جاهلیّت مدرن

 ولایت تعطیل بردار نیست؛ یعنی اگر کسی در حوزة اختیار، مسئولیّت و آگاهی خودش، تسلیم ولایت حقّه نشد و از این ولایت اعراض کرد، حتماً ولایت دیگری بر او اعمال خواهد شد و آن ولایت باطل است و نتیجة ولایت باطل، این است: «ولى كسانى كه كفر ورزیده‏ا ند سرورانشان [همان عصیانگران] طاغوتند كه آنان را از روشنایى به سوى تاریكی‌ها مى‏برند.»
 
 
گفت‌وگو با حجّت الاسلام و المسلمین سیّد محمّدمهدی میرباقری
  •  سپاسگزاریم كه فرصتی را فراهم كردید تا پرسش‌هایی را در زمینة معنا، مفهوم و مصداق جاهلیّت كه در روایت «من مات و لم یعرف امام زمانه مات میتة جاهلیّة» مطرح شده است، مطرح كنیم. نخستین پرسشی كه در این زمینه مطرح است این است كه، جایگاه این روایت شریف در میان متون روایی شیعه و اهل سنّت چگونه است و علمای فریقین چگونه با آن برخورد كرده‌اند؟

 این روایت با عبارات مختلفی كه مضمون آنها بسیار به هم نزدیك است، از پیامبر اكرم(ص) نقل شده است: «من مات و لیس له امام، مات میتة جاهلیّة؛ 1 هر كس در حالی بمیرد كه امامی برای او نباشد، به مرگ جاهلی از دنیا رفته است.» یا «من مات و لیس فی عنقه بیعة، مات میتة جاهلیّة؛2 هر كس بمیرد و در گردنش بیعتی نباشد، به مرگ جاهلی از دنیا رفته است.» یا روایت معروفی كه از شیعه و اهل سنّت نقل شده است: «من مات و لم یعرف امام زمانه مات میتة جاهلیّة؛3 كسی كه بمیرد و امام زمانش را نشناسد، به مرگ جاهلی از دنیا رفته است.»

آن روایات نوع اوّل كه می‌گوید: «من مات و لیس له امام» منظور همان امام زمان(ع) است. در روایات متعدّدی این سؤال طرح شده كه آیا مقصود، امام حیّ و زنده است؟ و حضرت فرمودند: «بله مقصود، امام حیّ و زنده است.» این طور نیست كه اگر فرد، امام‌های قبلی را شناخته باشد، این برای هدایت انسان كافی باشد. در مجموع، مضمونی كه در روایات امامیّه آمده، مضمونی است كه در روایت «كمال الدّین» صدوق4 آمده است و مرحوم شیخ حرّ عاملی هم در «وسائل الشّیعه»،5 از كمال الدّین صدوق این روایت را نقل می‌كند كه «من مات و لم یعرف امام زمانه مات میتة جاهلیّة». مضامین دیگر، قریب به این مضمون هستند. مثل اینكه «من مات و لیس له امام یسمع له و یطیعه مات،‌ میتة جاهلیّة؛6 هر كس در حالی بمیرد كه امامی برای او نباشد كه به فرمانش گوش دهد و از اوامرش اطاعت كند، به مرگ جاهلی مرده است.» این مضمون در منابع شیعه به حدّی نقل شده است، كه اگر متواتر نباشد، به لحاظ سندی مورد اعتماد و وثوق قریب به یقین است، ادّعا هم شده كه این حدیث در حدّ تواتر نقل شده و در مجامع اهل سنّت نیز همین طور است و آنها به طور مكرّر آن را در صحّاحشان قریب به همین مضامین از وجود مقدّس رسول خدا(ص) نقل كرده‌اند، در مجموع در منابع اهل سنّت هم در یك حدّ اعتمادبخشی برای خودشان نقل شده است و بنابراین كسی از محقّقان آنها منكر این حدیث نیست. من ندیده‌ام كه كسی این حدیث را انكار كرده باشد. از این جهت برخی هم ادّعا كرده‌اند كه این حدیث در حدّ تواتر نقل شده است كه البتّه من نتوانستم تحقیق كنم، ولی می‌شود تحقیق كرد. آنچه مسلّم است و می‌توان ادّعا كرد این است كه، این خبر بیش از یك خبر واحد و در حدّ خبر مستفیض؛ بلكه بالاتر از آن است. اهل سنّت هم این خبر را به هیچ وجه انكار نكرده‌اند و فقط دربارة دلالتش بحث كرده‌اند. بنابراین این حدیث از نظر سند و جایگاه، در متون روایی شیعه و متون روایی اهل سنّت، جایگاه مورد قبولی دارد و در بسیاری از موضوعات مورد پذیرش فریقین، حدیثی به اندازة این حدیث نقل و تكرار نشده است.

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 14 مرداد 1389    | توسط: امین    | طبقه بندی: اهل بیت،     | نظرات()

بیانات منتشر نشده رهبر انقلاب درباره رمان زندگی پیامبر اسلام(ص)

بیانات منتشر نشده رهبر انقلاب درباره رمان زندگی پیامبر اسلام و برنامه نمایش رادیویی «از سرزمین نور» در اسفند 1373 منتشر شد.

به گزارش رجانیوز به نقل از پایگاه اطلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیت‌الله خامنه‌ای، دست‌اندركاران نمایش رادیویی «از سرزمین نور» در اسفندماه سال 73، با رهبر انقلاب اسلامی دیدار كردند. این برنامه بر اساس رمان زندگی پیامبر اعظم (ص) به نویسندگی محمد سرشار و سردبیری محمد میركیانی ساخته شده بود. آنچه در پی می‌آید، بیانات حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در این دیدار است در آستانه سالروز مبعث پیامبر مكرم اسلام منتشر می‌شود:

بسم‌اللَّه‌الرّحمن‌الرّحیم

با این كه قبلاً یك روز، هم به آقاى رهگذر و هم به آقاى میركیانى -كه ظاهراً آن روز همراهشان بودند- عرض كرده بودم كه من چقدر از این برنامه راضى و خرسند هستم و به وسیله‌ آقایان به شما برادران و خواهران اظهار اخلاص و ارادت كرده بودیم، لكن حقیقتاً دلم نیامد كه این خرسندى قلبى و تقدیر از این برنامه بسیار خوب را حضوراً هم به شماها عرض نكنم. این بود كه خواهش كردم قبل از پایان سال شما را زیارت بكنیم؛ چون بالاخره سال جدید اقتضائات جدید دارد و شماها هم برنامه‌ها و كارهاى خودتان را دارید. لكن امسال این برنامه انجام گرفته و من هم یكى از مستمعین این برنامه بودم - البته در بسیارى از روزها، نه در همه‌ روزها - و لازم بود كه ما همین امسال عرض تشكر از شماها را به شما بكنیم. البته این حوادث تلخى كه این روزها اتفاق افتاده، براى ما خیلى همّ و غم آفرین و حقیقتاً اندوه‌بار است؛ ولى این قرارى بود كه گذاشته شده بود و چه بهتر كه انجام شد. به هر حال مقصود من تشكر از شما آقایان و خانم‌هائى بود كه این برنامه را تهیه كرده‌اید و به وجود آوردید.

