود نیاى.

پیش خود گفتم: امام (ع) به من اینطور مى‏نویسد با آن كه من در زندانم و این عجیب است، چند روز نگذشته بود كه زنجیر از من برداشتند و مرا از زندان آزاد كردند، پس از آزاد شدن به امام (ع) نوشتم كه دعا بكنید تا خدا اموال مرا به من باز گرداند.

در جواب نوشتند: به زودى ضیعه و مالت به خودت بر مى‏گردد و اگر بر نگردد بر تو ضررى نیست، على بن محمد نوفلى گوید: نامه امام به او نرسیده بود كه از دنیا رفت. (ارشاد: ص 311)


* * *
نصرانى و زن مسلمان‏
6- جعفر بن رزق الله نقل كرده: یك نفر نصرانى را پیش متوكل آوردندكه با زنى مسلمان زنا كرده بود، متوكل خواست به او اقامه حد كند، كه اسلام آورد، در این باره مسأله‏اى پیش آمد كه آیا حد بزنند یا نه؟

یحیى بن اكثم قاضى گفت: حد از او ساقط شد، زیرا ایمان آوردن شرك و زناى او را از بین برده است، بعضى گفتند: باید به او سه حد زد، و بعضى فتواى دیگرى دادند، متوكل گفت: مسأله را از ابى الحسن عسكرى بپرسید، در این خصوص به امام نامه‏اى نوشتند.

امام در جواب نامه مرقوم فرمودند: مى‏زنند تا بمیرد. یحیى بن اكثم و سایر فقهاء آن را قبول نكرده و به متوكل گفتند: یا امیرالمؤمنین! از علت این فتوا بپرس، چون چنین چیزى در كتاب و سنت نیامده است .

متوكل به آن حضرت نوشت: فقهاء این فتوا راقبول نكرده و گفتند: روایتى در این باره نقل نشده و آیه‏اى در قرآن یافته نیست. بفرمایید چرا فرموده‏اید: مى‏زنند تا بمیرد؟ امام (ع) در جواب نوشت: «بسم الله الرحمن الرحیم فلمّا راوا بأسنا قالوا آمنّا باللّه وحدَه و كفرنا بما كُنّابه مشركین فلم یكُ یَنفَعُهُم ایمانُهم لما راوا بأسنا...» (مؤمن: 84 و 85).

متوكل با دیدن آن جواب دستور داد: او را زدند تا مرد.(8) ناگفته نماند: این استفاده بخصوصى است كه امام صلوات الله علیه از آیه شریفه كرده است یعنى همانطور كه ایمان مشركان عذاب خدا را از آنها باز نداشت، اسلام آوردن این نصرانى نیز حد را ساقط نمى‏كند.


* * *
كرامتى عجیب از امام صلوات الله علیه‏
یحیى بن هرثمه گوید: متوكل عباسى مرا خواست و گفت: سیصد مسلح برادر و از طریق بادیه به مدینه بروید و على بن محمد بن رضا را محترمانه به سامرآء بیاورید.

در پى فرمان او، من با افرادم به كوفه آمده و از آن جا راه مدینه را در پیش گرفتیم، در بین نفرات من فرماندهى بود از خوارج و حسابدارى بود از شیعه، در اثناى راه آن خارجى با آن شیعه مباحثه مى‏كرد، من نیز براى آن كه خستگى راه را احساس نكنم به مباحثه آن دو گوش مى‏دادم و من در مذهب حشویه بودم.

چون به وسط راه رسیدیم، خارجى به آن حسابدار گفت: آیا نمى‏گویید كه امامتان على بن ابى طالب گفته: در زمین بقعه‏اى نیست مگر آنكه قبر است و یا قبر خواهد بود: «لیس من الارض بقعة الا و هى قبر أو سیكون قبرا؟» این بیابان وسیع را بنگر، كیست كه در اینجا بمیرد تا خدا آن را پر از قبر كند.؟!

من به آن حسابدار شیعه گفتم: آیا شما چنین مى‏گویید؟ گفت: آرى، گفتم: پس این خارجى راست مى‏گوید، كیست كه در این بیابان پهناور بمیرد تا پر از قبر شود؟ او در مقابل ما جوابى نداشت، مدتى بر محكوم شدن او خندیدیم.

