گزارشی از یک انحراف
مقاله‌ای كه در ذیل می‌آید به بررسی محتوایی جریان شعور كیهانی و نقد افكار آقای محمدعلی طاهری موسس جریان شبه عرفانی می‌پردازد. وی مدتی پیش به اتهام برخی از افكار انحرافی توسط مراجع ذیربط بازداشت شد.

درآمد

 الف‌. انسان امروز با وجود نابسامانی‌ها، پریشانی‌ها، نگرانی‌ها و گرفتاری‌ها و تلاش برای رهایی از بحران‌ها، در پی راهی هماهنگ‌تر و كم‌تعارض‌تر با خواسته‌های خود می‌گردد. در این میان ظهور مكاتب مختلف فكری و معنوی با رویكردی هر چند موافق‌تر و كم‌تنش‌تر با خواسته‌های انسان رو به فزونی است. به بیان دیگر انسان امروزه گرفتار است و برون رفتی می‌جوید اما برون‌رفتی تا حد امكان، موافق با خواسته خود. از این رو روح حاكم بر مكاتب معنوی نوظهور روح انسان‌محورانه است. در این عرفان‌ها یا خدا نیست و یا در حاشیه است.

ب‌. پایه‌گذاری مكتب عرفانی، مبتنی بر دیدگاه خاصی در خداشناسی، جهان‌شناسی و انسان‌شناسی است. این سه حوزه ستون‌های فكری یك مكتب را تشكیل می‌دهد و چگونگی یك مكتب عرفانی به نوع نگاه آن مكتب به این سه حوزه وابسته است.

ت‌. یكی از مكاتب نوظهور معنوی، مكتبی با عنوان «عرفان كیهانی» یا «عرفان حلقه» است. هدف اصلی این مكتب «ایجاد آشتی بین دنیای مذهب، عرفان و علم و نیز رفع سوء تفاهم‌های موجود بین آن‌ها»1، «كمك به انسان در راه رسیدن به كمال و تعالی»2 یعنی حركت انسان‌ها به سوی وحدت و دوری از تفرقه3 و درمان انواع بیماری‌ها4 و كسب «اعتباری بی‌سابقه برای عرفان ایران در دنیا»5 است. راهكار عملی كه در این زمینه ارائه نموده اتصال به شبكه‌ی شعور الهی است6.

ث‌. پایه‌گذار این مكتب تاكنون دو كتاب به نام‌های «عرفان كیهانی» و «انسان از منظری دیگر» منتشر نموده است و این مكتب را « قادر به ارایه‌ی آسان، ساده و همه فهم این عرفان»7 معرفی نموده است و سایر مكاتب را به «كلی‌گویی و حرف‌های صرفا زیبا»8 مبتلا دانسته و از نوعی رقابت سخن گفته است اما واقعیت این است كه با ملاحظه متن كتاب «عرفان كیهانی» این كتاب را پر از مبهم‌گویی و یا خلاف تصریحات قرآنی می‌یابیم. بیشتر اصل‌های این كتاب و بلكه مقدمه آن نیز حرف‌های مبهم دارد. این ابهامات ممكن است این مكتب را برای افراد غیر متخصص در زمینه معارف دینی، بزرگ جلوه داده و آنان را گمراه نماید اما از نگاه كسانی كه با اصطلاحات دینی آشنایی دارند یا نویسنده از روی غرض‌ورزی مطالب خود را چنین بیان كرده است و یا ناآشنا به معارف دینی است. اگر چنین كاری از روی غرض‌ورزی باشد كه قضاوت آن با خود نویسنده است و اگر از روی ناآشنایی باشد این سؤال جدّی مطرح می‌شود كه چرا كسی كه نسبت به معارف اسلامی آشنایی كامل ندارد دست به تأسیس یك مكتب عرفانی بزند. آیا در طول تاریخ كم نبوده‌اند كسانی كه بر اثر عدم آشنایی كامل به مبانی دین اسلام و ساده انگاشتن دین الهی با تلفیق مطالبی از این و آن و افزودن چند مطلب و اصطلاح دینی، به ایجاد مكاتب و فرقه‌های متعدد دست زده‌اند.

در این نوشته و ان شاء الله در نوشته‌های آتی به موارد یاد شده خواهیم پرداخت.

ج‌. قرآن كریم ظالمترین انسان‌ها را كسی معرفی می‌كند كه بر خدا افترا زده و دیگران را از راه او باز دارد « وَمَنْ أظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَى عَلَى اللَّهِ كَذِبًا أوْ قَالَ اُوحِیَ إِلَیَّ وَلَمْ یُوحَ إِلَیْهِ شَیْءٌ وَمَنْ قَالَ سَاُنْزِلُ مِثْلَ مَا أنْزَلَ اللَّهُ«9 (چه كسى ستمكارتر است از كسى كه دروغى به خدا ببندد یا بگوید وحى بمن فرستاده شده در حالى كه وحى به او نشده باشد و كسى كه بگوید من هم همانند آنچه خدا نازل كرده نازل می‌كنم). از این روست كه سخن پیرامون دین الهی و راه رسیدن به تعالی و رفتن به سوی خدا بس دقیق و حساس است و لغزشگاه‌های فراوانی دارد. كاش عرفان كیهانی قبل از عرضه عمومی، بر بزرگان دین و عرفان این سرزمین عرضه می‌شد تا درستی و نادرستی آن به عنوان مكتب عرفانی آشكار گردد. عرفانی كه قصد اعتلای عرفان ایران10 را دارد نباید به توهین آن بیانجامد.