نوشته شده در تاریخ جمعه 18 تیر 1389    | توسط: امین    | طبقه بندی: اهل بیت، سخنان مقام معظم رهبری،     | نظرات()

زینب (سلام الله علیها) و احساس شخصیت

جواد درویش: استاد شهید مرتضی مطهری در کتاب حماسه حسینی توضیحاتی درمورد مساله "احساس شخصیت" در انسان‌ها و جوامع می‌دهد و آن را بزرگترین سرمایه اجتماع و انسان می‌داند.  شهید مطهری با ذکر نمونه‌های تاریخی فروان به اثبات این نکته می‌پردازد که احساس شخصیت برای ملتی که همه چیزش را از دست داده ولی این یکی را حفظ کرده باعث می‌شود تمام آنها را دوباره بدست آورد ولی ملتی که احساس شخصیت خود را از دست داد و به سرخم کردن و تن دادن به ظلم و تجاوز و داشتن آقا بالاسر عادت کرد، هرچه هم داشته باشد به زودی از دست می‌دهد.

شهید مطهری در ادامه به درس بزرگی که حضرت زینب(س) در کربلا و شام داد اشاره می‌کند و می‌گوید درس بزرگ عاشورا این بود که من یا باید زنده باشم و روی پای خودم باشم ویا باید نباشم.

سایت رجانیوز ضمن عرض تسلیت به مناسبت ایام وفات حضرت زینب(س) این بخش از کتاب حماسه حسینی را تقدیم نظر خوانندگان می‌کند.
 

در حماسه حسینی آن کسی که بیش از همه این درس را آموخت و بیش از همه این پرتو حسینی بر روح مقدس او تابید، خواهر بزرگوارش زینب (سلام الله علیها) بود. راستی که موضوع عجیبی است: زینب با آن عظمتی که از اول داشته است - و آن عظمت را در دامن زهرا علیها السلام و از تربیت علی علیه السلام به دست آورده بود - در عین حال زینب بعد از کربلا با زینب قبل از کربلا متفاوت است، یعنی زینب بعد از کربلا یک شخصیت و عظمت بیشتری دارد.

ما می بینیم در شب عاشورا زینب یکی دو نوبت حتی نمی تواند جلوی گریه اش رابگیرد. یک بار آنقدر گریه می کند که بر روی دامن حسین بیهوش می شود و حسین علیه السلام با صحبتهای خودش زینب را آرام می کند: «لا یذهبن حلمک الشیطان» (10)خواهر عزیزم! مبادا وساوس شیطانی بر تو مسلط بشود و حلم را از تو برباید، صبر و تحمل را از تو برباید. وقتی حسین به زینب می فرماید که چرا این طور می کنی، مگر تو شاهد و ناظر وفات جدم نبودی؟ جد من از من بهتر بود، پدر ما از ما بهتر بود، برادر همین طور، مادر همین طور، زینب با حسین اینچنین صحبت می کند: برادرجان! همه آنها اگر رفتند بالاخره من پناهگاهی غیر از تو داشتم، ولی با رفتن تو برای من پناهگاهی باقی نمی ماند.

اما همینکه ایام عاشورا سپری می شود و زینب، حسین علیه السلام را با آن روحیه قوی و نیرومند و با آن دستور العمل ها می بیند، زینب دیگری می شود که دیگر احدی در مقابل او کوچکترین شخصیتی ندارد. امام زین العابدین فرمود: ما دوازده نفر بودیم و تمام ما دوازده نفر را به یک زنجیر بسته بودند که یک سر زنجیر به بازوی من و سر دیگر آن به بازوی عمه ام زینب بسته بود.

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 7 تیر 1389    | توسط: امین    | طبقه بندی: اهل بیت،     | نظرات()

این عمار؛ پای منبر امیرالمؤمنین علی(ع‌)

میثم تولایی: غروب است، گرمای هوا اعماق زمین را هم بی نصیب نگذاشته، از ترك‌های خشكیده‌ی زمین كه مثل رگ‌های انسان به هم متصل هستند آتش زبانه می‌كشد و جرعه‌ای آب طلب می‌كند، آب طلب زمین هم هست.

اذان می‌گویند، مغرب‌های كوفه رنگ و بوی مدینه را ندارد، دل، تنگ انصار است، مجاهدین است، چه روزگاری بود، گرد پیامبر می‌نشستند، جنگ‌ها هم خاطره انگیز بود، همه احساس تكیه‌گاه داشتند، رسول خدا زنده بود.

هنوز لباسش نم دارد، می‌پوشد، پا را در كفش‌هایی می‌كند كه نشانی از یك حاكم ندارد، عمار صف اول نشسته، منتظر است، خاطرات را در ذهنش مرور می‌كند، بغض گلویش را چنگ می‌اندازد، خشك می‌كند، حلقه‌های اشك چشمانش را براق می‌كند، روزگار نامردی است، این را كسی نمی‌شنود، آرام می‌گوید.

می‌گوید خدا را شكر كه علی و فاطمه هستند وگرنه چه می كردیم با این دلتنگی؟

آرام كوچه‌ها را پشت سر می‌گذارد، كودكان برای بازی آمده‌اند، سلام می‌كند، پاسخ می‌دهند، همیشه او در این بازی اول است. با دستانش نوازش می‌دهد آن‌ها را، دست‌هایش خیبر را به یادم می‌آورد، عرب وحشت داشت از بند، بند انگشتان دستانش، كاش می‌شد بوسید زبری این دست‌ها را، بو كرد، خدا را دید.

عمار نمی‌داند با خدا دردِ دل می‌گوید یا با خود، یاد ایام استقبال از رسول خدا در مدینه می‌افتد، نان برای خوردن نداشتند اما ذهنش صفای آن روزها را به یاد می‌آورد و دلش سادگی مردمان آن زمان را می‌طلبد.

كوفه انسان را تشنه مردانگی می‌كند، علی این تشنگی را به راحتی احساس می‌كند.

نزدیك مسجد رسیده، پا در مسجد می گذارد، همه بلند می شوند، كسی برای خاندان رسول خدا صلوات ختم نمی‌كند، عمار چشم در چشم دوستش، هم رزمش، رفیقش می‌اندازد، علی بغض را از او می‌خرد، عمار ساكت است، محراب آماده پابوسی اوست، به نماز می‌ایستد، تكبیره الاحرام می‌گویند.

آرزوی خواندن یك دو ركعتی پشت حضرت بر دلمان مانده است.

نماز تمام می‌شود. پله، پله‌ی منبر بر پاهایش بوسه می‌گذارند، بالا می‌رود تا ملاقات خدا، بغض عمار امانش را بریده است، عنان از كف می‌دهد، در دل می‌گویم خیلی بی‌انصافی عمار، حضرت چه كند، ده‌ها چشم در چشمانش خیره هستند، علی دلش جایی برای غم‌های تو ندارد، آرام باش...