وقتى كه به مدینه رسیدیم، من به منزل ابى الحسن على بن محمد بن رضا (ع) آمدم، چون نامه متوكل را خواند، فرمود: از طرف من مانعى نیست،چند روز استراحت كنید تا برویم، فردا كه محضر او رفتم دیدم خیاطى در نزد او از پارچه بسیار ضخیم، لباسى پالتو مانند براى او و غلامانش قطع مى‏كند، وسط تابستان بود، حرارت بیداد مى‏كرد. امام به خیاط فرمود: تو بتنهایى نمى‏توانى، عده‏اى از خیاطان را جمع كن، تا امروز آنها را دوخته، فردا پیش من بیاورى، بعد به من فرمود: یحیى! كارتان را امروز تمام كنید، فردا در همین وقت بیایید تا حركت كنیم.

من از نزد آن حضرت خارج شدم و از آن لباسها تعجب مى‏كردم و پیش خود مى‏گفتم: مادر وسط تابستان و حرارت حجاز هستیم، از این جا تا عراق ده روز راه است، این شخص این لباسهاى ضخیم را چه مى‏كند؟

بعد گفتم: این شخصى است كه مسافرت ندیده، فكر مى‏كند كه در هر سفر به این گونه لباسها احتیاج پیدا میشود، تعجب از رافضیها كه این شخص را امام مى‏گویند ؟! فردا به محضر او آمدم، لباسها آماده بود، به غلامانش فرمود: براى من و خودتان از این لباده‏ها و «برنسها» (9) بردارید، بعد فرمود: یا یحیى! حركت كنید.

من به خودم گفتم: این دیگر عجیبتر!! آیا مى‏ترسد كه در بین راه زمستان فرا رسد تا این لباده و كلاهها را با خود بر مى‏دارد؟! از مدینه بیرون آمدیم، من در نظر خود فهم او را كوتاه مى‏شمردم.

به راه رفتن ادامه دادیم تا رسیدیم به آن بیابان كه خارجى با شیعه مناظره كرده بود، ناگاه در هوا ابرى پیدا شد، سیاه و ضخیم بود، با رعد و برق عجیبى مى‏آمد تا بالاى سر ما رسید، آنگاه تگرگى كه مانند سنگها بود، بشدت شروع به باریدن گرفت .

امام و یارانش لباده‏ها را پوشیده و كلاهها را به سر گذاشتند، فرمود: یك لباده هم به یحیى بدهید و یك كلاه به آن حسابدار، ما همان طور زیر تگرگ ماندیم تا هشتاد نفر از یاران من كشته شدند، بعد ابر و تگرگ و رعد و برق رفت، و حرارت هوا با شدت شروع شد.

امام فرمود: یا یحیى! فرود آى تا یاران باقى مانده‏ات مردگان را دفن كنند، خداوند این چنین بیابان را با قبرها پر مى‏كند«فقال لى یا یحیى أنزل من بقى من اصحابك لیدفن من قدمات من اصحابك فهكذا یملاء الله البریة قبوراً»

من كه مناظره خارجى و شیعى در یادم بود، خودم را از مركب به زیر انداخته و ركاب و پاى مبارك امام را مى‏بوسیدم و گفتم: «اشهد ان لا اله الاالله و ان محمدا عبده و رسوله و انكم خلفاء الله فى ارضه» من كافر بودم ولى الان بر دست شما اى مولاى من! اسلام آوردم.

یحیى گوید: من با دیدن این معجزه به مذهب شیعه اعتقاد پیدا كردم و در خدمت امام بودم تا از این دنیا رحلت فرمودند. (بحار: ج 50 ص 143 از خرائج راوندى) نگارنده گوید: این كار از كارهاى عادى امامان صلوات الله علیهم اجمعین است، آنها از جانب پروردگار همه گونه مواهب را داشتند.

یحیى بن هرثمة بن اعین چنان كه گذشت از حشویه بود وآن نظر اخبارى در شیعه است كه به ظاهر حدیث اكتفاء كرده و در آن تحقیق و بررسى نمى‏كنند.