ح‌. كتابهای «عرفان كیهانی» و «انسان از منظری دیگر» تا به حال در دهها هزار نسخه به چاپ رسیده است. قطعا هر كتابی در موضوع خود تأثیری مستقل بر خواننده می‌گذارد و نباید انتظار داشت كه خواننده حتما پس از خواندن یك كتاب از نویسنده، كتابهای دیگر وی را نیز بخواند. مقصود این كه قضاوت درباره یك كتاب وابسته به كتاب دیگر نیست و هر كتابی به طور مستقل قابل ارزیابی است. ما در این نوشته به مواردی اشاره می‌كنیم كه در كتاب عرفان كیهانی آمده و با آیات قرآن، متناقض و ناسازگار است. بی‌شك در مواردی كه یاد شده نقدهای دیگری نیز به چشم می‌خورد كه در مقالات دیگر به آنها اشاره خواهد شد.

خ‌. چون متن كتاب به صورت اصل‌های پی در پی آمده و مجموعا شامل 83 اصل است. ما اصل‌ها را به خاطر سهولت ارجاع در متن مقاله، شماره‌گذاری كردیم و در پاورقی نیز به صفحات كتاب ارجاع شده است.

د‌. در ترجمه آیات، غالبا از ترجمه حضرت آیت الله مكارم شیرازی استفاده شده است.

نمونه اول: شناخت خدا ممكن نیست
در اصل 59 اساسنامه عرفان كیهانی آمده:

انسان نمی تواند عاشق خدا شود، زیرا انسان از هیچ طریقی قادر به فهم او نیست و در حقیقت خدا عاشق انسان می‌شود و انسان معشوق می‌باشد و مشمول عشق الهی. و انسان می‌تواند فقط عاشق تجلیات الهی، یعنی مظاهر جهان هستی، شود و پس از این مرحله است كه مشمول عشق الهی می‌گردد.11

در این اصل شناخت خدا غیرممكن دانسته شده است « انسان از هیچ طریقی قادر به فهم او نیست». مطلوب نویسنده در فهم و شناخت، چگونه فهم و شناختی است؟ سرتاسر قرآن در صدد شناساندن خدا به انسان است. برخی از این آیات عبارتند از:

سوره اخلاص:
«قُلْ هُوَ اللَّهُ أحَدٌ اللَّهُ الصَّمَدُ لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ  وَلَمْ یَكُنْ لَهُ كُفُوًا أحَدٌ».12

بگو: خداوند، یکتا و یگانه است؛ خداوندی است که همه نیازمندان قصد او می‌کنند؛ (هرگز) نزاد، و زاده نشد، و برای او هیچگاه شبیه و مانندی نبوده است.

سوره حشر:
«هُوَ اللهُ الذِی لا إِلهَ إِلا هُوَعَالِمُ الغَیْبِ وَالشَّهَادَةِهُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِیمُ هُوَ اللهُ الذِی لا إِلَهَ إِلا هُوَ المَلِكُ القُدُّوسُ السَّلامُ المُؤْمِنُ المُهَیْمِنُ العَزِیزُ الجَبَّارُ المُتَكَبِّرُسُبْحَانَ اللهِ عَمَّا یُشْرِكُونَ هُوَ اللهُ الخَالِقُ البَارِئُ المُصَوِّرُ لَهُ الأسْمَاءُ الحُسْنَی یُسَبِّحُ لَهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَالأرْضِ وَهُوَ العَزِیزُ الحَكِیمُ».13

او خدایی است که معبودی جز او نیست، دانای آشکار و نهان است، و او رحمان و رحیم است و خدایی است که معبودی جز او نیست، حاکم و مالک اصلی اوست، از هر عیب منزّه است، به کسی ستم نمی‌کند، امنیّت بخش است، مراقب همه چیز است، قدرتمندی شکست‌ناپذیر که با اراده نافذ خود هر امری را اصلاح می‌کند و شایسته عظمت است خداوند منزّه است از آنچه شریک برای او قرارمی‌دهند او خداوندی است خالق، آفریننده‌ای بی‌سابقه، و صورتگری (بی‌نظیر)؛ برای او نامهای نیک است؛ آنچه در آسمانها و زمین است تسبیح او می‌گویند؛ و او عزیز و حکیم است.

