روایت شهید آوینی از محرم در «فتح خون» / فصل چهارم
 
قافله‌ی عشق‌ در سفر تاریخ‌ شهید سید مرتضی آوینی:

راوی‌: قافله‌ی عشق در سفر تاریخ است و این تفسیری است بر آنچه فرموده‌اند: كل یوم عاشورا و كل ارض كربلا ... این سخنی است كه پشت شیطان را می‌لرزاند و یاران حق را به فیضان دائم رحمت او امیدوار می‌سازد.

... و تو، ای آن كه در سال شصت و یكم هجری هنوز در ذخایر تقدیر نهفته بوده‌ای و اكنون، در این دوران جاهلیت ثانی و عصر توبه‌ی بشریت، پای به سیاره‌ی زمین نهاده‌ای، نومید مشو، كه تو را نیز عاشورایی است و كربلایی كه تشنه‌ی خون توست و انتظار می‌كشد تا تو زنجیر خاك از پای اراده‌ات بگشایی و از خود و دلبستگی‌هایش هجرت كنی و به كهف حصین لازمان و لامكان ولایت ملحق شوی و فراتر از زمان و مكان، خود را به قافله‌ی سال شصت و یكم هجری برسانی و در ركاب امام عشق به شهادت رسی...

یاران! شتاب كنید، قافله در راه است. می‌گویند كه گناهكاران را نمی‌پذیرند؟ آری، گناهكاران را در این قافله راهی نیست... اما پشیمانان را می‌پذیرند. آدم نیز در این قافله ملازم ركاب حسین است، كه او سرسلسله‌ی خیل پشیمانان است، و اگر نبود باب توبه‌ای كه خداوند با خون حسین میان زمین و آسمان گشوده است، آدم نیز دهشت‌زده و رهاشده و سرگردان، در این برهوت گمگشتگی وا می‌ماند.

«زهیر بن قین بجلی» را كه می‌شناسید! مردانی از قبیله‌ی «بنی‌فزاره» و «بجیله» گویند: «آن‌گاه كه ما همراه با زهیر بن قین بجلی از مكه بیرون آمدیم... در راه ناگزیر با كاروان حسین بن علی همسفر شدیم.» آنها می‌گویند كه: «ما را ناگوارتر از آن كه با او در جایی هم‌منزل شویم، هیچ چیز نبود... چرا كه زهیر از هواداران عثمان بن عفان خلیفه‌ی سوم بود.»

«ما در این سو و حسین در آن سو اردو زدیم. بر سفره‌ی غذا نشسته بودیم كه فرستاده‌ای از جانب حسین (ع) آمد و سلام كرد و با زهیر گفت: اباعبدالله‌الحسین مرا فرستاده است تا تو را به نزد او دعوت كنم. و ما هر آنچه را كه در دست داشتیم، انداختیم و خموش نشستیم، آنچنان كه گویا پرنده‌ای بر سر ما لانه ساخته است.»

«ابی‌مخنف» گوید: از «دلهم» دختر «عمرو» كه همسر زهیر بود، اینچنین روایت شده است: «من به زهیر گفتم: آیا فرزند رسول خدا(ص) تو را دعوت می‌كند و تو از رفتن امتناع می‌ورزی؟ سبحان‌الله! بهتر نیست كه به خدمتش بروی، سخنش را بشنوی و سپس باز گردی؟ زهیر با ناخشنودی پذیرفت و رفت، اما دیری نگذشت كه با چهره‌ای درخشان بازگشت و فرمود تا خیمه‌اش را بكَنند و راحله‌اش را نزدیك امام حسین (ع) برند. آن‌گاه مرا گفت كه تو را طلاق می‌گویم؛ از این پس آزادی و مرا حقی بر گردن تو نیست، چرا كه نمی‌خواهم تو نیز به سبب من گرفتار شوی. من عزم كرده‌ام كه به حسین(ع) بپیوندم و با دشمنانش نبرد كنم و جان‌ در راهش ببازم. سپس مهر مرا پرداخت و به یكی از عموزاده‌هایش وا گذاشت تا مرا به خانواده‌ام برساند... آن‌گاه به یارانش گفت: از شما هر كه می‌خواهد، مرا پیروی كند، و اگرنه، این آخرین دیدار ماست. بگذارید تا حدیثی را از سال‌ها پیش، آن‌گاه كه در سرزمین «بلنجر» از بلاد خزر نبرد می‌كردیم برای شما نقل كنم... از سلمان فارسی، كه چون ما را از كثرت غنایمی كه به چنگ آورده بودیم خشنود دید، فرمود: اگر امروز اینچنین خشنود شده‌ای، آن روز كه سرور جوانان آل محمد (ص) را درك كنی و در ركاب او شمشیر زنی، تا كجا خشنود خواهی شد؟ یاران! اكنون آن تقدیر محتومی كه انتظار می‌كشیدم مرا دریافته است و باید شما را وداع گویم.»(1)