* * *
زندان و قتل متوكل‏
ثقه جلیل القدر حسن بن محمد بن جمهور گوید: برادرم حسین بن محمد به من نقل كرد و گفت: دوستى داشتم كه مربى فرزندان «بغا» (10) بود، او به من گفت: روزى امیر قشون خلیفه «بغا» كه از خانه متوكل به منزل آمد، گفت: امیرالمؤمنین این مرد را كه «ابن الرضا» گویند زندانى كرد و به دست على بن كركر سپرد.

او بوقت زندان رفتن مى‏گفت: «اَنا اكرمُ علَى اللّه من ناقةِ صالح تمتّعُوا فى داركم ثلاثة ایام ذلك وعدٌ غیرُمكذوب»، (11)، معنى این سخن چیست؟ گفتم: خدا تو را عزیز كند، كلامش تهدید است، سه روز منتظر باشد ببین چه پیش خواهد آمد.

فرداى آن روز متوكل آن حضرت را آزاد كرد و از وى عذرخواهى نمود، روز سوم یاغز و یغلون و تامش و جماعتى دیگر متوكل را كشتند و پسرش منتصر را به جاى او به خلافت برگزیدند. (بحار: ج 50 ص 189).


* * *
ناگفته نماند: متوكل عباسى علیه لعنة الله از دشمنان سرسخت على و آل على (ع) بود و در عداوات آنها آرامى نداشت، در مجلس عمومى به امیرالمؤمنین صلوات الله علیه اهانت مى‏كرد، پسرش منتصر كه از معلم شهیدش ابن سیكّیت رضوان الله علیه دوستى خاندان وحى را آموخته بود از جسارتهاى پدرش رنج مى‏برد، در سفینة البحار نقل شده: روزى منتصر شنیده كه پدرش به فاطمه زهرا سلام الله علیها ناسزا مى‏گوید، از مردى حكم این كار را پرسید، او گفت: چنین كسى واجب القتل است، ولى هر كه پدر خود را بكشد عمرش كوتاه مى‏شود.

گفت: اگر در طاعت خدا پدرم را بكشم از كمى عمرم چه باك، لذا پدرش را كشت و بعد از او فقط شش ماه زنده ماند (12) و نیز هر موقع كه پدرش به على (ع) جسارت مى‏كرد عداوت پدرش در سینه‏اش فرون مى‏گشت.

مسعودى از بحترى نقل كرده: شبى متوكل از كثرت مستى بى اختیار شده بود، سه ساعت از شب گذشته در مجلس او بودیم ناگاه دیدم «یاغز» با ده نفر از تركها داخل مجلس شدند، آن ده نفر همه لثام بسته و صورتهاى خویش را پوشانده بودند، شمشیرها در دستشان برق مى‏زد، آنها بر اهل مجلس هجوم آوردند، «یاغز» با یك نفر دیگر بالاى تخت رفته و از پهلوى راست متوكل چنان زد كه تا خاصره پهلوى او را شكافت، آنگاه از پهلوى چپ او زد و او از تخت برانداخت، خودم نعره متوكل را شنیدم.

فتح بن خاقان وزیر متوكل فریاد كشید: واى بر شما! این پیشواى شماست، یكى از اتراك با نوك شمشیر چنان بر شكم او زد كه از پشتش خارج شد، فتح بن خاقان خود را بر روى متوكل انداخت و هر دو را كشته و در بساطى پیچیدند، منتصر پس از رسیدن به خلافت فرمان دفن آن دو را صادر كرد. (13)


* * *
خبر ازقتل متوكل‏
ابوالقاسم بغدادى گوید: زراره (14) دربان متوكل عباسى به من گفت: روزى متوكل خواست على بن محمد بن رضا (ع) نیز در روز سلام، مانند دیگران راه برود، وزیرش به او گفت: این كار را نكن خوب نیست، پشت سرت بد میگویند. متوكل گفت: لابد باید این كار عملى شود.