سوره حدید:
«سَبَّحَ لِلهِ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَالأرْضِ وَهُوَ العَزِیزُ الحَكِیمُ لَهُ مُلكُ السَّمَاوَاتِ وَالأرْضِ یُحْیِی وَیُمِیتُ وَهُوَ عَلَى كُل شَیْءٍ قَدِیرٌ هُوَ الأوَّلُ وَ الآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَالبَاطِنُ وَ هُوَ بِكُل شَیْءٍ عَلِیمٌ هُوَ الذِی خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأرْضَ فِی سِتَّةِ أیَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى العَرْشِ یَعْلَمُ مَا یَلِجُ فِی الأرْضِ وَمَا یَخْرُجُ مِنْهَا وَ مَا یَنْزِلُ مِنَ السَّمَاءِ وَ مَا یَعْرُجُ فِیهَا وَ هُوَ مَعَكُمْ أیْنَ مَا كُنْتُ مْوَاللهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ لَهُ مُلكُ السَّمَاوَاتِ وَالأرْضِ وَ إِلَى اللهِ تُرْجَعُ الاُمُورُ یُولِجُ اللیْلَ فِی النَّهَارِ وَ یُولِجُ النَّهَارَ فِی اللیْلِ وَهُوَ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ».14

آنچه در آسمانها و زمین است براى خدا تسبیح مى گویند، و او عزیز و حكیم است

مالكیت (و حاكمیت ) آسمانها و زمین از آن او است ، زنده مى كند و مى میراند، و او بر هر چیز قادر است . اول و آخر و ظاهر و باطن او است ، از هر چیز آگاه است. او كسى است كه آسمانها و زمین را در شش روز (شش دوران ) آفرید، سپس بر تخت قدرت قرار گرفت (و به تدبیر جهان پرداخت ) آنچه را در زمین فرومى رود مى داند و آنچه را از آن خارج مى شود، و آنچه از آسمان نازل مى گردد و آنچه به آسمان بالا مى رود، و او با شماست هر جا كه باشید و خداوند نسبت به آنچه انجام مى دهید بیناست . مالكیت آسمانها و زمین از آن او است ، و همه چیز به سوى او باز مى گردد.

شب را داخل روز مى كند، و روز را داخل شب ، و او به آنچه بر دلها حاكم است داناست .

امیر مؤمنان علیه السلام در نهج البلاغه فرمود:

«لَمْ یُطْلِعِ العُقُولَ عَلَى تَحْدِیدِ صِفَتِهِ وَ لَمْ یَحْجُبْهَا عَنْ وَاجِبِ مَعْرِفَتِه‏».15

عقول و خردها را بر كنه صفاتش آگاه نساخت و (با این حال) آنها را از مقدار لازم معرفت و شناخت باز نداشته است.

ممكن است توجیهی آورده شود كه منظور از فهم، شناخت نیست بلكه درك ماهیت خداست و چون خدا ماهیت ندارد پس نمی‌توان او را فهمید و شناخت و در نتیجه نمی‌توان عاشق او شد.

اما اگر به ادامه همین اصل توجه كنیم می‌بینیم نویسنده از عشق به تجلیات سخن گفته است. این بدان معناست كه تجلیات را می‌توان فهمید و در نتیجه می‌توان عاشق آنها شد. فهمیدن تجلیات به چه معناست؟ آیا به معنای فهمیدن ماهیت آنهاست یا به معنای فهمیدن كمال الهی متجلی در آنها؟ اگر منظور فهمیدن ماهیات باشد عشق به ماهیات معنا ندارد چون ماهیت از خود چیزی ندارد و اگر منظور عشق به كمال الهی متجلی در مخلوقات باشد این معنا درست خواهد بود اما در این صورت عشق به تجلیات الهی به پشتوانه كمالی است كه از خدا گرفته‌اند بنابراین همان طور كه می‌توان عاشق تجلیات شد می‌توان عاشق خدا شد بلكه انسان اول عاشق خدا می‌شود و بعد عاشق تجلیات او.

نمونه دوم: عشق به خدا ممكن نیست
نویسنده در همان اصل 59 می‌گوید:

انسان نمی تواند عاشق خدا شود، زیرا انسان از هیچ طریقی قادر به فهم او نیست و در حقیقت خدا عاشق انسان می‌شود و انسان معشوق می‌باشد و مشمول عشق الهی.16

عشق به معنای محبت شدید است17. چگونه نمی‌توان عاشق خدا شد. این مطلب با آیات قرآن سازگاری ندارد.

«یَا أیُّهَا الذِینَ آمَنُوا مَنْ یَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِینِهِ فَسَوْفَ یَأْتِی اللهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَیُحِبُّونَهُ...».18

اى كسانى كه ایمان آورده اید هر كس از شما از آئین خود باز گردد (به خدا زیانى نمى رساند) خداوند در آینده جمعیتى را مى آورد ، كه آنها را دوست دارد و آنها (نیز) او را دوست دارند....

در آیه دیگر نیز فرمود:

«قُل إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْكُمُ اللهُ وَیَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَاللهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ».19

بگو: اگر خدا را دوست میدارید، از من پیروى كنید! تا خدا (نیز) شما را دوست بدارد، و گناهانتان را ببخشد، و خدا آمرزنده مهربان است.

آیه صریح‌تر می‌فرماید:

«..وَالذِینَ آمَنُوا أشَدُّ حُبًّا لِلهِ...».20

آنها كه ایمان دارند عشقشان به خدا (از مشركان نسبت به معبودهاشان) شدیدتر است.