بسم ا... را می‌گوید و ادامه می‌دهد: در شرایطی قرار دارم كه اگر سخن بگویم می‌گویند بر حكومت حریص است و اگر خاموش باشم، می‌گویند از مرگ ترسید! هرگز! من و ترس از مرگ؟!

راست می‌گوید، پس از آن همه جنگ، علی(ع) و ترس؟ علی با چشمانش عمار را جستجو می‌كند، می‌خواهد بگوید این عمار؟

مدت‌هاست كه می‌خواهم پای منبر علی(ع) بیایم، بگویم به شیعه بودنتان قبول می‌كنید ما را؟

ادامه می‌دهد: این كه سكوت برگزیدم، از علوم و حوادث پنهانی آگاهی دارم كه اگر باز گویم مضطرب می‌گردید، چون لرزیدن ریسمان در چاه‌های عمیق!

با خود می‌گویم چه تصویر نگاری‌هایی می‌كند، ای كاش دل گفته‌هایش به چاه را دلنوشته می‌كرد.

می‌‌گویم: شب‌ها می‌روم پای منبر علی(ع)، باور نمی‌كند، می‌خندد، قسم می‌خورم، اما باور نمی‌كند، می‌گویم هر شب با چشمانم پاهای پینه بسته حضرت را می‌بینم، دستان مردانه ایشان را می‌بینم و خطبه‌هایشان را گوش می‌دهم، می‌پرسد چه گونه؟ به او می‌گویم هر شب نهج البلاغه را باز می‌كنم، خطبه‌ها را می‌خوانم، انگار خبرنگاری به فكر امروز ما بوده!

نوشته شده در تاریخ شنبه 5 تیر 1389    | توسط: امین    | طبقه بندی: اهل بیت،     | نظرات()

ای مردم، من فاطمه ام و پدرم محمد (ص)

فاطمه

آن هنگام که نور وجود پیامبر اکرم (ص) به خاموشی گرایید و حضرت برای همیشه در جوار حق به آرامش رسید، فاطمه زهرا (س) با تمام وجود تنهایی را حس کرد. با اینکه همسرش علی (ع) و فرزندانش امام حسن (ع) و امام حسین (ع) در کنارش بودند، جای خالی وجود دلگرم کننده ی پدر را پر نمی کردند.

پیامبر (ص) تا وقتی زنده بود مرتباً به مسلمانان تاکید می کرد که بعد از من به قرآن و عترت چنگ زنید و حضرت علی (ع) را برادر و جانشین خود معرفی می کرد، اما حوادث بعد از رحلت پیامبر به گونه ای دیگر رقم خورد. از طرفی حضرت علی (ع) و یاران صدیق پیامبر (ص) به کار کفن و دفن پیکر پاک پیامبر مشغول بودند و از طرف دیگر ابوبکر و عمر و عده ی دیگری از مسلمانان در سقیفه گرد آمدند و به بهانه ی جلوگیری از آشوب و جنجال و بدون توجه به واقعه ی غدیرخم و سایر وقایعی که در آن پیامبر از جانشینی حضرت علی (ع) سخن رانده بود، ابوبکر را به جانشینی پیامبر و فرماندهی امت اسلام برگزیدند و سپس به مردم اعلام کردند که با ابوبکر دست بیعت بدهند (سبحانی، ص 508). ابوبکر نتوانست از خاندان پیامبر (ص)، یعنی حضرت علی (ع) و حضرت فاطمه (س)، بیعت بگیرد. ابوبکر در ربیع الاول سال یازدهم هجری، با نقشه ی عمر، به خلافت رسید (حکیم، ص 148، 152).

پیامبر (ص) تا وقتی زنده بود مرتباً به مسلمانان تاکید می کرد که بعد از من به قرآن و عترت چنگ زنید و حضرت علی (ع) را برادر و جانشین خود معرفی می کرد

ابوبکر بعد از نشستن بر مسند خلافت احدی از خاندان بنی هاشم را در امر حکومت دخالت نداد. حدود ده روز پس از ماجرای سقیفه نیز کسی را فرستاد تا فدک را از وکیل قانونی فاطمه ی زهرا(س) بگیرد. فدک روستایی بود در نزدیکی خیبر که، بعد از جنگ خیبر، اهالی آن پیش قدم شدند و نیمی از درآمد سالیانه و بخشی از املاک خود را به پیامبر (ص) بخشیدند. پیامبر (ص) در زمان حیاتش فدک را به دختر خود، فاطمه (س)، بخشید (آیتی، ص 506؛ سبحانی، ص 273)، اما ابوبکر به این بهانه که فدک جزو اموال مسلمین روایت شده که امام علی (ع) پیش ابوبکر آمد و گفت: «ابوبکر چرا فاطمه را از ارث پدرش محروم کردی؟ فدک در زمان حیات پدر بزرگوارش به مالکیت زهرا در آمده بود».

ابوبکر در پاسخ گفت که این غنیمت متعلق به مسلمانان است و فاطمه هیچ مدرکی دال بر تملک فدک ندارد. حتی با اینکه ام ایمن، دایه ی پیامبر، بر به ارث رسیدن فدک به فاطمه (س) گواهی داد ابوبکر و عمر آن را نپذیرفتند و فدک را از زهرای اطهر (س) گرفتند (حکیم، ص 174- 175؛ سبحانی، ص 275). حضرت زهرا (س) وقتی شنید ابوبکر او را از فدک محروم کرده است رهسپار مسجد مدینه شد و خطابه ای آتشین ایراد فرمود (حکیم، ص 178).

اما دخترم فاطمه

چکیده ی خطبه ی فاطمه زهرا (س) چنین است:

خدا را برای نعمت ها و توفیقاتش شکر و سپاس گفته، او را به سبب مواهبی که به ما ارزانی داشته و نعمت های گسترده ای که به ما عنایت و احسان نموده می ستایم. گواهی می دهم که معبودی جز خدای یکتا نیست. خدایی که چشم ها از دیدنش ناتوان بیان اوصافش با زبان محال است. خدایی که بندگان را با قدرت و اراده ی خویش آفرید و مردم را به اطاعت خود دعوت نمود و برای این کار مزد و پاداش تعیین کرد و بر معصیت و نافرمانی کیفر قرار داد. گواهی می دهم پدرم، محمد (ص)، بنده و فرستاده ی خداست. خداوند پیامبر (ص) را برگزید تا فرمانش را تکمیل و حکمش را اجرا کند. خداوند با نور محمد (ص)، پدر بزرگوارم، تاریکی های جهل و نادانی را روشن نمود و ابرهای تیره و تار را از برابر دیدگان مردم برطرف ساخت و آنگاه که پدرم مأموریت خود را انجام داد، خداوند وی را با نهایت محبت و به اختیار خود وی به پیشگاه خود خواند. درود و سلام و رحمت و برکات خدا بر پدرم باد. آنچه که حضرت رسول (ص) پس از خود به جا گذاشته کتاب ناطق خداو قرآن صادق است که از طریق آن می توان به دلایل روشن الهی رسید. ای مردم، ایمان داشته باشید که خداوند ایمان و نماز، زکات، روزه، حج، عدالت، امامت، جهاد، صبر و شکیبایی، امر به معروف، نیکی به پدر و مادر، صله ی ارحام، قصاص، وفا به نذر، جلوگیری از کم فروشی، نهی از شراب خواری، پرهیز از تهمت، ترک دزدی، تحریم شرک را بر شما واجب گرداند تا در راه عبودیت و بندگی خدا قدم بردارید و مسلمان از دنیا بروید.