وزیرش گفت: حالا كه چنین است بگذار اول، فرماندهان و اشراف در مقابل تو راه روند، آنگاه او بیاید تامردم گمان نكنند كه تو فقط او را در این كار قصد كرده‏اى، متوكل چنین كرد، امام (ع) در آن راه رفتن شركت كرد و به زحمت افتاد، فصل تابستان بود، آن حضرت را دیدم كه عرق كرده است .

با دستمالى عرق او را پاك كرده و گفتم: عموزاده‏ات (متوكل) در این كار تنها شما را قصد نكرده بود، دلگیر نباشید، امام (ع) فرمود: ساكت باش «تمتّعوا فى داركم ثلثة ایام ذلك و عدٌ غیرُ مكذوب» (15).

زراره گوید: نزد من معلمى بود از شیعه كه گاهى اوقات با او درباره این مذهب شوخى و مزاح مى‏كردم، وقت شب كه از دربار به منزل آمدم به آن معلم گفتم: اى رافضى! بیا تا به تو خبر دهم از چیزى كه امروز از امامتان شنیده‏ام، گفت: چه چیز شنیده‏اى؟

گفتم: درباره متوكل چنین گفت، آن مرد گفت: نصیحت مرا قبول كن، اگر على بن محمد (ع) این سخن را ؟فته باشد، احتایط كن هر چه مال و نقدینه دارى پنهان كن، متوكل بعد از سه روز یا مى‏میرد و یا كشته مى‏شود، در آن صورت ممكن است خلیفه بعدى اموال تو را توقیف نماید. من ازگفته او برآشفتم و او را فحش داده طردش كردم، او از پیش من رفت.

چون خودم تنها ماندم به فكرم رسید: چه ضررى دارد، احتیاط را از دست ندهم اگر جریانى پیش آید برنده خواهم بود و گرنه این كار ضررى بر من نخواهد داشت؛ لذا به خانه متوكل آمده هر چه در آن جا داشتم خارج نموده و هرچه در خانه داشتم به دست اقوام خود سپردم. در منزلم فقط حصیرى ماند كه روى آن مى‏نشستم.

چون شب چهارم رسید متوكل (توسط پسرش و عده‏اى از اتراك) كشته شد. من و اموالم در این جریان سلامت ماندیم، این پیشامد سبب شد كه من مذهب شیعه را اختیار كرده و به خدمت امام رسیدم و ملازم خدمتش شدم و خواستم كه براى من دعا كند، و براستى تحت ولایت او درآمدم. (16)


* * *
هلاكت شعبده باز
زراره، حاجب متوكل نقل مى‏كند: (17): مردى شعبده باز از هند به دربار متوكل آمد و با حقه‏ها شعبده بازى مى‏كرد،

در كار خود ماهر و كم نظیر بود، متوكل بازیگر بود و از این كارها خوشش مى‏آمد، روزى خواست امام هادى (ع) را خجل كند، به شعبده باز گفت: اگر بتوانى او را خجل كنى، هزار دینار خوب به تو خواهم داد.

شعبده باز گفت: بگو نانهاى نازك بپزند و در سفره بگذارند، مرا هم در كنار على بن محمد بنشان. متوكل چنان كرد، و امام (ع) را به سر سفره دعوت كرد، شعبده باز نیز در كنار امام نشست، متوكل یك عدد پشتى داشت كه به آن تكیه مى‏كرد و در روى آن صورت شیرى نقش شده بود.

امام خواست یكى از نانها را بردار، شعبده باز كارى كرد كه نان به هوا رفت، امام دست به طرف نان دیگرى برد، آن نیز به هوا رفت، حاضران از این جریان خندیدند. امام صلوات الله علیه بر آشفت، و دست به نقش شیر زد و فرمود: این شعبده باز را بگیر.

آن صورت در دم شیر شد و شعبده باز را بلعید. و بعد به حال اول برگشت، حاضران از این جریان هوش از سرشان رفت، امام (ع) كه همچنان برآشفته بود برخاست و قصد رفتن كرد.