به اصل 66 توجه می‌كنیم كه می‌گوید:

انگیزه عبادت بر سه نوع تقسیم می‌شود:

- عبادت بردگان یا عبادت از روی ترس (مرگ و قبر ودوزخ و...)

- عبادت مزدوران یا عبادت از روی طمع مزد و پاداش (بهشت و حوری و...)

- عبادت آزادگان یا عبادت از روی عشق الهی

نوع عبادت و خواسته‌ی هر كسی، بستگی به میزان درك و فهم او از خداوند دارد، و همان گونه كه یك بچه آب نبات چوبی را به دنیایی از آگاهی‌ها ترجیح می‌دهد، ممكن است كه كسی هم حوری را به عشق الهی ترجیح دهد. در عرفان كیهانی (حلقه)، عبادت از روی عشق الهی مورد نظر می‌باشد.21

اگر قرار باشد انسان نتواند عاشق خدا باشد(طبق اصل 59) پس عبادت از روی عشق الهی معنا ندارد؟ و چون «نوع عبادت و خواسته‌ی هر كسی، بستگی به میزان درك و فهم او از خداوند دارد» عبادت خدا هم امكان ندارد.

بنابراین برآیند این دو اصل، گزاره نادرست زیر است:

نمی‌توان خدا را فهمید(اصل 59) + عشق به خدا، وابسته به فهمیدن خداست(اصل 66) = نمی‌توان عاشق خدا شد.

نمونه سوم: عبادت خدا ممكن نیست

برآیند دیگر اصل 59 و 66 كه در نمونه دوم آمد امكان نداشتن عبادت خداست. به صورت زیر:

نمی‌توان خدا را فهمید(اصل 59)  + هر نوع عبادت خدا بستگی به میزان فهمیدن خدا دارد(اصل 66) = نمی‌توان خدا را عبادت كرد.

بر این اساس عبادت خدا معنا ندارد. حال كه عبادت خدا امكان ندارد چه كنیم؟ می‌گوییم عبادت تنها به معنای خدمت به خلق خداست. این نتیجه در اصل 65 آشكارا ذكر شده است. ببینید:

عبادت، یعنی عبد بودن و به جا آوردن رسالت بندگی. عبادت بر دو نوع است: عبادت نظری و عبادت عملی. عبادت نظری، ارتباط كلامی با خداوند و عبادت عملی در خدمت خداوند بودن است و چون او بی نیاز از هر عمل ما می‌باشد، از این رو خدمت ما صرفاً می‌تواند معطوف به تجلیات او شود. در نتیجه، عبادت عملی در خدمت جهان هستی بودن است؛ یعنی خدمت به انسان، طبیعت و....22

البته در این اصل به بی‌نیاز بودن خدا از عمل ما اشاره شده(«چون او بی نیاز از هر عمل ما می‌باشد»). این نكته دلیل دوم نویسنده بر عدم عبادت خدا محسوب می‌شود. بنابراین به این نتیجه می‌رسیم كه عبادت خدا به دو دلیل معنا ندارد:

الف: ما خدا را نمی‌توانیم بفهمیم

ب: خدا از هر عمل ما بی‌نیاز است

و در نتیجه فقط باید به خلق خدا خدمت كرد.

قرآن كریم بارها و بارها صریحا از عبادت خدا سخن می‌گوید از جمله:

«قُلِ اللهَ أعْبُدُ مُخْلِصًا لَهُ دِینِی».23

بگو من تنها خدا را مى پرستم ، در حالى كه دینم را براى او خالص ‍ مى كنم.

«وَأنِ اعْبُدُونِی هذَا صِرَاطٌ مُسْتَقِیمٌ».24

و اینكه مرا بپرستید كه راه مستقیم این است.

«قَالَ إِنِّی عَبْدُ اللهِ آتَانِیَ الكِتَابَ وَجَعَلَنِی نَبِیًّا».25

(عیسى زبان به سخن گشود) گفت من بنده خدایم به من كتاب (آسمانى) داده و مرا پیامبر قرار داده است.

شهید مطهری در این باره می‌گوید:

یكى از ارزشهاى قاطع و مسلم انسان كه اسلام آن را صددرصد تأیید مى‏كند و واقعاً ارزشى انسانى است، خدمتگزارِ خلق خدا بودن است. در این زمینه پیغمبر اكرم زیاد تأكید فرموده است. قرآن كریم در زمینه تعاون و كمك دادن و خدمت كردن به یكدیگر مى‏فرماید: «لَیْسَ البِرَّ انْ تُوَلوا وُجوهَكُمْ قِبَلَ المَشْرِقِ وَ المَغْرِبِ وَ لكِنَّ البِرَّ مَنْ امَنَ بِاللهِ وَ الیَوْمِ الاخِرِ وَ المَلائِكَةِ وَ الكِتابِ وَ النَّبِیِّینَ و اتَى المالَ عَلى‏ حُبِّهِ ذَوِى القُرْبى‏ وَ الیَتامى‏ وَ المَساكینَ وَ ابْنَ السَّبیلِ وَ السّائِلینَ وَ فِى الرِّقابِ»..26