و از آن پس، زهیر بن قین بجلی نیز به خیل عاشوراییان پیوست.

«عبدالله» پسر «سلیم»، و «مذری» پسر «مشمعل» كه هر دو از طایفه‌ی «بنی‌اسد» بوده‌اند، گفته‌اند كه ما چون از مناسك حج فارغ شدیم در این اندیشه بودیم كه هر چه سریع‌تر خود را به كاروان حسین(ع) برسانیم و بنگریم كه سرانجام كارش به كجا خواهد كشید. شتاب كردیم و چون در منزل «زرود» خود را به آن حضرت رساندیم، مردی از اهالی كوفه را دیدیم كه با دیدن كاروان حسین بن علی(ع) به بیراهه زد تا با او رو در رو نشود. امام كه ایستاده بود تا او را ببیند، دل از او برید و به راه افتاد. و لكن ما خود را به او رساندیم تا از اخبار كوفه جویا شویم. از قبیله‌اش پرسیدیم و چون دانستیم كه او نیز از بنی‌اسد است سؤال كردیم: «در كوفه چه خبر بود؟» و او پاسخ داد: «من كوفه را ترك نكردم مگر آنكه دیدم كشته‌های مسلم بن عقیل و هانی بن عروه را كه در بازار بر زمین می‌كشند.»...

بازگشتیم و هم‌پای كاروان امام آمدیم تا شامگاهی كه در منزل «ثعلبیه» فرود آمد. فرصتی شد كه به خدمت او رسیدیم و عرض كردیم: «رحمت خداوند بر شما باد!... ما را خبری است كه اگر بخواهی آشكارا و یا پنهانی بر تو بازگو كنیم.»

امام نگاهی به اصحاب خویش انداخت و جواب داد: «من چیزی از ایشان پنهان ندارم.»

گفتیم: «آن سوار را كه دیروز غروب‌هنگام در منزل زرود از شما كناره گرفت به یاد می‌آورید؟... او مردی بود از قبیله‌ی بنی‌اسد، خردمند و راستگو، كه ما را از آنچه در كوفه گذشته است خبر داد... می‌گفت كه هنوز از كوفه خارج نشده، دیده است جنازه‌های مسلم و هانی را كه در بازار بر زمین می‌كشیده‌اند.»

امام فرمود: «انا لله و انا الیه راجعون، رحمت خدا بر ایشان باد!» و این سخن را چند بار تكرار كرد.

گفتیم: «از همین منزل باز گردید. ما در كوفیان نمی‌بینیم كه به یاری شما قیام كنند و چه بسا كه شمشیرهایشان را به سوی شما بگردانند.»

امام نگاهی به پسران عقیل كرد و از آنان پرسید كه رأی شما در شهادت پدرتان مسلم چیست. آنان گفتند: «والله ما باز نگردیم مگر انتقام خون او را باز گیریم و یا همچون او به شهادت رسیم.»

امام (ع) رو به ما كرده و فرمود: «بعد از آنها خیری در حیات نیست.»... و ما دانستیم كه امام هرگز از قصد خویش باز نخواهد گشت.

كاروان عشق شب را در آن منزل بیتوته كردند. سحرگاهان به فرموده‌ی امام آب بسیار برداشتند و كوچ كردند تا منزلگاه «زباله»، كه در آنجا امام را خبر رسید كه قیس بن مسهر نیز به شهادت رسیده است. در بعضی از مقاتل تردید كرده‌اند كه آیا نام این فرستاده‌ی امام، قیس بن مسهر بوده است و یا «عبدالله بن یقطر» (برادر رضاعی امام)، لكن در نحوه‌ی شهادت این مظلوم اختلافی در مقاتل وجود ندارد: او را از طمار قصر به زیر افكنده‌اند و سرش را «عبدالملك بن عمیر»، قاضی كوفه، از تن جدا كرده است.