متوكل با اصرار گفت: مى‏خواهم بنشینى و آن مرد را برگردانى. امام فرمود: والله دیگر او را نخواهى دید، دشمنان خدا را بر دوستان خدا مسلط مى‏كنى؟!! آنگاه از مجلس متوكل بیرون رفت. نگارنده گوید: نظیر این ماجرا در حالات حضرت رضا صلوات الله علیه گذشت، آن از مصادیق ولایت تكوینى است كه امامان (ع) از طرف خدا داشتند وآن نظیر اژدها شدن عصاى موسى است كه به قدرت خدا چنان شد. (18)


* * *
زینب كذابه‏
ثقه جلیل، ابوهاشم جعفرى (19) نقل مى‏كند: در زمان متوكل عباسى زنى پیدا شد كه مى‏گفت: من زینب دختر فاطمه دختر رسول خدا (ص) هستم، متوكل گفت: تو زن جوانى هستى از زمان رسول خدا سالها مى‏گذرد اگر زینب بودى الان پیر و فرتوت و از كار افتاده بودى!!

گفت: رسول خدا بر بدن من دست كشید و از خدا خواست در هر چهل سال، جوانى را به من باز گرداند، تا به حال خودم را به كسى نشان نداده بود، الان حاجت وادارم كرده كه خود را نشان بدهم.

متوكل، بزرگان آل ابى طالب و بنى عباس و قریش را خواند، آنها در جواب گفتند: این زن دروغ مى‏گوید، زینب دختر فاطمه در فلان سال از دنیا رفته است، متوكل گفت: در جواب اینها چه مى‏گویى؟

آن زن گفت: اینها همه دروغ مى‏گویند. جریان من از مردم مخفى بود، كسى از زندگى و مرگ من آگاهى نداشته است، متوكل به حاضران گفت: آیا دلیل دیگرى بر علیه ادعاى این زن دارید؟ گفتند: نه، متوكل گفت: از پدر بزرگم عباس بیزارم اگر این زن را بدون دلیل قاطع رد كنم.

گفتند: پس در این صورت ابن الرضا (ع) را حاضر كن، شاید در نزد او دلیلى غیر از آنچه ما گفتیم باشد. متوكل مامورى در پى آن حضرت فرستاد، حضرت تشریف آورد. متوكل جریان را گفت، حضرت فرمود: این زن دروغ مى‏گوید، زینب دختر زهرا سلام الله علیها در سال فلان و در ماه فلان و در روز فلان از دنیا رفته است، متوكل گفت: حاضران نیز مانند شما، فوت زینب را نقل كردند ولى من سوگند یاد كرده‏ام كه این زن را جز با دلیل قاطع رد نكنم.

امام صلوات الله علیه فرمود: مانعى ندارد دلیل دیگرى هست كه او را و غیر او را قانع مى‏كند، گفت: آن كدام است؟ فرمود: گوشت فرزندان فاطمه بر درندگان حرام است، او را پیش درندگان ببرید اگر فرزند فاطمه باشد ضررى نخواهد دید. (20)

متوكل به زن گفت: چه مى‏گویى؟ گفت: او مى‏خواهد من از بین بروم، در اینجا از فرزندان حسن و حسین علیهاالسلام زیاد هستند براى امتحان یكى از آنها را به قفس درندگان داخل كن تا صدق گفته او معلوم شود.

ابوهاشم گوید: والله چهره حاضران متغیر شد، بعضى از ناصبیها گفتند: چرا ابن الرضا (ع) به دیگران حواله مى‏دهد، خودش به قفس درندگان داخل شود. متوكل این پیشنهاد را پذیرفت بامید آن كه امام (ع) بدون نقشه متوكل از بین برود.

آنگاه رو كرد به امام كه: یا اباالحسن! شما خود این كار را بكنید، امام فرمود: مانعى ندارد، متوكل گفت: پس اقدام بكنید، نردبانى آورده و در گودال شیران قرار دادند، شش عدد شیر در آنجا قرار داشت، امام صلوات الله علیه به میان آنها آمد و در میان آنها نشست، شیران خود را در پیش امام به زمین انداختند، بازوان را به زمین چسبانده و سر خود را به زمین گذاشتند، حضرت دست مبارك به سر هر یك از آنها مى‏كشید و اشاره مى‏فرمود كنار برود، او هم كنار مى‏رفت، تا همه كنار رفته و در مقابل امام ایستادند.

