تبلیغات
مذهبی فرهنگی - مطالب سیره عملی بزرگان

احیاگر قدرت فتوا!

میرزای شیرازی

از میان دانشمندانی که دراواخر قرن سیزدهم و اوایل قرن چهاردهم ه . ق می‏زیسته‏اند، نام مبارک میرزای بزرگ شیرازی، مرجع بزرگ شیعه، بر تارک تاریخ می‏درخشد. آیت اللّه‏ سید میرزا محمدحسن حسینی شیرازی، معروف به «میرزای شیرازی» و «میرزای بزرگ»، دانشمندی بلند مرتبه و مجاهدی پرهیزکار است که یکی از بزرگ‏ترین جنبش‏های مذهبی علیه ظلم و فساد حاکم و استعمار در حال سیطره بر کشور اسلامی ایران را پایه گذاشت. شاید بتوان گفت که شاهْ بیت قصیده زندگی پربار میرزا ،تحریم تنباکو است، البته شخصیت آسمانی وفوق العاده این مرد بزرگ، در جای جای حیات طیّبه او هویداست و تحریم تنباکو، تنها جلوه‏ای از برکت‏های وجودی اوست.(1)

نخستین کسی که اهمیت ورود به سامرا را ـ که تا اواخر سلطه عثمانی‌ها تحت اسارت وستم قرار داشت وبرگزاری آیین‌های مذهبی در آن ممنوع بود ـ احساس کرد، مجدد اول میرزا سید محمد حسن شیرازی بوده‌است. دوره‌ای که میرزای شیرازی در شهر مقدس سامرا می‌زیست در حقیقت روزگار طلایی این شهر به شمار می‌رود.

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 16 بهمن 1387    | توسط: امین    | طبقه بندی: سیره عملی بزرگان،     | نظرات()

دیدار یار غائب ملاقات حضرت آیة الله العظمى مرعشى نجفى(ره)

در ایام تحصیل علوم دینى و فقه اهل بیتعلیهم‏السلام، در نجف اشرف، شوق زیادى جهت دیدارجمال مولایمان بقیة الله الاعظم عجل‏الله‏تعالى‏فرجهداشتم با خود عهد كردم چهل شب چهارشنبه پیاده به‏مسجد سهله بروم، به این نیت كه جمال آقا صاحب الامرعلیه‏السلام را زیارت كنم و به این فوز بزرگ نایل شوم.

تا 35 یا 36 شب چهارشنبه ادامه دادم. تصادفا دریك‏شب چهارشنبه ،رفتنم از نجف به تاخیر افتاد و هوا ابرى و بارانى ‏بود. نزدیك شب وحشت و ترس وجود مرا فرا گرفت ‏مخصوصا از زیادى قطاع الطریق و دزدها، ناگهان ‏صداى پایى را از پشت ‏سر شنیدم كه بیشتر موجب ترس ‏و وحشتم گردید. برگشتم به عقب، سید عربى را با لباس ‏اهل بادیه دیدم، نزدیك من آمد و با زبان فصیح گفت: اى‏سید! سلام علیكم.

ترس و وحشت ‏بهكلى از وجودم رفت و اطمینان و سكون نفس پیدا كردم. تعجب آور بود كه چگونه این ‏شخص در تاریكى شدید، متوجه سیادت من شد و در آن ‏حال من از این مطلب غافل بودم. به هر حال سخن ‏مى‏گفتیم و مى‏رفتیم . سید عرب از من سؤال كرد: قصد كجا دارى؟

گفتم: مسجد سهله.

فرمود: به چه جهت؟

گفتم: به قصد تشرف و زیارت ولى عصرعلیه‏السلام.

مقدارى كه رفتیم،به مسجد زید بن صوحان كه مسجد كوچكى است نزدیك مسجد سهله رسیدیم داخل مسجد شده و نماز خواندیم و بعد از دعایى كه سید خواند كه، مثل آن بود كه دیوار و سنگها باایشان آن دعا را مى‏خواندند،احساس انقلابى عجیب در خود نمودم كه از وصف آن ‏عاجزم.

بعد از دعا سید فرمود: سید تو گرسنه‏اى، خوب‏است ‏شام بخورى.

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 15 بهمن 1387    | توسط: امین    | طبقه بندی: سیره عملی بزرگان،     | نظرات()

مردی كه عاشق كتاب بود

ساده زیستی حضرت آیة الله العظمى مرعشى نجفى (ره)
سلام

مردان بزرگی در این سرزمین آباد و آزاد داریم كه به آنان بنازیم!انسانهایی كه هركدام مدالی برای افتخار این مرز و بومند.