راوی‌:

اكنون هنگام آن است كه در قافله‌ی امام، صف اصحاب عاشورایی از فرصت‌طلبان ابن‌الوقت و بادگرایان جدا شود، چرا كه دیگر همه می‌دانند كوفه در تسخیر ابن‌زیاد است. از كوفه نسیم مرگ می‌وزد، نسیمی كه بوی خون گرفته است... اما هنوز راه‌های بازگشت مسدود نیست و بیابان، وادی حیرتی است كه از اختیار انسان تا جبروت حق گسترده است.

برای آنان كه دل به امام نسپرده‌اند، این وادی، عرصه‌ی بی‌فردای دهشتی طاقت‌فرساست. اما برای اصحاب عاشورایی امام عشق... آنها در كوی دوست منزل گرفته‌اند و اینچنین، از زمان و مكان و جبر و اختیار گذشته‌اند... این باد نیست كه بر آنان می‌وزد؛ آنها هستند كه بر باد می‌وزند. آنها از اختیار خویش گذشته‌اند تا جز آنچه او می‌فرماید اراده‌ای نكنند و چون اینچنین شد، جبروت حق از آیینه‌ی اختیار تو ساطع می‌شود. آیینه را رسم این است كه «انا الشمس» بگوید، اما تو او را اذن مده تا این «انا» را حجاب «هو» كند.

در منزلگاه زباله، امام حسین (ع) كاروان را گرد آورد و عهد خویش را از آنان برداشت و آنان را به اختیار خویش وا گذاشت كه بروند یا بمانند. آمده است كه در اینجا مردم با شتاب از كنار او پراكنده شدند و رفتند و جز همان اصحاب عاشورایی ـ كه می‌شناسی ـ دیگر كسی با او نماند.

راوی‌: ای دل! تو چه می‌كنی؟ می‌مانی یا می‌روی؟ داد از آن اختیار كه تو را از حسین جدا كند! این چه اختیاری است كه برای روی آوردن بدان باید پشت به اراده‌ی حق نهاد؟ ای دل! نیك بنگر تا قلاده‌ی دنیا را بر گردنشان ببینی و سررشته‌ی قلاده را، كه در دست شیطان است. آنان می‌انگارند كه این راه را به اختیار خویش می‌روند، غافل كه شیطان اصحاب دنیا را با همان غرایزی كه در نفس خویش دارند می‌فریبد.

قافله‌ی عشق از منزلگاه «شراف» نیز گذشت. اول روز را كه آزار گرما كم‌تر است، همچنان رفتند. نزدیك ظهر، امام شنید كه یكی از یارانش تكبیر می‌گوید. فرمود: «الله اكبر، اما تو برای چه تكبیر گفتی؟» گفت: «نخلستانی به چشمم رسیده است.»... اما آنچه او دیده بود، نخلستان نبود؛ «حر بن یزید ریاحی» بود همراه با هزار سوار كه می‌آمد تا راه بر كاروان ببندد. چیزی نگذشت كه گردن اسبان نمودار شد. نیزه‌هایشان گویی شاخ زنبورهای سرخ، و پرچم‌هایشان گویی بال سیاه غراب بود.

راوی‌:

از این سوی، آنك، سپاه فاجعه نزدیك می‌شود... اما از دیگر سوی، این سیاره‌ی سرگردان حر است كه در مدار كهكشانی‌اش با شمس وجود حسین اقتران می‌یابد و لاجرم، جاذبه‌ی عشق او را به مدار یار می‌كشاند.