وزیر متوكل به او گفت: این كار درستى نیست، بگویید پیش از آن كه این خبر میان مردم پخش شود از گودال بیرون آید، متوكل گفت: یا اباالحسن! قصد سوئى به شما نداشتیم بلكه خواستیم درباره آنچه گفتید یقین داشته باشیم، خوش دارم بیرون بیایید، امام (ع) برخاست و به طرف نردبان آمد، شیران خود را به لباسهاى آن حضرت مى‏مالیدند.

امام چون پاى در اولین پله نردبان گذاشت به شیران اشاره كرد برگردند، شیران برگشتند، امام با نردبان بیرون آمد، آنگاه فرمود: هر كه مى‏گوید فرزند فاطمه است در میان آنهابنشیند.

متوكل به آن زن گفت: یاالله تو هم برو میان شیرها بنشین. زن نعره كشید: الله الله دروغ گفتم، من دختر فلان هستم، احتیاج وا دارم كرد كه چنین ادعایى بكنم، متوكل گفت او را میان شیرها بیندازید، مادر متوكل در این كار شفاعت كرد، آن زن از مرگ نجات یافت. (21)


* * *
جریان مرد نصرانى‏
هبة الله بن أبى منصور از اهل موصل گوید: در دیار ربیعه، مردى بود نصرانى بنام یوسف بن یعقوب و با پدر من دوستى و آشنایى داشت، روزى به منزل ما آمد، پدرم گفت: علت آمدنت در این وقت چیست ؟

گفت: مرا پیش متوكل عباسى خواسته‏اند، نمى‏دانم مى‏خواهند با من چه كنند ولى خودم را در مقابل صد دینار از خدا خریده‏ام كه به على بن محمد بن رضا (ع) تقدیم خواهم كرد، پدرم گفت: در این صورت به مرادت مى‏رسى. او پیش متوكل رفت و بعد از چند روز شاد و خرامان نزد ما بازگشت، پدرم از جریان او پرسید؟

گفت: به شهر سامراء رفتم، اولین بار بود كه آن را مى‏دیدم، در خانه‏اى مسكن كردم، گفتم: خوش دارم قبلاً صد دینار را به محضر ابن الرضا (ع) برسانم و كسى از آمدن من واقف نشود، آنگاه پیش متوكل بروم، شنیده بودم كه متوكل آن حضرت را از بیرون شدن از خانه قدغن كرده و او در خانه‏اش تحت نظر است .

گفتم: چه بكنم؟ یك نفر نصرانى از خانه ابن الرضا چگونه بپرسم، آیا امكان ندارد كه بدانند و سبب سنگینى پرونده من بشود؟! ساعتى در این اندیشه بودم بعد به فكرم رسید كه الاغ خویش سوار شده و آن را به حال خود رها كن، هر جا كه خواست برود تا شاید خانه او را بى آن كه از كسى بپرسم پیدا كنم.

دینارها را در كاغذى پیچیده، در آستینم گذاشتم، سوار الاغ شده و در كوچه‏هاى شهر مى‏گشتم، الاغ در كنار در خانه‏اى ایستاد هر چه كردم جلوتر نرفت، به غلام خود گفتم: بپرس ببین این خانه مال كیست؟ گفتند: خانه ابن الرضا است، گفتم: الله اكبر، واللّه این دلیلى قانع كننده است، در آن موقع خادمى سیاه پوست بیرون آمد و گفت: تو یوسف بن یعقوب هستى؟ گفتم: آرى. گفت: پیاده شو، او مرا در دهلیز خانه نشانید، خودش به درون رفت، پیش خود گفتم: این دلیلى دیگر، این غلام از كجا دانست كه نام من یوسف است، كسى كه مرا در این شهر نمى‏شناسد؟!!

در این هنگام غلام بیرون آمد و گفت: صد دینار را كه در كاغذى پیچیده و در آستین گذاشته‏اى بده، من پول را داده و گفتم: این دلیل سوم، بعد برگشت و گفت: داخل شو، داخل شدم دیدم حضرت در منزل تنهاست. فرمود: یا یوسف! آیا وقت آن نرسید كه اسلام بیاورى؟ گفتم: مولاى من! دلیلى بر من آشكار شد كه كافى است.