یكی از آن ستاره‌ها، شهاب درخشان آستان علم و دین، آیت خدا، شهاب الدین مرعشی نجفی است.

این مرد بزرگ عاشق كتاب و مدرسه بود. در طول عمر خود دو مدرسه به نامهای شهابیه و مهدیه ساخت.

اگر گذرت به قم افتاده باشد حتما كتابخانه‌ی ایشان را در اطراف حرم دیده‌ای. ایشان در این كتابخانه‌ حدود سیصد هزار كتاب را جمع‌آوری كرد كه بیش از 25 هزار آن نسخه‌ی خطی است.

این مرد بزرگ چنان یار مهربان خود، كتاب را دوست داشت كه وصیت كرد پس از رحلتش در همانجا، كنار كتابهایش به خاك سپرده شود.

برای شادی روح این مرد بزرگ و ابرمردان این سرای عزیز، از سلمان فارسی تا سلمان زمانه حضرت امام خمینی، و تمام آنانكه خون دل خویش را در سربلندی دین و میهن، نثار كردند، صلواتی ختم كنید و آنچه در پی برای پذیرایی شما مهیا شده را نظاره كنید.

 

گروه دین و اندیشه سایت تبیان

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 15 بهمن 1387    | توسط: امین    | طبقه بندی: سیره عملی بزرگان،     | نظرات()

نصایح عرفانی از آیت الله شاه آبادی

مواردی که در ذیل می آید برخی از نصایح عرفانی مرحوم شاه آبادی است که از قول امام ، نقل شده است :

قوای جوانی

شیخ جلیل ما و عارف بزرگوار، آقای شاه آبادی روحی فداه فرمودند:

« تا قوای جوانی و نشاط آن باقی است، بهتر می توان قیام کرد در مقابل مفاسد اخلاقی، و خوب تر می توان وظایف انسانیه را انجام داد.

مگذارید این قوا از دست برود و روزگار پیری پیش آید که موفق شدن در آن حال، مشکل است و بر فرض موفق شدن، زحمت اصلاح خیلی زیاد است.»

آیت الله شاه آبادی

لعن اشخاص

شیخ عارف ما، روحی فداه می فرمود:

« هیچ وقت لعن شخصی نکنید، گر چه به کافری که ندانید از این عالم ( چگونه) منتقل شده، مگر آن که ولی معصومی از حال بعد از مردن او اطلاع دهد. زیرا که ممکن است در وقت مردن، مؤمن شده باشد. پس لعن به عنوان کلی بکنید.»

تعبیر به کافر نکنید در قلب

به نفس و شیطان بگویید ممکن است این شخصی که مبتلاست به معصیت، دارای ملکه ای باشد، یا ( دارای) اعمال دیگری باشد که خدای تعالی او را به رحمت خود مستغرق کند و نور آن خُلق و ملکه، او را هدایت کند و منجر شود کار او به

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 10 بهمن 1387    | توسط: امین    | طبقه بندی: سیره عملی بزرگان،     | نظرات()

بهتر از علی (ع) نیافتم

آیت الله شاه آبادی

 

مرحوم آیت الله شاه آبادی نقل می کرد که یکی از علمای اهل سنت، کتابی علیه شیعه نوشته و گفته است که این کتاب مثل صاعقه، شیعه را می سوزاند!

اما خود این عالم سنی در همین کتابش از عایشه نقل کرده که شبی که حضرت رسول صلی الله علیه و آله در حجره من بودند، نیمه شب حضرت را نیافتم.

حجره ی سایر همسرانشان را گشتم آنجا هم نبودند. بعد دیدم با سرو پای برهنه، بام حجره خودم ایستاده اند و دست به آسمان بلند کرده و خداوند را به حق حضرت علی (ع) قسم می دهند و عرضه می دارند:

الهی بحق علی و دعا می کنند. عرض کردم کسی را بهتر از علی نیافتید که خدا را به حق او قسم می دهید؟

فرمود: قسم به آن کسی که جانم به ید قدرت اوست به آسمان نگاه کردم بهتر از علی نبود، به زمین نگاه کردم بهتر از علی نبود، به شرق و غرب نگاه کردم، کسی بهتر از علی نبود، لذا خدا را به حق او قسم دادم.

برگرفته از: عارف کامل

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 10 بهمن 1387    | توسط: امین    | طبقه بندی: سیره عملی بزرگان،     | نظرات()

حضرت امام به ایشان خیلی علاقه داشت

آیت الله شاه آبادی

حضرت امام خمینی (ره) یكی از شاگردانی است كه از محضرپرفیض این عالم بزرگ كسب توشه معرفت برگرفته است.