ای مردم، من فاطمه ام و پدرم محمد (ص) است. او پدر من بود نه پدر شما، برادر پسرعموی من بود نه برادر مردان شما. او در طی سال های بسیار با خرافات و بت پرستی در سرزمین حجاز جنگید و تمام رنج ها و دشواری ها را در راه خدا تحمل کرد و آنگاه که خداوند امر کرد سرای پیامبران خویش ر اعلیحضرت  برای رسول خدا (ص) برگزیند، ناگهان آثار نفاق و دورویی میانتان پدیدار شد و گمراهان جنجال و هیاهو کردند. شیطان شما را فریب داد و آن هنگام که هنوز پیکر پاک پیامبر خدا (ص) به خاک سپرده نشده بود، شتابزده شتر خلافت را در اختیار گرفتید و آتش فتنه ها را دامن زدید. ندای شیطان گمراه گر را قبول کردید و برای منزوی ساختن خاندان رسول خدا (ص) و فرزندان او هر کاری کردید.

حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها)

شما اکنون مدعی هستید که ما از پیامبر (ص) چیزی به ارث نمی بریم. ای فرزند ابوقحافه (ابوبکر) آیا در قرآن آیه ای است که تو از پدرت ارث ببری و من از پدرم ارثی نبرم؟ اگر چنین است دیدار من و تو در قیامت، که در آن روز بهترین داور خداوند است و شاهد آن حضرت رسول (ص). ای یاوران اسلام، چرا حق مرا و فرزندان مرا نادیده می گیرید؟ شگفتا ای مردم! آیا رواست که ارث من، فاطمه بنت محمد(ص)، پایمال شود و شما دم برنیاورید؟! به هوش باشید! شما را می بینم که به سمت رفاه و آسایش رفته اید. کسی را که برای سرپرستی و اداره ی امور مسلمانان از همه شایسته تر بود از صحنه دور کردید و خود در گوشه ی خلوت به تن پروری و آسایش رو آوردید.

اکنون این مرکب خلافت و آن هم فدک، همه از آن شما! آن را بگیرید و رها مسازید، اما پشت این مرکب زخم و کف پایش شکافته است و با آن نمی توانید خود را به سر منزل مقصود برسانید. من دخت پیامبری ام که شما را از عذاب سخت الهی بیم داد. اکنون هر چه از دستتان برمی آید انجام دهید. ما نیز به وظیفه ی الهی خود عمل خواهیم کرد. شما منتظر باشید و ما نیز در انتظار خواهیم بود (حکیم، ص 179،181،183،185- 197).

بعد از این خطبه ی آتشین، مجلس آشفته شد و صدای ناله و فریاد مردم از هر سوی مسجد پیامبر برخاست. ابوبکر و عمر در صدد فریب دادن مسلمانان و آرام کردن دخت رسول خدا (ص) برآمدند و با نیرنگ عمر مردم متفرق شدند. حضرت فاطمه (س)، پس از به پایان رساندن سخنانش، بر سر قبر مطهر رسول خدا (ص) رفت و آن قدر گریست که لباسش از اشک دیدگان تر شد. بعد از مدتی، حضرت فاطمه (س) اعلام کرد که رابطه اش را با خلیفه قطع می کند و گفت: «تا زنده ام کلمه ای با تو (ابوبکر) سخن نخواهم گفت» همو، ص 208). این حرکت دخت رسول اکرم (ص) بر خلیفه ی مسلمین بسیار گران آمد؛ زیرا از اعتبار وی در نزد مردم می کاست. مبارزه ی سیاسی حضرت فاطمه (س) برای گرفتن اموال خود از ابوبکر مقدمه ای بود برای اعتراض او به مسئله ی اصلی، یعنی خلافت، تا مردم بدانند لحظه ای که از علی (ع) روگردان شده، به ابوبکر روی آوردند دچار لغزش و خطا شده اند و با قرآن به مخالفت برخاستند (همو، ص 198- 199).

 

منبع : فرهنگ و تمدن اسلام و ایران - دکتر علی اکبر ولایتی

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 27 اردیبهشت 1389    | توسط: امین    | طبقه بندی: اهل بیت،     | نظرات()

کمرم شکست ....

 و آن تنها دفعه ای بود که تاریخ شاهد آن بود که حضرت علی علیه السلام به دیوار تکیه زند و بگوید : " کمرم شکست ... " تا به حال اهل آسمان و زمین ، جن و انس و ملکوتیان این سخن را از او نشینده بودند . نه آن موقع که درب خیبر را از جا برکند و نه آن موقع که پیامبر صلی الله و علیه و آله و سلم چشم از این دنیا فروبستند و نه حتی آن زمان که خلیفه دوم برای غصب فدک به بنت رسول الله لگد و سیلی زد ...


....
با چشمانی خسته و بی تاب به حضرت زهرا سلام الله علیها می نگرد که وی با تبسمی شیرین آرمیده است .

شد اگر آن بازوی زهرا کبود                                  
جز برای حفظ ارزش ها نبود ...

شاید یادآوری گفته ی پیامبر خدا به ام ابیها موجب این تبسم شیرین گشته است ؛ این که که پیامبر صلی الله و علیه و آله و سلم در واپسین لحظات عمر خویش فرمود : " فاطمه جان ! دخترم ، بی تابی مکن که همانا تو اولین کسی هستی که به دیدار من خواهی آمد . " و به راستی که تنها چنین سخنانی تسلای خاطر پریشان آن بانوی بزرگوار بود .

ولی ای کاش کسی هم می بود تا حضرت علی علیه السلام را تسلا دهد ... آیا حضرت زهرا سلام الله علیها غصه ی عظیم همسرش را فراموش کرده است که چنین خاموش چشم بر هم گذاشته است ؟!؟!  چگونه توانسته حیدر کرار را با مشتی ناجوانمرد تنها گذارد ؟!؟

کشتی صبر علی پهلو مگیر                                           
نیستم نا محرم از من رو مگیر
       
ای چراغ خانه ام سوسو مزن                                         
ناله از درد دل و پهلو مزن .....