فرمود: هیهات، تو اسلام نخواهى آورد، اما فرزندت فلانى بزودى اسلام مى‏آورد و او از شیعه ماست. یا یوسف! بعضى گمان دارند كه ولایت ما به امثال شماها فایده نمى‏بخشد، به خدا دروغ مى‏گویند، (22)آن به امثال شما نیز نافع است، برو براى كارى كه دعوت شده‏اى، پیشامد خوبى خواهى دید.

من به خانه متوكل رفتم، هر چه خواستم گفتم و برگشتم، هبةالله گوید: بعد از مرگ او، پسرش را دیدم كه مسلمان و شیعه خوبى شده بود، او به من خبر داد كه پدرش نصرانى از دنیا رفت و او بعد از وى اسلام آورده است و مى‏گفت: من بشارت مولایم (ع) هستم .(23)


* * *
مرد اصفهانى و شیعه شدن او
در اصفهان مردى بود به نام عبدالرحمان كه مذهب اثناعشرى داشت، به او گفتند: از كجا شیعه شدى؟ و به امامت على النقى (ع) معتقد گشتى، نه به دیگران؟ گفت: چیزى دیدم كه مرا وادار به شیعه شدن كرد.

من مردى فقیر بودم ولى جرأت داشتم و اهل زبان و استدلال بودم، اهل اصفهان مرا در سالى براى تظلم و شكایت با عده‏اى پیش متوكل عباسى فرستادند، ما در انتظار رفتن به كاخ متوكل بودیم كه گفتند: على بن محمد بن رضا (ع) را به دربار خواسته‏اند.

من به حاضران گفتم: این مرد كیست كه احضارش كرده‏اش؟ گفتند: مردى علوى است كه رافضه به امامتش عقیده دارند، به نظر مى‏آید كه براى كشتن و مجازات به دربار مى‏آورند، گفتم: در همین جا خواهم بود تا ببینم او چگونه آدمى است .

دیدم او سوار بر اسبى آمد. مردم در چپ و راست او، با احترام برخاستند و به او تماشا مى‏كردند، چون او را دیدم بى اختیار مهرش در قلب من افتاد، شروع به دعا كردم كه خداوند شر متوكل را از او دفع كند، او در میان مردم فقط به «یال» اسب خود نگاه مى‏كرد و مى‏رفت، چون به نزد من رسید، رو به من كرد و فرمود: خدا دعایت را مستجاب فرمود، خداوند عمرت را زیاد كند و به مال و فرزندت كثرت بخشد: «قال استجاب الله دُعاءَك و طوّل عمرك و كثّر مالك و ولدك».

من از شنیدن كلام او رعشه گرفته و خودم را به میان یاران خود انداختم، گفتند: چه شد تو را؟!! گفتم: هیچ، خیر است، به آنها از این جریان خبر ندادم، چون به اصفهان برگشتیم، خداوند درهاى ثروت را به روى من باز كرد، اینك در خانه یك میلیون درهم نقدینه دارم، غیر از آنچه در خارج خانه مالك آن هستم و خداوند به من ده نفر فرزند عطا فرموده است .

و اكنون به سن هفتاد و چند رسیده‏ام، و من به امامت او عقیده دارم چون از ما فى الضمیر من خبر داد و خداوند دعاى او را درباره من قبول فرمود. (24)


* * *
امام (ع) و علم اسرار
محدثى به نام حسین بن على نقل مى‏كند: مردى محضر امام هادى (ع) آمد، بشدت مى‏لرزید و مى‏ترسید، گفت: یا ابن رسول الله! پسر من از محبین شماست، امشب او را از فلان بلندى به پایین خواهند انداخت و در آن جا دفنش خواهند كرد.