اما انسانى مثل سعدى مى‏گوید(البته سعدى در عمل این‏طور نبوده؛ زبان شعر است): «عبادت به جز خدمت خلق نیست»؛ همین یكى است و بس. [عده‏اى با گفتن این سخن‏] مى‏خواهند ارزش عبادت را نفى كنند، ارزش زهد را نفى كنند، ارزش علم را نفى كنند، ارزش جهاد را نفى كنند، این همه ارزشهاى عالى و بزرگى را كه در اسلام براى انسان وجود دارد یكدفعه نفى كنند. مى‏گویند: مى‏دانید «انسانیت» یعنى چه؟ یعنى خدمت به خلق خدا. مخصوصاً بعضى از این روشنفكرهاى امروز خیال مى‏كنند به یك منطق خیلى عالى دست یافته‏اند و اسم آن منطق خیلى عالى را انسانیت و انسان گرایى مى‏گذارند.

انسان گرایى یعنى چه؟ [مى‏گویند:] یعنى خدمت كردن به خلق؛ ما به خلق خدا خدمت مى‏كنیم. [مى‏گوییم:] باید هم به خلق خدا خدمت كرد، اما خود خلق خدا چه مى‏خواهد باشد؟ فرض كنیم شكم خلق خدا را سیر كردیم و تنشان را پوشاندیم؛ تازه ما به یك حیوان خدمت كرده‏ایم. اگر ما براى آنها ارزش بالاترى قائل نباشیم و اصلا همه ارزشها منحصر به خدمت به خلق خدا باشد و نه در خود ما ارزش دیگرى وجود داشته باشد و نه در دیگران، تازه خلق خدا مى‏شوند مجموعه‏اى از گوسفندها، مجموعه‏اى از اسبها. شكم یك عده حیوان را سیر كرده‏ایم، تن یك عده حیوان را پوشانده‏ایم. البته اگر انسان شكم حیوانها را هم سیر كند به هرحال كارى كرده است، ولى آیا حد اعلاى انسان این است كه در حیوانیت باقى بماند و حد اعلاى خدمت من این است كه به حیوانهایى مثل خودم خدمت كنم و حیوانهایى مثل خودم هم حد اعلاى خدمتشان این است كه به حیوانى مثل خودشان- كه من باشم- خدمت كنند؟! نه، خدمت به انسان [ارزش والایى است‏] ولى انسان به شرط انسانیت. همیشه این حرف را گفته‏ایم: لومومبا انسان است، موسى چومبه هم انسان است. اگر بنا باشد فقط مسئله خدمت به خلق مطرح باشد، موسى چومبه یك خلق است و لومومبا هم یك خلق دیگر، پس چرا میان اینها تفاوت قائل مى‏شوید؟

چه فرقى است میان ابوذر و معاویه؟

پس اینكه انسانیت یعنى خدمت به خلق و هیچ ارزش دیگرى مطرح نیست، باز یك نوع افراط دیگرى است.27

در جای دیگر می‌گوید:

سعدى در اینجا منظور دیگرى دارد و منظور او آن عده از متصوّفه است كه كارشان فقط تسبیح و سجاده پهن كردن و دلق درویشى پوشیدن است و اساساً از كارهاى خیرخواهانه چیزى سرشان نمى‏شود. سعدى با اینكه خودش یك درویش است، خطابش به آن درویشهایى است كه از خدمت به خلق چیزى نمى‏فهمند. منتها اول با یك لسان مبالغه آمیزى مى‏گوید: عبادت به جز خدمت خلق نیست.

گاهى همین مطلب را با تعبیرات دیگرى مى‏گویند كه تعبیرات نادرستى است: مى‏بخور منبر بسوزان، مردم آزارى نكن.

از نظر اینها فقط در دنیا یك بدى وجود دارد و آن مردم آزارى است و یك خوبى وجود دارد و آن احسان به مردم است. مكتب محبت حرفش این است كه فقط یك كمال و یك ارزش و یك نیكى وجود دارد و آن خیر رساندن به مردم است، و فقط یك نقص و یك بدى وجود دارد و آن آزار رساندن به مردم است‏.28

و نوشته است:

مى‏گویند: «عبادت به جز خدمت خلق نیست- به تسبیح و سجاده و دلق نیست» بلى عبادت تنها به تسبیح و سجاده و دلق نیست ولى تنها به خدمت خلق هم نیست. قرآن «اقیموا الصلوة» را با «اتوا الزكوة» همیشه توأم كرده است. در قدیم عده‏اى عبادت را فقط به تسبیح و سجاده و دلق مى‏خواستند و امروز عده‏اى دیگر برعكس، اما حقیقت غیر هر دو است.29

نمونه چهارم: عضویت خدا در حلقه

در اصل 19 آمده:

دو نوع كلی اتصال به شبكه شعور كیهانی وجود دارد:

الف. راه‌های فردی (اُدعُونی أستَجِب لَكم): راه فردی راهی است كه هیچ گونه تعریفی نداشته و در آن، شخص به واسطه‌ی اشتیاق بیش از حد خود، به شبكه‌ی شعور كیهانی اتصال پیدا نموده باشد. برای این گونه اتصال، وجود اشتیاق زایدالوصفی نیاز است.