امام كاروان خویش را به جانب كوه «ذوحسم» كشاند تا از راه آنان كناره گیرد و چون به دامنه‌ی كوه ذوحسم رسیدند و خیمه‌ها را بر افراشتند، حر بن یزید نیز با هزار سوار از راه رسید، سراپا پوشیده در سلاح، تا آنجا كه جز چشمانشان دیده نمی‌شد. امام پرسید: «كیستی؟» و حُر پاسخ گفت: «حر بن یزید.» امام دیگرباره پرسید: «با مایی یا بر ما؟» و حر پاسخ گفت: «بل‌ علیكم.»(2)

آن‌گاه امام چون آثار تشنگی را در آنان دید، بنی‌هاشم را فرمود كه سیرابشان كنند؛ خود و اسبانشان را. «علی بن طعان محاربی» گوید: «من آخرین نفر از لشكر حر بودم كه از راه رسیدم، هنگامی كه راویه(3)ها بسته بودند و امام بر در خیمه نشسته بود. مرا گفت: راویه را بخوابان. چون من مراد او را در نیافتم بار دیگر فرمود: شتر را بخوابان. شتر را خوابانیدم، اما از شدت عطش نتوانستم كه آب بیاشامم. امام فرمود: در مشك را برگردان. و چون من باز كلام او را در نیافتم، خود برخاست و لب مشك را برگرداند و مرا سیراب كرد...»(4)

راوی:

این حسین است، سرسلسله‌ی تشنگان، كه دشمن را سیراب می‌كند... اما هنوز، گاه آن نرسیده است كه غزل تشنه‌كامی كربلاییان را بسراییم...

حر بن یزید نشان داده است كه دروغگو نیست. او در جواب امام كه خورجین آكنده از نامه‌های مردم كوفه را در برابر او ریخته بود، می‌گوید: «ما از زمره‌ی آنان نیستیم كه این نامه‌ها را نوشته‌اند!»(5)

حر را در همه‌ی روایات مربوط به واقعه‌ی كربلا با صفاتی چون صداقت، شجاعت، ادب و حفظ حرمت اهل‌بیت و مخصوصاً فاطمه‌ی زهرا (ع) ستوده‌اند... و اصلاً وقایع كربلا خود شاهدی است بر آنكه چراغ فطرت آزادگی و حق‌جویی هنوز در باطن حر، محجوب تیرگی گناه نگشته است و به خاموشی نگراییده. اما هنوز جای این پرسش باقی است كه انسانی اینچنین را با دستگاه حكومتی ارباب جور چه كار؟ چگونه می‌توان به منصبی كه حر در دارالاماره‌ی كوفه داشت راه یافت و باز آنچنان ماند كه حر مانده بود؟ «آزادگی» كه با پذیرش ولایت ظالمان در یك جا جمع نمی‌شود!

راوی‌:

راستی را كه تحلیل وقایع تاریخ سخت دشوار است. سِر دشواری كار، در پیچیدگی‌های روح آدمی است. وقتی كه مه در عمق دره‌ها فرو می‌نشیند، اگرچه تاریكی كامل نیست، اما آفتاب پنهان است و چشم انسان جز پیش پای خویش را نمی‌بیند. اگر نباشد اینكه آفریدگار، ما را در كشاكش ابتلائات می‌آزماید، عاداتمان را متبدل می‌سازد و شیاطین پنهان در زوایای تاریك درون را در پیشگاه عقل رسوا می‌دارد، چه بسا كه در این غفلت پنهان همه‌ی عمر را سر می‌كردیم و حتی لحظه‌ای به خود نمی‌آمدیم.

آنچه حر را در دستگاه بنی‌امیه نگه داشته، غفلت است... غفلتی پنهان. شاید تعبیر «غفلت در غفلت» بهتر باشد، چرا كه تنها راه خروج از این چاهِ غفلت آن است كه انسان نسبت به غفلت خویش تذكر پیدا كند.

هر انسانی را لیلة‌القدری هست كه در آن ناگزیر از انتخاب می‌شود و حر را نیز شب قدری اینچنین پیش آمد... «عمر بن سعد» را نیز... من و تو را هم پیش خواهد آمد. اگر باب یا لیتنی كنت معكم(6) هنوز گشوده است، چرا آن باب دیگر باز نباشد كه: لعن الله اُمه سمعت بذلك فرضیت به؟(7)

حر گفت: «من از آنان كه برای شما نامه نوشته‌اند نیستم. ما مأموریم كه از شما جدا نشویم مگر آنكه شما را به كوفه نزد عبیدالله بن زیاد برده باشیم.» امام فرمود: «مرگ از این آرزو به تو نزدیك‌تر است.» و یاران را گفت تا برخیزند و زین بر اسب‌ها نهند و زنان و كودكان را در محمل‌ها بنشانند و راه مراجعت پیش گیرند.(8)

این سخن در بسیاری از تواریخ آمده است، اما به‌راستی آیا امام قصد مراجعت داشته‌اند؟

هر چه هست، در اینكه لشكریان حر تاخته‌اند و بر سر راه او صف بسته‌اند، تردید نیست.