امام فرمود: چه مى‏خواهى؟ عرض كرد: آنچه پدر و مادر مى‏خواهند یعنى سلامت و نجات پسرم را، فرمود: بر او ضررى نخواهد رسید، به منزلت برگرد، پسرت فردا پیش تو خواهد آمد، چون صبح شد، دید پسرش صحیح و سالم آمد، پدرش فرمود: پسر عزیرم! جریانت از چه قرار شد؟

گفت: پدرجان! وقتى كه قبرم را كندند و دستهایم را بستند تا از بلندى پرتابم كنند، ده نفر انسان پاك و معطر آمدند و به من گفتند: چرا گریه مى‏كنى؟ گفتم: مى‏خواهند مرا بكشند.

گفتند: وقتى كه كشنده كشته شد، خودت را آماده كرده ملازم قبر رسول الله مى‏شوى؟ گفتم: آرى، در این بین آنها حاجب خلیفه را كه مأمور كشتن من بود گرفته و از قله كوه پایین انداختند، كسى نعره او را نشنید و كسى آن مردان را ندید، آنها مرا پیش تو آوردند و منتظر خروج و رفتن من هستند، این را گفت، پدرش را وداع كرد و رفت.

پدرش محضر امام هادى (ع) آمد و ماجرا را تعریف كرد، در آن موقع اراذل و اوباش راه مى‏رفتند و مى‏گفتند: فلانى را از قله كوه به پایین انداختند، امام (ع) با شنیدن سخن آنها تبسم مى‏كرد و مى‏فرمود: آنچه را كه ما مى‏دانیم آنها نمى‏دانند، یعنى فكر مى‏كنند كه آن جوان را انداخته‏اند، حال آن كه حاجب را انداخته و تكه پاره كرده‏اند.(25)، ظاهراً ملازم شدن در مدینه و كنار حضرت رسول (ص) ماندن براى آن بوده كه دیگر در سامراء نماند و كسى او را نشناسد.


پى‏نوشت‏ها:

1- كافور خادم از رجال و روات امام هادى (ع) است.

2- از فرماندهان عباسى و از اتراك است .

3- بحار: ج 50 ص 126 از امالى طوسى.

4- على بن جعفر صادق (ع) از رجال امام هادى و امام عسكرى و ثقه است .

5- ظاهراً منظور همان خیران الخادم قراطیسى غلام حضرت رضا (ع) است .

6- واثق بالله فرزند معتصم عباسى، نهمین خلیفه عباسى.

7- یعنى متوكل عباسى برادر واثق كه بدستور برادرش در زندان بود.

8- احتجاج طبرسى: ج 2 ص 454.

9- برانس كه مفردش برنس است كلاه درازى بود كه در صدر اسلام مى‏پوشیدند.

10- او از فرماندهان بزرگ متوكل عباسى بود.

11- این آیه در سوره هود: 65 سخن حضرت صالح است كه چون ناقه‏اش را كشتند فرمود: بعد از سه روز عذاب خواهد آمد.

12- سفینة البحار: (وكل).

13- مروج الذهب ج 2 ص 393.

14- ظاهراً آن زرافه است بجاى زراره كه حاجب متوكل بود.

15- آیه شریفه درباره قوم صالح است كه پس از كشتن ناقه‏اش فرمود: بعد از سه روز عذاب شما را خواهد گرفت، این وعده غیر قابل تخلف است، سوره هود آیه 65.

16- بحار: ج 50 ص 148 ازمختار خرائج.

17- در حاشیه بحار فرموده: آن در خرائج زرافه است .

18- بحار: ج 50 ص 146 از مختار خرائج.

19- نجاشى درباره او فرموده: داوود بن قاسم ابوهاشم جعفرى كان عظیم المنزله عند الائمة شریف القدر ثقة. شیخ در رجال فرموده: داود بن القاسم الجعفرى یكنى ابا هاشم ثقة.

20- ظاهراً منظور فرزندان اصلى فاطمه و امامان علیهم السلامند.

21- بحار: ج 50 ص 149 از خرائج.

22- ظاهراً منظور امام نفع دنیاست.

23- بحار: ج 50 ص 144.

24- بحارالانوار: ج 50 ص 142 از مختار الخرائج.

25- مناقب: ج 4 ص 416، بحار: ج 50 ص 174 از مناقب.

منبع: كتاب خاندان وحى

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 12 آذر 1388    | توسط: امین    | طبقه بندی: اهل بیت،     | نظرات()