ب. را ه جمعی (اِعتَصموّا بِحَبلِ اللهِ جَمیعاً ولا تَفَرَّقُوا30): راه جمعی راهی است كه در آن فرد در حلقه وحدت قرار می‌گیرد. این حلقه، مطابق شكل، سه عضودارد: شعور كیهانی، فرد متصل كننده و فرد متصل شونده. با تشكیل حلقه، بلافاصله فیض الهی در آن به جریان افتاده، انجام كارهای مورد نظر در چارچوب این عرفان با تشكیل حلقه‌های مختلف تحقق می‌پذیرد. برای وارد شدن به این حلقه‌ها، وجود سه عضو -شبكه‌ی‌ شعور كیهانی، فرد متصل كننده و متصل شونده-كافی است. در این صورت، عضو چهارم، الله خواهد بود. عرفان كیهانی (حلقه) بر مبنای راه جمعی (اعتصوا)، ایجاد اتصال نموده، فیض الهی نیز با تشكیل حلقه‌ی مربوط، در آن جای می‌گردد. تشكیل این حلقه مطابق شكل زیرصورت می‌گیرد.31


در این اصل چند نكته جای تأمل است. اما آنچه با این گفتار مناسب است این كه چینش اعضای این حلقه با آیات قرآنی ناسازگار است؛ زیرا قرار گرفتن خدا در حلقه به عنوان عضو چهارم به چه معناست؟

در آیات قرآن از دو گونه معیّت(همراهی) خدا با بندگان سخن به میان آمده است:

معیت قیومیة كه نسبت به همه مخلوقات وجود دارد. معنای این معیّت این است كه موجودات همگی قائم به خدا هستند و هیچكس بدون عنایت او هستی ندارد.32 آیه ذیل از این دست است:

«وَهُوَ مَعَكُمْ أیْنَ مَا كُنْتُمْ».33

او با شماست هر كجا كه باشید.

و معیّت تشریفیه كه نسبت به برخی بندگان دارد؛ آنان كه اهل احسان، پرهیزگاری، اطاعت و... هستند؛

«إِنَّ اللهَ مَعَ الذِینَ اتَّقَوْا وَالذِینَ هُمْ مُحْسِنُونَ».34

خداوند با کسانی است که تقوا پیشه کرده‌اند، و کسانی که نیکوکارند.

«قَالَ لا تَخَافَا إِنَّنِی مَعَكُمَا أسْمَعُ وَأرَى».35

فرمود: نترسید من با شما هستم (همه چیز را) می‌شنوم و می‌بینم.

در معیت قیومیه هیچ شرطی برای معیّت مطرح نیست یعنی خدای متعال با همه موجودات هست و همه موجودات در وجود خود به او وابسته هستند چه كافر و چه مؤمن و چه حیوان و چه انسان و... اما در معیت تشریفیه آنان كه اهل پیروی از دستورات الهی هستند از این معیّت بهره می‌برند.

حال سخن این است كه در عرفان كیهانی منظور از این همراهی و معیت خدا (قرار گرفتن به عنوان عضو چهارم) كدام نوع است؟ اگر معیت قیومیه منظور باشد دیگر شرطی ندارد و نیاز به تشكیل حلقه نیست تا اول سه عضو فراهم شود و سپس خدا به عنوان عضو چهارم به این حلقه بپیوندد و اگر معیت تشریفیه منظور باشد چرا در عرفان كیهانی گفته می‌شود:

«همه‌ی انسان‌ها صرف نظر از نژاد، ملیت، دین، مذهب و عقاید شخصی، می‌توانند جنبه‌ی نظری آن را پذیرفته و جنبه‌ی عملی آن را مورد تجربه و استفاده قرار دهند».36

خدا با معیت تشریفیه خود با هر انسانی همراه نمی‌شود.

بنابراین درباره عضویت خدا در این حلقه نه معیت قیومیه معنا دارد و نه معیّت تشریفیه!

نكته دیگر این كه رابطه خداوند با موجودات رابطه احاطه است نه تعدد؛ یعنی نمی‌توان خدا را به گونه‌ای در كنار اشیا و جدای از آنها به عنوان عضوی جداگانه تصویر نمود.37

نمونه پنجم: حق تفویض

در اصل 18 آمده است:

برای بهره برداری از عرفان عملی عرفان كیهانی (حلقه)، نیاز به ایجاد اتصال به حلقه های متعدد شبكه‌ی شعور كیهانی می‌باشد و این اتصالات، اصل لاینفك این شاخه‌ی عرفانی است. جهت تحقق بخشیدن به هر مبحث درعرفان عملی، نیاز به حلقه‌ی خاص و حفاظ های خاص آن حلقه می‌باشد. اتصال به دو دسته كاربران و مربیان ارایه می‌شود، كه تفویضی بوده، در قبال مكتوب نمودن سوگندنامه های مربوطه، به آنان تفویض می‌گردد. تفویض ها، توسط مركزیت كه كنترل و هدایت كننده‌ی جریان عرفان كیهانی (حلقه) می‌باشد، انجام می‌گیرد.38

1- از اصول مسلم عرفانی انحصار صفات كمال(چه صفات جلال و چه صفات جمال) در خدای متعال است. قرآن كریم سرتاسر بر انحصار كمال در خدای متعال تصریح نموده است. نمونه‌هایی از این دست عبارتند از:

الف: آیاتی كه به صفاتی مانند السمیع، العلیم، الحكیم، القادر، العزیز و مانند آن ختم می‌شود.