امام می‌فرماید: «ثكلتك امك! ما ترید منی؟ ـ مادرت در عزای تو بگرید، از من چه می‌خواهی؟»

آنچه حر بن یزید در جواب امام گفته، سخنی است جاودانه كه او را استحقاق توبه بخشیده است. روزنه‌ای از نور است كه به سینه‌ی حر گشوده می‌شود و سفره‌ی ضیافتی است كه عشق را به نهانخانه‌ی دل او میهمان می‌كند. حر گفت: «هان والله! اگر جز تو عرب دیگری این سخن را بر زبان می‌آورد، در هر حال، دهان به پاسخی سزاوار می‌گشودم. كائناً ما كان: هر چه بادا باد... اما والله مرا حقی نیست كه نام مادر تو را جز به نیكوترین وجه بر زبان بیاورم.»(9)

جمله‌ی ارباب مقاتل و مورخین حر بن یزید را بر این سخن ستوده‌اند و حق نیز همین است. سخن، ثمره‌ی گلبوته‌ی دل است و حر را ببین كه از دهانش یاس و یاسمن می‌ریزد. این سخن ریحانی از ریاحین بهشت است كه از گلبوته‌ی ادب حر بر آمده.

... آن‌گاه حر چون دید كه امام بر قصد خویش سخت پای می‌فشارد و نزدیك است كه كار به مجادله بینجامد، از امام خواست كه راهی را میان كوفه و مدینه در پیش گیرد تا او از ابن زیاد كسب تكلیف كند، راهی كه نه به كوفه منتهی شود و نه به مدینه بازگردد.

در بعضی از تواریخ هست كه حر بن یزید در ادامه‌ی این سخن افزوده است: «همانا این نكته را نیز هشدار می‌دهم كه اگر دست به شمشیر برید و جنگ را آغاز كنید، بی‌تردید كشته خواهید شد.» و امام در پاسخ او فرموده است: «آیا مرا از مرگ می‌ترسانید، و مگر بیش از كشتن من نیز كاری از شما ساخته است؟ شأن من، شأن آن كس نیست كه از مرگ می‌ترسد. چقدر مرگ در راه وصول به عزت و احیای حق، سبك و راحت است! مرگ در راه عزت، نیست مگر حیات جاوید و حیات با ذلت، نیست مگر موتی كه نشانی از زندگانی ندارد. آیا مرا از مرگ می‌ترسانی؟ هیهات، تیرت به خطا رفت و ظنی كه درباره‌ی من داشتی به یأس رسید. من آن كسی نیستم كه از مرگ بترسم. نفس من بزرگ‌تر از آن است و همتم عالی‌تر از آن كه از ترس مرگ زیر بار ظلم بروم. و مگر بیش از كشتن من نیز كاری از شما ساخته است؟ مرحبا بر كشته شدن در راه خدا، اگرچه شما بر هدم مجد من و محو عزت و شرفم قادر نیستید و اینچنین، مرا از كشته شدن ابایی نیست.»(10)

قافله‌ی عشق آمد، تا هنگام نماز صبح به «بیضه» رسید كه منزلگاهی است میان «عذیب الهِجانات» و «واقصه»؛ حر بن یزید نیز با سپاهش... عجبا آنان نماز را با امام به جماعت می‌گزارند! اگر او را در نماز به مقتدایی پذیرفته‌اند، پس دیگر چه داعیه‌ای بر جای می‌ماند؟

راوی‌:

اگر كسی بینگارد كه جدایی دین از سیاست تفكری است خاص این عصر، در اشتباه است. بیاید و ببیند كه اینجا نیز، نیم قرنی پس از حجة‌الوداع، همان انگار باطل حاكم است. حكام جور را در همه‌ی طول تاریخ چاره‌ای نیست جز آنكه داعیه‌دار این اندیشه باشند، اگرنه، مردم فطرتاً پیشوایان دین را به حكومت می‌پذیرند و حق هم همین است. اما در اینجا نكته‌ی ظریف دیگری نیز هست. ظاهر دین، منفك از حقیقت آن، هرگز ابا ندارد كه با كفر و شرك نیز جمع شود و اصلاً وقتی كه دین از باطن خویش جدا شود، لاجرم به راهی اینچنین خواهد رفت.