اکنون حضرت علی علیه السلام سراغ کدامیک برود ؟!  سراغ عمر – ننگ تاریخ – برود بابت فریاد نحسش که گفت : اگر در را باز نکنید ، خانه را با اهلش به آتش می کشم . ؟!؟!؟   سراغ خالد بن ولید برود و انتقام ضربه هایی که با غلاف شمشیر به بدن مبارک دردانه ی پیامبر میزد را بگیرد ؟!  سراغ عمر برود و انتقام ضربه هایی که با تازیانه به کتف همسرش میزد را بگیرد؟!  یا انتقام تازیانه های قنفذ  را بگیرد؟!  انتقام ضربات مغیرة بن شعبه را بگیرد ؟!  تنها و غریب سراغ چه کسی برود؟!  سراغ عبدالرحمان بن عوف یا اسیدبن حضیره؟!  سراغ ابوعبیده برود یا زیدبن ثابت؟!  سراغ محمدبن مسلمه برود؟!  سراغ کدامیک از منفوران تاریخ برود؟! 
.....
و او تنها و بی یاور ، غریب و غمگین به سوی صحن مسجد می رود ... گویا به سان قبل می خواهد شکوه هایش را به یگانه معبودش بگوید ....
به آفریدگارش بگوید که با بی تابی بی امان  فرزندان چه کند؟! 
 
اینجا است که دل حضرت زهرا سلام الله علیها  دیگر طاقت نمی آورد و به اذن خدای متعال بند بند گره های کفن گشوده می شوند و فاطمه سلام الله علیها فرزندانش را در آغوش می کشد و مانند همیشه با یاد خدا آن ها را آرام می سازد ...

نمی دانم ... نمی دانم که آن لحظه در دل پر از تشویش حضرت علی علیه السلام چه می گذشت ... نمی دانم که آن لحظه در زیر لبهای مبارکشان چه زمزمه می کردند ....   شاید در دل به یاد اضطرار مهدی موعود ( روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفدا ) بودند ... شاید در زیر لب سوره کوثر را به یاد ام ابیها تلاوت می کردند ....

از این پس حضرت علی علیه السلام تنهای تنهاست .... در بین عده ای مزدور و غاصب ... در بین خفاشانی کوردل ... در بین خدانشناسانی که پاره ی تن پیامبر صلی الله و علیه و آله و سلم را سوزانیدند .... مگر نه اینکه پیامبر صلی الله و علیه و آله و سلم فرمودند : «فاطمه بضعه منی مَن آذاها فقد آذانی و مَن آذانی فقد آذی الله» : " فاطمه پاره تن من است هر کس او را اذیت کند، مرا اذیت کرده و هر کس مرا اذیت کند، خدا را اذیت کرده است. " (دلایل الامامه ص 45- کتاب سلیم بن قیس ح 48 و در صحیح بخاری ج5 ص 26 به صورت «فاطمه بضعه منی فمن اغضبها اغضبنی» – صحیح مسلم ج4 ص 193 «ان فاطمه بضعه منی یؤذینی ما اذاها» )     مگر نه این که خداوند فرمود : «ان الذین یؤذون الله و رسوله لعنهم الله فی الدنیا و الاخره و اعد لهم عذابا مهینا» ( سوره احزاب آیه 57 ) مگر نه این که خداوند خطاب به پیامبر صلی الله و علیه و آله و سلم فرمود : لولاک لما خلقت الافلاک و لو لا علی لما خلقتک و لو لا فاطمة لما خلقتکما .

....
هنوز طنین وصیت کردن حضرت زهرا سلام الله علیها در گوش حضرت علی علیه السلام است : "علی جان ! مرا شبانه به خاک بسپار .... ای علی ! مبادا کسی از محل دفنم آگاه گردد !! ..... "
       یا علی تشییع کن من را چنان                                        تا نبینند پیکرم نامحرمان ...
اکنون و بعد از قریب به 95 روز پس از شهادت جانسوز پیامبر صلی الله و علیه و آله و سلم ، وعده ی پدر تحقق می یابد و حضرت زهرا سلام الله علیها به دیدار پدر می رود .
و در چنین لحظاتی کسی جز ذکر و یاد پروردگار تسلا دهنده ی وصی و جانشین  پیامبر صلی الله و علیه و آله و سلم نیست ؛ گویا ملائک هم در دریای غم خویش مستغرق گشته اند ...

....
حضرت علی علیه السلام به دیوار تکیه می زند و ناله سر می دهد که : کمرم شکست ....


و حالا با تو می گویم ای میراث دار همه ی پیامبران !
     ای عصای موسی در مشت ، ای نگین سلیمان در انگشت و ای بار غم ایوب بر پشت ...
     ای چو آدم دیدگانت گریان و چو نوح چشمانت در انتظار فرج نگران ...
     ای چو یعقوب در فراق عزیزان اشک ریزان و چو الیاس از قوم خویش گریزان ...
     ای چکیده ی والایی های همه ی پیامبران !...
     ای که زبان پیامبر صلی الله و علیه و آله و سلم در کام داری و شمشیر حضرت علی علیه السلام در                                               نیام ...
           بیا ...
               بیا و بکش ذوالفقار از نیام                  بگیر از عدوی علی انتقام
 بارالها ! تو رت سوگند می دهم ... تو رت به یکتا گل نرگس سوگند می دهم که ظهورش را زودتر برسان تا زربف کلام مادرش زهرا سلام الله علیها را برای ما بشکافد ...
خداوندا تو را سوگند ...
            تو را سوگند به اشک چشم مولا
                           به ناله های زهرا
                           و به گریه ی محبان 
                                  فرجش را زودتر برسان که دلهامان دگر تاب و تحمل را زکف داده است .
  یا رب محمد عجل فرج آل محمد
                   یا رب محمد احفظ غیبة محمد
                                       یا رب محمد انتقم لإبنته محمد    ( مکیال المکارم ج2 ص7 )


سارا درزی

 

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 8 اردیبهشت 1389    | توسط: امین    | طبقه بندی: اهل بیت، اشعار،     | نظرات()

شخصیت شناسی تاریخی زینب‌ کبری(س) در کلام سید منیرالدین هاشمی

سید منیرالدین حسینی الهاشمی بنیانگذار فقید دفتر فرهنگستان علوم اسلامی قم در نوشتاری به ارائه مدلی برای شخصیت شناسی انسان های تاریخ ساز با تاکید بر شخصیت شناسی حضرت زینب سلام الله علیها پرداخته است که به مناسبت میلاد آن بانوی صبور به پیشگاه ایشان تقدیم می شود.

مقدمه
این بحث درباره‌ی وجود مبارک حضرت زینب کبری(س) است که از یک مقدمه و دو بخش تشکیل می‌شود. در مقدمه، مدل شناسایی شخصیت تاریخی را به صورت عام بیان می‌کنیم. در دو بخش دیگر هم، یک بخش درباره‌ی شناسایی تأثیر شخصیت تاریخی حضرت زینب کبری(س) است. بخش دوم هم ارزیابی پیامد فعالیت‌های این شخصیت تاریخی است.