ب: آیاتی نظیر:

«أنَّ القُوَّةَ لِلهِ جَمِیعًا».39 توانایی تماما از آن خداست.

«إِنَّ العِزَّةَ لِلهِ جَمِیعًا».40 عزت تماما از آن خداست.

یكی از این موارد انحصار شفابخشی در خدای متعال است كه در سخن حضرت ابراهیم علیه السلام آمده؛ فرمود:

«وَإِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ یَشْفِینِ».41

وقتی من بیمار می‌شوم تنها او مرا شفا می‌دهد.

و نیز درباره قرآن فرمود:

«یَا أیُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءَتْكُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَشِفَاءٌ لِمَا فِی الصُّدُورِ وَ هُدًى وَرَحْمَةٌ لِلمُؤْمِنِینَ».42

ای مردم! اندرزی از سوی پروردگارتان برای شما آمده است؛ و درمانی برای آنچه در سینه‌هاست؛ (درمانی برای دلهای شما؛) و هدایت و رحمتی است برای مؤمنان.

درباره عسل فرمود:

«ثُمَّ كُلِی مِنْ كُل الثَّمَرَاتِ فَاسْلُكِی سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلًا یَخْرُجُ مِنْ بُطُونِهَا شَرَابٌ مُخْتَلِفٌ ألوَانُهُ فِیهِ شِفَاءٌ لِلنَّاسِ إِنَّ فِی ذَلِكَ لایَةً لِقَوْمٍ یَتَفَكَّرُونَ».43

سپس از تمام ثمرات (و شیره گلها) بخور و راه‌هایی را که پروردگارت برای تو تعیین کرده است، براحتی بپیما. از درون شکم آنها، نوشیدنی با رنگهای مختلف خارج می‌شود که در آن، شفا برای مردم است به یقین در این امر، نشانه روشنی است برای جمعیّتی که می‌اندیشند.

بنابراین هر كمالی از آن خداست.

2- نكته دیگر این كه خدای متعال هر كس از بندگانش را كه بخواهد از كمال خود بهره‌مند می‌كند. چنان كه درباره عزّت (كه در آیات پیشین منحصرا از آن خدا دانست) فرمود:

«مَنْ كَانَ یُرِیدُ العِزَّةَ فَلِلهِ العِزَّةُ جَمِیعًا إِلَیْهِ یَصْعَدُ الكَلِمُ الطَّیِّبُ وَالعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُهُ..».44

کسی که خواهان عزّت است (باید از خدا بخواهد چرا که) تمام عزّت برای خداست؛ سخنان پاکیزه به سوی او صعود می‌کند، و عمل صالح را بالا می‌برد.

«..وَلِلهِ العِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلمُؤْمِنِینَ وَلَكِنَّ المُنَافِقِینَ لا یَعْلَمُونَ».45

عزت مخصوص خدا و رسول او و مؤمنان است؛ ولی منافقان نمی‌دانند.

3- نكته سوم این كه بهره‌مندی از كمالات الهی نیاز به شایستگی دارد. به این آیه توجه كنید:

«وَلِلهِ العِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلمُؤْمِنِینَ وَلَكِنَّ المُنَافِقِینَ لا یَعْلَمُونَ».46

خدای متعال عزت را به منافقین نمی‌دهد. در آیه دیگر فرمود:

«الله أعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ».47

خداوند آگاهتر است که رسالت خویش را کجا قرار دهد.

4- از این نكات نتیجه می‌گیریم كه عنصر شفابخشی كه از كمالات الهی است تنها به افراد شایسته داده می‌شود. از این شایستگی می‌توان به حسن فاعلی تعبیر نمود. كسی كه می‌خواهد شأن الهی پیدا كند باید شایستگی آن را داشته باشد. به این آیه توجه كنید كه می‌فرماید:

«..أعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ..».

حتی ممكن است كسی از كمالات و نشانه‌های الهی بهره‌مند باشد اما با از دست دادن حُسن فاعلی آن كمال از او سلب شود؛ چنان كه در سوره اعراف داستان شخصی را بازگو نموده كه از آیات الهی(اسم اعظم) بهره‌مند بود48 ولی صلاحیت خود را از دست داد در نتیجه خدای متعال نیز عنایت خود را از او گرفت:

«وَاتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأ الذِی آتَیْنَاهُ آیَاتِنَا فَانْسَلَخَ مِنْهَا فَأتْبَعَهُ الشَّیْطَانُ فَكَانَ مِنَ الغَاوِینَ».49

و بر آنها بخوان سرگذشت آن کس را که آیات خود را به او دادیم ولی (سرانجام) خود را از آن تهی ساخت و شیطان در پی او افتاد و از گمراهان شد.