امام حسین (ع) بعد از ادای فریضه‌ی صبح بار دیگر فرصتی یافت تا با سپاهیان حر به سخن بایستد: «ایها الناس! همانا رسول خدا فرموده است: كسی كه دیدار كند سلطان جائری را كه حرام‌الله را حلال كرده است، عهد او را شكسته و در میان بندگانش، مخالف با سنت رسول‌الله، با ظلم و جنایت حكم می‌راند و بر او با فعل و قول قیام نكند، حق است بر خدا كه او را در همان دوزخی كه مدخل آن سلطان جائر است وارد كند. زنهار كه اینان نیز به اطاعت شیطان گراییده‌اند و از اطاعت رحمان روی برتافته‌اند، زمین را به فساد كشیده‌اند و حدود را معطل نهاده‌اند و خراج مسلمین را تاراج كرده‌اند؛ حرام‌الله را حلال داشته‌اند و حلال او را حرام. و اكنون من از هر كس دیگری شایسته‌ترم. ای كوفیان! اگر هنوز هم بر آن بیعتی كه با من بسته‌اید استوارید و راه رشد خویش را باز یافته‌اید، پس این منم، حسین بن علی فرزند فاطمه، دخت رسول‌الله، جان من و جان شما، اهل من و اهل شما؛ و منم بر شما اسوه‌ای حسنه كه باید از آن تبعیت كنید، واگرنه، اگر پیمان خویش را بریده‌اید و بیعت مرا از گردنتان باز گرفته‌اید، این از شما عجیب نیست، چرا كه شما با پدر و برادر و عموزاده‌ام مسلم نیز اینچنین كردید. فریب خورده است آن كه به شما اعتماد كند، كه در حظ خویش از سعادت به خطا رفته‌اید و نصیب خویش را ضایع كرده‌اید. آن كه پیمان بریده است باید پذیرای عاقبت آن نیز باشد كه به او باز خواهد گشت و امیدوارم كه به زودی خداوند مرا از شما بی‌نیاز كند...»(11)

كاروان حسین (ع) همچنان به راه خویش می‌رود تا منزلگاه «قصر بنی‌مقاتل»... آنجاست كه یك بار دیگر شب را فرود آمده‌اند تا در ساعات آخر شب باز مشك‌ها را پر آب كنند و رحل بر دارند.

«عقبة بن سمعان»(12) گوید: هنوز از قصر بنی‌مقاتل چندان فاصله نگرفته بودیم كه آوای استرجاع امام در گوش شب پیچید: انا لله و انا الیه راجعون و الحمدلله رب العالمین... و چند بار تكرار شد. كلام «استرجاع» نشانه‌ی آن است كه قائل را امری عظیم پیش آمده است. مگر امام را چه پیش آمده بود؟

حضرت علی اكبر خود را شتابان به موكب امام رساند تا علت این امر را دریابد. امام فرمود: «هم‌اكنون خواب لمحه‌ای مرا در ربود و سواری بر من ظاهر شد كه می‌گفت: این قوم می‌روند و مرگ نیز با آنان همراهی می‌كند. دانستم این خبرِ مرگ ماست كه می‌دهند.» علی اكبر پرسید: «خدا بد نیاورد، مگر ما بر حق نیستیم؟» و امام فرمود: «آری، والله كه ما جز به راه حق نمی‌رویم.» علی‌اكبر گفت: «اگر اینچنین است، چه باك از مردن در راه حق؟» و آن‌همه این سخن در جان امام شیرین نشست كه فرمود: «خداوند تو را از فرزندی جزایی عطا كند كه هیچ فرزندی را از جانب پدر عطا نكرده باشد.»(13)

چون كاروان عشق در كشاكش آن بیراهه‌ای كه به سوی كوفه می‌پیمودند به نینوا رسید، سواری را دیدند كه از افق كوفه می‌آید... بر اسبی اصیل، با كمانی بر شانه. او «مالك بن نسر كندی» بود كه از كوفه می‌آمد. و چون نزدیك شد، حر و یارانش را سلام گفت و امام را اعتنایی نكرد. نامه‌ای از ابن زیاد برای حر آورده بود كه: «اما بعد، هر جا كه این نامه به تو رسید كار را بر حسین سخت و تنگ كن و مگذار فرود آید جز در زمینی بی‌آب و علف... و بدان كه این فرستاده‌ی من مأمور است كه از تو جدا نشود و همواره نگران باشد تا این امر را به انجام برسانی.»