مدل شناسایی شخصیت تاریخی از سه عنصر تشکیل می‌شود:

الف ـ عوامل درون‌زا.
ـ استغنای روانی؛
ـ استعلای آرمانی؛
ـ استقامت اجرایی؛

ب ـ عوامل برون‌زا
ـ شرایط سیاسی؛
ـ شرایط فرهنگی؛
ـ شرایط اقتصادی؛

ج ـ سطوح موضع‌گیری:
ـ نسبت به نیازمندی‌های فردی؛
ـ نسبت به نیازمندی‌های اجتماعی؛
ـ نسبت به نیازمندی‌های تاریخی؛

در بخش شناسایی شخصیت تاریخی حضرت زینب(س) محور مطرح، فعالیت سیاسی شخصیت بزرگ ایشان در شرایط اجتماعی آن زمان، با جامعه‌ی اُسراست؛ که تحت سرپرستی ایشان قرار داشتند.

بخش دوم، در شناسایی شخصیت تاریخی و محور فعالیت‌های حضرت زینب کبری(س) است که عبارت است از:

الف ـ در جامعه‌ی اُسرا
ـ ایثار در تأمین امنیت سیاسی جامعه‌ی اُسرا؛
ـ یادآوری اصول ارزش‌ها در تفاهم فرهنگی؛
ـ توسعه‌ی صبر در دشواری‌ها؛

ب ـ در مقابل جامعه
ـ برخوردی که با شرایط اجتماعی‌داشتند؛
ـ فعالیتی که در شکستن اعتماد عمومی نسبت به نظام اموی و اخلاق قومیت‌گرا داشتند؛
- آموزش پرخاش علیه ستمگری و تحقیر دنائت در ستم‌کِشی؛

ج ـ در مقابل حکومت...

بخش سوم که ارزیابی پیامدهای فعالیت تاریخی ایشان است سرفصل‌ها از این قرار است:

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 31 فروردین 1389    | توسط: امین    | طبقه بندی: اهل بیت،     | نظرات()

نگاهی به شیوه های رهبری امام هادی علیه السلام

طلیعه سخن

امام هادی علیه السلام در نیمه ذیحجه سال 212 هجری در اطراف مدینه در محلی به نام «صریا» (1) به دنیا آمد. پدرش پیشوای نهم، امام جواد علیه السلام و مادرش بانوی گرامی «سمانه مغربیه » است که زنی با فضیلت، شب زنده دار و با تقوا بود. آن حضرت در سال 220 ه . ق در 8 سالگی، پس از شهادت پدر گرامی اش به امامت رسید. امام علی النقی علیه السلام در طول 33 سال امامت خویش، با چند تن از خلفای عباسی هم عصر بود; که به ترتیب عبارتند از:

1 - معتصم، برادر مامون (217 - 227)

2 - واثق، پسر معتصم (227 - 232)

3 - متوکل، برادر واثق (232 - 248)

4 - منتصر، پسر متوکل (6 ماه)

5 - مستعین، پسر عموی منتصر (248 - 252)

6 - معتز، پسر دیگر متوکل (252 - 255)

امام هادی علیه السلام در زمان خلیفه آخر و به دست عوامل وی مسموم گردیده و به شهادت رسید و ایشان را در شهر سامرا و در خانه خود به خاک سپردند.

به مناسبت میلاد آن حضرت به شیوه های رهبری ایشان در عصر تاریک 6 تن از خلفای جائر عباسی نگاهی می اندازیم و محورهای مهم اقدامات آن امام همام را در مدت امامت و رهبری امت مورد بررسی قرار داده و با استفاده از منابع تاریخی و شواهد موجود، تصمیمات مدبرانه و مواضع حکیمانه ایشان را در تنویر افکار شیعیان و در برابر گروه های منحرف داخلی بازشناسی می کنیم.

روش های مبارزاتی امام هادی علیه السلام

1 - نفوذ در میان دولتمردان

روش های حکیمانه و کمالات علمی، معنوی انسانی امام هادی علیه السلام سبب شد که آن بزرگوار در میان کارگزاران حکومت و دولتمردان عصر خویش محبوبیت خاصی پیدا کند.

مثلا هنگامی که هرثمه، آن حضرت را وارد بغداد کرد، اسحاق بن ابراهیم طاهری که والی بغداد بود به او گفت: تو متوکل را می شناسی (که چه قدر فرد خبیث و بدسرشتی است) اگر او را بر قتل این آقا تحریک کنی، امام را خواهد کشت و حضرت رسول اکرم صلی الله علیه وآله در روز قیامت خصم تو خواهد بود و او گفت: «سوگند به خدا، جز نیکی از او ندیده ام.» (2)

وصیف ترکی یکی از امرای بزرگ ترک در دستگاه خلافت، در سامرا هرثمه را تهدید کرد که اگر مویی از سر او (امام هادی علیه السلام) کم شود تو مسؤول خواهی بود.

امام هادی علیه السلام نه تنها مورد تکریم برخی از خواص حکومت بود، بلکه بعضی از رجال و کارکنان دربار به آن حضرت ارادتی خالصانه داشتند. غلامان و خادمان دربار، هنگام ورود آن حضرت به پایتخت کشورهای اسلامی سخت در احترام و اعزاز ایشان می کوشیدند. تا آنجا که این کار موجب حسد و ناراحتی بعضی از درباریان شده بود.

عوامل نفوذ امام هادی علیه السلام در میان دولتمردان

الف) حل مشکلات

متوکل خلیفه خودخواه و مستبد عباسی در اثر دملی که روی بدن او پدید آمده بود، در بستر مرگ افتاده بود. هیچ یک از پزشکان به خود جرات نمی داد تا برای جراحی کاردی تیز به بدن او بزند. مادرش چاره کار را در آن دید که نذر کند. او نذر کرد که در صورت بهبودی فرزندش، مقدار فراوانی از اموال خویش را به امام هادی علیه السلام برساند.

فتح بن خاقان (وزیر دربار خلافت) به متوکل پیشنهاد کرد که اگر کسی را به نزد امام علیه السلام بفرستی و از او راه درمان این بیماری را بخواهی، شاید او دارویی بشناسد که با استفاده از آن، شفا یابی. متوکل گفت: کسی را نزد او بفرستید. پیک متوکل نزد امام رفت و چنین پیغام آورد که: پشکل گوسفندی را که زیر پا مالیده شده با گلاب بخیسانید و بر روی دمل بگذارید که به اذن خدا سودبخش است. برخی از کسانی که در محضر متوکل حاضر بودند، از شنیدن این سخن به خنده افتادند. اما فتح بن خاقان به آن ها گفت: چه عیبی دارد که سخن او را نیز تجربه کنیم؟ به خدا سوگند! من امیدوارم به آن چه او گفته خلیفه از این بیماری بهبود یابد. از این رو مقداری پشکل آورده در گلاب خیساندند و بر روی دمل نهادند. سر دمل باز شد و هر چه در آن بود بیرون آمد. مادر متوکل از بهبودی فرزند خویش بسیار خوشحال شد و ده هزار دینار مختوم به مهر خویش برای آن حضرت فرستاد و متوکل از مرگ نجات یافت. (3)