امام (ره) درباره چگونگی آشنایی خود با آیت الله شاه آبادی چنین می گوید:

«من پس از آنكه توسط یكی از منسوبین مرحوم شاه ‎آبادی با ایشان آشنا شدم، در مدرسه فیضیه ایشان را ملاقات كردم و یك مسأله عرفانی از ایشان پرسیدم. شروع كردند به گفتن: فهمیدم اهل كار است. به دنبال ایشان آمدم و اصرار می‎كردم كه با ایشان یك درس داشته باشم و ایشان در ابتدا قبول نمی‎كردند تا به گذر «عابدین» - یكی از محلات قم - رسیدیم و بالاخره ایشان كه فكر می‎كرد من فلسفه می‎خواهم قبول كردند.

ولی من به ایشان گفتم كه فلسفه خوانده‎ام و عرفان می‎خواهم و ایشان دوباره بنا را گذاشتند بر قبول نكردن و من باز هم اصرار كردم، تا بالاخره ایشان قبول كردند و من حدود هفت سال نزد ایشان فصوص و مفتاح الغیب خواندم.»

آیت الله شاه آبادی به امام علاقه زیادی داشت به گونه‎ای كه هر گاه می‎خواست او را صدا كند بدون آوردن پسوند یا پیشوندی همان گونه كه پدران فرزندان خود را صدا می‎كنند می‎فرمود:

روح الله! آری، او امام را روح خدا می‎دانست. البته علاقه امام هم به استادش بسیار زیاد بود تا آنجا كه هرگاه از ایشان نامی به میان می‎آورد می‎فرمود: روحی له الفداء، جانم فدای او باد! این مطلب در كتابهای امام (ره) بخصوص در كتابهای عرفانی ایشان كاملاً مشهود است.

منابع:

استادزاده ، ص 48 - 50؛ سیماى فرزانگان رضا مختارى ، ج 3، ص 87 - 88؛ آیة الله سبحانى در درس خارج اصول ؛ مصاحبه با آیة الله محمد شاه آبادى .

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 10 بهمن 1387    | توسط: امین    | طبقه بندی: سیره عملی بزرگان،     | نظرات()

برو بگو بزرگترت بیاد

 

آیت الله شاه آبادی

در موقعیتی كه رضاخان تمام مساجد و منابر را تعطیل نموده بود آیه الله شاه آبادی هیچ گاه نماز و سخنرانی‎اش قطع نشد. زمانی هم كه رضاقلدر پوشیدن لباس روحانیت را ممنوع كرده بود او فرزندانش را به روحانی شدن و پوشیدن لباس مقدس روحانیت تشویق كرد و به بركت همین تلاش مخلصانه هفت تن از فرزندان ایشان روحانی شدند.

مأموران رضاخان، برای آنكه بتوانند صدای حق طلب آیه الله شاه آبادی را خاموش كنند، منبر او را از مسجد جامع دزدیدند ولی از آن پس ایستاده سخنرانی می‎كرد و می‎گفت:

«منبر سخن نمی‎گوید اگر می‎خواهید سخنرانی تعطیل شود، باید مرا ببرید و من هر روز قبل از اذان صبح تنهایی از منزل به طرف مسجد می‎آیم، اگر عرضه دارید آن وقت بیایید و مرا دستگیر كنید.»!

بر پایه این گفتار شجاعانه روزی عدّه‎ای روباه صفت برای دستگیری شیخ عارف به مسجد جامع حمله ور شدند و با بی‎شرمی تمام همچون لشكر یزید چكمه پوشان وارد مسجد شدند كه ناگاه آیت حق نهیبی بر آنها زد و همگی آنها پا به فرار گذاشتند و برای دستگیری ایشان در بیرون مسجد كمین كردند و آنگاه كه آیه الله شاه آبادی از مسجد خارج شده فرمانده آنها رو به شیخ عارف كرد و گفت: «آقای شاه آبادی! آقای شاه آبادی! تو باید همراه ما بیایی كلانتری!».

آیه الله شاه آبادی ایستاد و در حالی كه ابروانش به هم گره خورده بود گفت: «برو به بزرگترت بگو بیاد!» و به راه خود ادامه داد.1

1. مصاحبه با آیت الله محمد شاه آبادی، مجله تاریخ و فرهنگ معاصر، شماره 5، ص 188، به نقل از شیخ نورالله شاه آبادی؛ استادزاده، ص 57، به نقل از شهید شاه آبادی.