4- یكی از شرایط حسن فاعلی این است كه شخصی كه مدعی كمالی از كمالات الهی و سِمَتی از جانب  اوست دست بندگان خدا را گرفته و در دست خدا بگذارد و هیچگونه ادعایی نداشته باشد. فرمود:

«مَا كَانَ لِبَشَرٍ أنْ یُؤْتِیَهُ اللهُ الكِتَابَ وَالحُكْمَ وَالنُّبُوَّةَ ثُمَّ یَقُولَ لِلنَّاسِ كُونُوا عِبَادًا لِی مِنْ دُونِ اللهِ وَلَكِنْ كُونُوا رَبَّانِیِّینَ بِمَا كُنْتُمْ تُعَلمُونَ الكِتَابَ وَبِمَا كُنْتُمْ تَدْرُسُونَ».50

برای هیچ بشری سزاوار نیست که خداوند، کتاب آسمانی و حکم و نبوّت به او دهد سپس او به مردم بگوید: غیر از خدا، مرا پرستش کنید. بلکه (سزاوار مقام او این است که بگوید:) مردمی الهی باشید، آن‌گونه که کتاب خدا را می‌آموختید و درس می‌خواندید (و غیر از خدا را پرستش نکنید).

5- در عرفان كیهانی چند نكته آمده كه نشانگر ناسازگاری با این اصل قرآنی است. زیرا از یك سو ادعای درمان و شفابخشی مطرح شده است آن هم با این ساز و كار كه یك شعور كیهانی وجود دارد و همه را با یكدیگر متصل می‌كند و با این اتصال، امكان درمان، حاصل می‌شود و از سوی دیگر برای دریافت این درمان باید حلقه‌ای از چهار عضو فراهم شود: عضو اول درمانگیر،  عضو دوم درمانگر، عضو سوم، روح القدس و عضو چهارم خدا.

نكته مهم این است كه درمانگر كه زمینه اتصال و درمان را فراهم می‌كند باید از مركزیت عرفان كیهانی كه كنترل و هدایت كننده‌ی جریان عرفان كیهانی (حلقه) را به دست دارد سوگندنامه‌ای را امضا كند.

در اصل 18 آمده:

اتصال به دو دسته كاربران و مربیان ارایه می‌شود، كه تفویضی بوده، در قبال مكتوب نمودن سوگندنامه های مربوطه، به آنان تفویض می‌گردد. تفویض ها، توسط مركزیت كه كنترل و هدایت كننده‌ی جریان عرفان كیهانی (حلقه) می‌باشد، انجام می‌گیرد.51

و در اصل 44 آمده:

درمانگری با مكتوب نمودن سوگند نامه،مبنی بر استفاده‌ی مثبت و انسانی به فرد تفویض می‌شود و با دریافت لایه‌ی محافظ كه درمانگر را در مقابل تشعشات شعور معیوب سلولی و سایر تشعشعات منفی و تداخل موجودات غیر ارگانیك محافظت می‌نماید، آغاز می‌گردد.52

سؤال این است كه حق تفویض از كجا به دست آمده است؟ آیا نوعی خودمحوری و دعوت به خود نیست. این جز ادعایی بیش نیست. توصیه قرآن كریم این است كه هیچ كس تحت هیچ عنوانی مردم را به سوی خود جلب نكند بلكه تنها و تنها مردم را به سوی خدا دعوت نماید «وَلَكِنْ كُونُوا رَبَّانِیِّینَ».

اگر عرفان كیهانی مدعی درمان است و اگر درمان و شفا تنها از آن خداست و اگر خدا كسی را واسطه بین خود و خلق خود قرار می‌دهد پس چرا یك نفر بدون داشتن سِمت خاص از جانب خدا اهل تفویض و دستور باشد؟! این سؤال درباره هر شخصی كه بخواهد اهل تفویضِ این اتصال باشد مطرح است. توجه داشته باشید این تفویض تنها برای امكان اتصال نیست بلكه برای « دریافت لایه‌ی محافظ كه درمانگر را در مقابل تشعشات شعور معیوب سلولی و سایر تشعشعات منفی و تداخل موجودات غیر ارگانیك محافظت می‌نماید»53 نیز می‌باشد. یعنی مفوّض(تفویض كننده) هم امكان اتصال را فراهم می‌كند و هم لایه‌ی محافظ می‌دهد. این نوعی حق تكوینی و موجب تصرف در عالم (در مقابل تشعشات شعور معیوب سلولی و سایر تشعشعات منفی و تداخل موجودات غیر ارگانیك) است.

درواقع آیه 79 سوره آل عمران یكی از شاخصه‌های مكاتب ساختگی بشری را به دست می‌دهد و آن این كه هدف این مكاتب این است كه خود را مطرح كنند و مردم را به سوی خود كشانده و منافع خود را تأمین نمایند. البته ممكن این هدف آگاهانه باشد و یا این كه به طور ناخودآگاه(در اثر وارد شدن بی‌حساب در راهی ناامن) به چنین هدفی كشیده شوند.
ادامه دارد...

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 27 اردیبهشت 1389    | توسط: امین    | طبقه بندی: عرفان ‌های نو ظهور،     | نظرات()