ب) دانش سرشار

یحیی بن هرثمه می گوید: «در یکی از روزهای بهاری که آسمان صاف بود و خورشید می درخشید، امام هادی علیه السلام با پوشیدن لباس بارانی از خانه بیرون آمد، من و همراهان از کار او تعجب کردیم. چون به میان صحرا رسیدیم، ابری پرباران ظاهر شد و بارانی سخت باریدن گرفت، در آن حال هیچ کس جز امام هادی علیه السلام از باران و عواقب آن در امان نماند. آن حضرت به من رو کرده و فرمود: من می دانم که تو از آنچه که از من دیدی بسیار تعجب کردی و گمان کردی که من درباره باران چیزی می دانستم که تو نمی دانستی، ولی آن گونه نیست که تو گمان کردی (براساس علم امامت نیست)، بلکه من در صحرا زیسته ام و بادهای باران آور را می شناسم. امروز صبح بادی وزید، من بوی باران را از آن استشمام کردم، از این رو برای آن آماده شدم.» (4)

بدین وسیله بسیاری از مردم و کارگزاران حکومت به سوی دانش بی پایان حضرتش راهنمایی شدند. آن حضرت می کوشید تا به این وسیله در عصر خفقان خلفای عباسی از موقعیت مثبتی که در جهت مصلحت دعوت الهی برای او فراهم آمده بود بهره برداری کند. و این کار البته با حکمت و استقامت و بردباری در راه خدا امکان پذیر می شد.

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 12 آذر 1388    | توسط: امین    | طبقه بندی: اهل بیت،     | نظرات()

گوشه ای از فضائل وسیره فردی امام هادی(ع)

 به مناسبت میلاد امام هادی (ع) در زیر به گوشه هایی از فضایل و خصال فردی آن امام همام پرداخته می شود. بدان امید كه خداوند مارا در پیروی از سیره آن امام بزرگوار توفیق دهد.

نگین انگشتر
1- ثقه جلیل، كافور خادم (1) مى‏گوید: در محل سكونت امام هادى (ع) در سامراء، عده‏اى از صنعتگران بودند و آنجا روستایى بود، از جمله مردى بنام یونس نقاش كه محضر امام مى‏آمد و خدمت مى‏كرد.

روزى یونس محضر امام آمد و بشدت مى‏لرزید، گفت: مولاى من! خانواده‏ام را به شما مى‏سپارم، امام فرمود: قضیه چیست؟ گفت: مى‏خواهم از این محل بروم، حضرت در حال تبسم گفت: چرا یونس؟ گفت: موسى بن بغا (2) نگینى به من فرستاد كه بتراشم و سوار انگشتر كنم، وقت تراشیدن آن را شكستم، نگین را نمى‏شود قیمت گذاشت تا از عهده غرامت برآیم، صاحبش هم موسى بن بغاست یا هزار تازیانه به من مى‏زند و یا مى‏كشد.

امام فرمود: تا فردا برو به خانه‏ات جز خیر نخواهد بود، فردا اول روز آمد و بشدت مى‏لرزید، گفت: یابن رسول الله! فرستادها موسى آمده تا نگین را ببرد، امام فرمود: برو جز خیر نخواهى دید، گفت: مولاى من در جواب او چه بگویم؟! امام بحالت تبسم فرمود: برو پیش او ببین چه مى‏گوید، جز خیر نخواهد بود.

او با ترس و لرز برگشت، بعد از ساعتى، خندان پیش امام آمد، گفت: مولاى من! فرستاده موسى گفت: شب كنیزان امیر دعوا كرده و هر یك گفته است انگشتر مال من خواهد بود، امیر گفت: اگر بتواند او را دو تكه كرده، دو تا نگین كند، تا هر یك یكى را بر دارد و دعوا نكنند، اجرتش هر چه باشد خواهیم داد.

امام صلوات الله علیه با شنیدن این سخن گفت: «اللهّم لك الحمُد اذ جعلْتَنا ممن یحمُدك حقاً» بعد فرمود: خوب به فرستاده موسى چه جوابى دادى؟! گفت: گفتم: مهلت بدهید ببینم چطور درست بكنم، فرمود: خوب گفتى. (3)


* * *
وعده و اطمینان‏
2- على بن جعفر از اهل «همینیا» از توابع بغداد، (4) وكیل امام هادى (ع) بود، از وى پیش متوكل عباسى سعایت كردند، متوكل وى را به زندان انداخت زندان او به طول انجامید، سرانجام قول داد كه به عبدالرحمان بن خاقان سه هزار دینار بدهد تا درباره آزادى او فعالیت كند، در نتیجه عبیدالله بن یحیى بن خاقان وزیر متوكل درباره او پیش متوكل شفاعت كرد.

متوكل گفت: یا عبیدالله! اگر درباره تو مشكوك بودم مى‏گفتم كه رافضى هستى چه مى‏گویى؟! على بن جعفر وكیل على بن محمد (امام هادى) است و من تصمیم دارم كه او را اعدام كنم!!

این خبر در زندان به على بن جعفر رسید، او كه بشدت ترسیده بود، نامه‏اى به محضر امام هادى (ع) نوشت كه: «یا سیدى اللّه اللّه فىّ فقد واللّه خفتُ ان أَرتابَ» خدا را خدارا درباره من فكرى بكنید، به خدا قسم مى‏ترسم در امر امامت به شك بیفتم.

امام (ع) در ذیل نامه او نوشتند: اگر كارت به آن جا كشد درباره تو از خدا كمك مى‏خواهم و آن وقت شب جمعه بود.

فرداى آن روز متوكل عباسى را تب گرفت و بقدرى شدت كرد كه تا روز دوشنبه خانواده‏اش بر وى گریسته و به فریاد درآمدند، او بدنبال آن مرض شدید گفت لا همه زندانیان را كه اسامیشان به وى عرضه شده آزاد كنند، آنگاه على بن جعفر را یاد آورد، به وزیرش عبیدالله گفت: چرا نام او را به من عرضه نكردى؟!

عبیدالله گفت: من دیگر درباره او سخنى نخواهم گفت، متوكل گفت: همین الآن او را آزاد كن و بگو: مرا حلال كند، عبیدالله او را آزاد كرد و او به دستور امام هادى (ع) به مكه رفت و مجاور شد، بدنبال این جریان متوكل صحت یافت.(رجال كشى: ص 505 رقم 503)

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 12 آذر 1388    | توسط: امین    | طبقه بندی: اهل بیت،     | نظرات()

ولایت مولا

سخنرانی منتشر نشده‌ای از مرحوم علامه امینی(ره)

«ولایت» در بیان قرآن کریم، اولاً و بالذات، از آن مقام مقدس حضرت احدیت است. خداوند متعال اولی به نفس همه مخلوقات است و تمام موجودات تسبیح گوی اویند. هرکس به زبان خودش« لا إله الّا الله» می‌گوید.