«یزید بن زیاد بن مهاجر كندی» كه یكی از اصحاب عاشورایی امام بود و خود را پیش از حر به كاروان عشق رسانده بود، به فرستاده‌ی ابن زیاد گفت: «ثكلتك امك... مادرت بر تو بگرید، به چه كار آمده‌ای؟» جواب داد: «به كاری كه اطاعت از پیشوایم باشد و عمل بر پیمان بیعتی كه با او بسته‌ام.» یزید بن مهاجر كندی گفت: «عصیان آفریدگارت كرده‌ای و اطاعت از امامت، اما در طریق هلاكت خویش ننگ و جهنم خریده‌ای كه امام پلید تو مصداق این كلام الهی است كه وجعلناهم ائمه یدعون الی النار(14). او تو را به سوی آتش می‌برد.»(15)

آنجا سرزمین خشك و بی‌آب و علفی بود در نزدیكی نینوا، اما كربلا هم نبود؛ اگرچه كربلا را نیز «عشق» كربلا كرد. حر بن یزید از امام خواست كه در همان‌جا فرود آیند. امام گفت: «ما را بگذار كه در یكی از قریه‌های نزدیك فرود آییم، نینوا، غاضریه و یا شفیه.» حر كه هنوز «حر» نگشته بود، گفت: «نه، نمی‌توانم؛ این مرد را به مراقبت من گماشته‌اند.» زهیر بن قین گفت: «ای فرزند رسول‌الله، جنگ با اینان سهل‌تر از جنگ با كسانی است كه از این پس به مقابله‌ی ما می‌آیند.» و حسین فرمود: «من نیستم آن كه جنگ را آغاز كند.»(16)

راوی‌:

قافله‌ی عشق به سرمنزل جاودان خویش نزدیك می‌شود... و این عاقبت كار عشق است. موكب امام به هر سوی كه می‌رفت، به سوی دیگرش سوق می‌دادند تا روز پنجشنبه دوم محرم سال شصت و یكم هجری به كربلا رسید.

پی نوشت ها:

1. نگاه كنید به: ابی‌مخنف لوط بن یحیی ازدی غامدی، مقتل الحسین ابی‌مخنف، حجت‌الله جودكی، مؤسسه‌ی فرهنگی انتشاراتی تبیان، تهران، ١٣٧٧، صص ٥١ _ ٥٠.
2. موسوعة كلمات الامام الحسین (ع)، ص ٣٥٤.
3. به معنای چهارپایی كه با آن آب بكشند.
4. موسوعة كلمات الامام الحسین (ع)، صص ٣٥٤ - ٣٥٣.
5. موسوعة كلمات الامام الحسین (ع)، ص ٣٥٧.
6. عبارتی از زیارت وارث.
7. عبارتی از زیارت وارث.
8. موسوعة كلمات الامام الحسین (ع)، ص ٣٥٧.
9. موسوعة كلمات الامام الحسین (ع)، صص ٣٥٩ _ ٣٥٧.
10. موسوعة كلمات الامام الحسین (ع)، صص ٣٦٠ _ ٣٥٩.
11. موسوعة كلمات الامام الحسین (ع)، صص ٣٦١ _ ٣٦٠.
12. او غلام «رباب» همسر امام حسین (ع) است كه در واقعه‌ی كربلا زنده ماند.
13. موسوعة كلمات الامام الحسین (ع)، صص ٣٦٩ _ ٣٦٨.
14. قصص/ ٤١.
15. موسوعة كلمات الامام الحسین (ع)، صص ٣٧٣ _ ٣٧٢.
16. موسوعة كلمات الامام الحسین (ع)، ص ٣٧٣.

نوشته شده در تاریخ جمعه 4 دی 1388    | توسط: امین    | طبقه بندی: امام حسین(ع) و عاشورا،     | نظرات()