ولایت مطلقه‌ای که در تعابیر مختلف قرآن کریم آمده، از آن بشری است که عالم در پرتو آن وجود مقدس آفریده شده، و علت غایی همه موجودات، به شمار می‌آید. در هر ذره ای که در کون و مکان، و آسمان‌ها و زمین آفریده شده، رشحات رحمت وجود اقدس آن انسان کمال یافته می‌شود. وجودی که علت آفرینش همه انسان‌ها, افلاک و املاک است و آسمان‌ها و زمین در پرتو وجود او آفریده شده‌اند. همو که خداوند او را به « لولاك لما خلقت الأفلاك؛ اگر تو نبودی، افلاك را نمی‌آفریدیم» و«خلقتك لأجلی و خلقت الخلق لك؛ تو را برای خودم و دیگر مخلوقات را برای تو آفریدم.» مفتخر نمود. همان وجود مقدسی که وقتی ملائک آفریده شدند شناختش را با شناخت خداوند متعال عجین دیدند. حضرت آدم(ع) نیز وقتی در اولین لحظات پس از خلقت، چشمانش را باز نمود اول چیزی که دید نور، آن وجود مقدس بود.

این وجود مقدس اولی به نفس جمیع موجودات، و ولایت او ولایت الله است. دوستی و ولایت او بر همه واجب است و مقرون به دوستی خدا. طاعت و بیعت او طاعت و بیعت خداست. نه تنها شناخت او شناخت خداست که در ابتدا باید خداشناس بود تا بتوان نبی‌شناس شد. پس از طیّ این دو مرحله نیز می‌توان امام را شناخت:
اللّهم ّعرّفنی نفسك فإنّك إن لم تعرّفنی نفسك لم أعرف نبیّّّك؛
خدایا خودت را به من بشناسان، که اگر خودت را به من نشناسانی، پیامبرت را نخواهم شناخت؛
اللّهم ّعرّفنی رسولك فإنّك إن لم تعرّفنی رسولك لم أعرف حجتّک؛
خدایا رسولت را به من بشناسان که اگر رسولت را به من نشناسانی، حجتت را نخواهم شناخت؛
اللّهم ّعرّفنی حجتّك فإنّك إن لم تعرّفنی حجتّك ضللت عن دینی.
خدایا حجتت را به من بشناسان که اگر حجتت را به من نشناسانی، در دینم گمراه می‌شوم.
بر این اساس باید اول خدا و قدرت او, اراده, علم،  جود, کرم, صفات جلال، جمال، همة صفات رحمت،  عظمت, جود، جبروتش را شناخت، و پس از آن به سراغ  درک این معنا برویم که ولیّ مطلق ما ـ پیامبر اکرم(ص) ـ افضل رسل، کامل‌ترین انسان‌ها، خلق اول و آینة جمال و کمال حضرت احدیت است.

اگر بنا بود ما از طریق بشری به پیامبر و امام و خدا معرفت پیدا کنیم، محصول عملمان عبث و بیهوده بود و اعتقاداتی خلاف واقع پیدا می کردیم. بشر قابلیت آن را ندارد که معیار و میزان امور شود. انسان همان موجودی است که خداوند متعال ـ خالق او ـ در قرآن‌كریم از این آفریده‌اش با عناوینی نظیر ظلوم، جهول، کنود، عنود، نادان، مفسد، سفاک و خون‌ریز، لجوج، و  اهل مجادله و دعوا یاد کرده است. چنین موجودی به خودی خود نمی‌تواند درک کند که ولایت امام، ولایت الله است و یارای آن را ندارد که صفات، حرکات و سکنات او را درک کند. او نمی‌تواند بفهمد علم، قدرت، اراده، جلالت و عظمت او به چه اندازه است، و نفسیات و ملکات او در چه حد و منزلتی است. اگر بشر بخواهد مبنا قرار بگیرد، نتیجه‌اش همین شرایط آکنده از ظلم،  تباهی، گمراهی‌ و دهن کج کردن‌ به امام(ع) می‌شود که می‌بینیم. این‌ها همه‌اش به خاطر این است که ما برای خودمان اعتبار قائل شده‌ایم، خودمان را آدم فرض کرده‌ایم، و روی خود تا این حد حساب کرده‌ایم که من هرچقدر می‌دانم امام هم باید همان قدر بداند و هر قدر که من آدمم امام هم باید همان قدر آدم باشد. برای همین است که اگر امام در میان ما هم ظاهر بشود، او را نمی‌شناسیم .

خیلی عجیب است باید اول خدای قادر دارای عظمت، جلال، کبریا، قدرت و... را شناخت، صفاتش را خوب درک کرد، و بعد سراغ سفیرش رفت، که او فرستاده‌ای به سوی ماسوی الله دارد که به هیچ زمان و مکانی محدود نمی شود . تمام انبیای پیش از خود را استخلاف کرده است. باید برای خدا همچون سفیری فرض کرد که هم بر اندام حکومت الهی راست آید و هم لکه ننگ و عار برای خداوند به حساب نیاید.

ولایت خداوند، ولایتی  مطلقه است که  در تمام موجودات جریان دارد . هیچ جنبنده و متحرک، نبات و جماد، و مخلوق و حتی ذره‌ای از آفریدگان خداوند نیست که مشمول این عنایت نباشد. تمام ملائک بر ولایت محمد و آل محمد(ص) مباهات می کنند. این ولایت و حکومت در مرتبه بعدی نامش نبوت و گاه رسالت می شود.

رسالت، نبوت و امامت، همه عین ولایت‌اند. تنها تفاوت میان رسول خدا(ص) و علی بن ابی طالب(ع) منصب بالاتری است که رسول اکرم(ص) داشته اند.  ایشان همیشه می فرمودند:

علیٌ منیّ بمنزلة هارون من موسی إلّا
أنّه لا نبیّ بعدی.
[جایگاه] علی، نسبت به من نظیر [جایگاه] هارون نسبت به موسی است، جز آن كه بعد از من پیامبری نخواهد بود.
[هارون خلیفه و وزیر موسی(ع) بود.]

ایشان ـ پیامبر و علی(ع) ـ هر دو ولیّ مطلق خدا بوده اند و اولی به نفس مخلوقات. با این حال علی بن ابی طالب(ع) نسبت به مقام بالاتر رسول خدا(ص) در برابر ایشان اظهار خضوع می کردند.
روایات زیادی در کافی و غیر آن داریم که گفته‌اند، غیر از رسول و نبی که به آن‌ها وحی می‌شود، امام هم «مُحدَّث» است. محدّث به کسی می‌گویند که ملک با او حرف می زند و او ملک را نمی بیند. ملک مطلب را در گوش محدث بیان می‌کند، و یا آن را به قلب او القا می‌کند. دوازده امام ما (ع) و حضرت فاطمه صدیقه، اُم‌ ّالائمة النجباء أم أبیها ـ صلوات الله علیها و علی ابیها و بعلها و بنیها ـ این صفت را داشتند و هیچ کس جز ایشان چنین مقامی نداشته است. این تعبیر را به خصوص در زیارات حضرت زهرا(س) می‌توانید ببینید.

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 11 آذر 1388    | توسط: امین    | طبقه بندی: اهل بیت، امام علی(ع) و واقعه غدیر خم،     | نظرات()