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 10 بهمن 1387    | توسط: امین    | طبقه بندی: سیره عملی بزرگان،     | نظرات()

اجازه اجتهاد خود را پاره کرد

آیت الله شاه آبادی

عده ای شایع کرده بودند که آقای شاه آبادی، حکیم است نه مجتهد.

روزی در تهران، یک نفر که برای پرداخت سهم مبارک امام ( ع) نزد ایشان آمده بود، از ایشان خواست که اجازه های اجتهادشان را ببیند! ایشان که به شدت از این عمل ناراحت شده بودند، از همسرشان خواستند صندوقی را که اجازه های اجتهادشان در آن قرار داشت، بیاورند و آن گاه در مقابل چشم او، همه را پاره کردند، و در حالی که با دست به سینه ی خود اشاره می کردند، فرمودند:

« علم در کاغذ نیست. قوه ی اجتهاد در این جاست. اگر علماء به من اجازه ی اجتهاد داده اند، به خاطر صلاحیت علمی من بوده، ولی من خودم هرگز به دنبال گرفتن این اجازه ها نبوده ام.»

 در میان اجازات اجتهادی که ایشان از اساتید خود داشت، تنها یک اجازه به دست آمده، و آن هم اجازه ای است که آیت الله العظمی میرزا محمد تقی شیرازی (میرزای دوم) به ایشان داده بود، و در میان یکی از کتابهای ایشان جا مانده بود.

همسر ایشان هرگاه از این قضیه یاد می کرد، می گفت: ای کاش آن روز هیچ یک از اجازات را به آقا نمی دادم.

برگرفته از: عارف کامل

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 10 بهمن 1387    | توسط: امین    | طبقه بندی: سیره عملی بزرگان،     | نظرات()

سیری در زندگانی میرزا محمد علی شاه آبادی

آیت الله شاه آبادی

در سال 1292 ق. در محله حسین آباد اصفهان در خانه آیت الله میرزا محمد جواد بیدآبادی طفلی پا به عرصه‌ وجود نهاد كه او را «محمدعلی» نامیدند.

آیت الله بیدآبادی كه خود فقیهی وارسته بود به تربیت فرزندانش همت و توجّه فوق العاده‎ای داشت و به بركت همین تلاش، فرزندانش هر یك چون ستاره‎ای تابناك بر تارك حوزه‎های علمیه درخشیدند.

كلاس نور

محمد علی، مقدمات علوم را نزد پدر آموخت و آنگاه در كلاس درس برادر بزگترش (شیخ احمد مجتهد) كه یكی از اساتید معروف آن روز اصفهان بود حاضر شد و چون به دهمین بهار عمر قدم نهاد در درس آیت الله میرزا هاشم خوانساری (نویسنده كتاب مبانی الاصول) شركت نمود و معلم درس ریاضیات وی نیز آقا میرزا عبدالرزاق سرتیپ بود.

در سال 1304 ق. ناصرالدین شاه قاجار، آیت الله بیدآبادی را به همراه دو فرزندش محمد علی و علی محمد به ترهان تبعید كرد و محمدعلی میرزا حسن آشتیانی - كه خود از شاگردان بزرگ آیت الله شیخ مرتضی انصاری بود - شركت نمود و فطرت توحیدی و عشق به شناخت معارف الهی او را به درس فلسفه حكیم بزرگ میرزا ابوالحسن جلوه مشتاق ساخت.

میرزا محمدعلی نخستین سالهای بلوغ را پشت سر می‎گذاشت كه در كلاس درس عرفان نشست و آنگاه كه وارد هیجدهمین سال عمر خود شد در سال 1310 ق. به درجه اجتهاد نایل آمد.

او در سال 1312 ق. اولین و بهترین استاد خود یعنی پدر مهربانش را از دست داد ولی این حادثه تلخ نتوانست در روح او خللی ایجاد كند و به رغم مشكلات فراوان به تحصیل ادامه داد. وی حدود شانزده سال در تهران اقامت كرد و در این مدت علاوه بر تحصیل به تدریس اشتغال داشت.[1]

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 10 بهمن 1387    | توسط: امین    | طبقه بندی: سیره عملی بزرگان،     | نظرات()

روشی مناسب برای نهی از منکر

آیت الله شاه آبادی

در نزدیکی منرل ایشان در خیابان امیر کبیر، دکتری بود به نام ایوب که برای دخترانش معلم موسیقی آورده بود و صدای موسیقی بلند بود، به گونه ای که از صدای آن ها، همسایه ها ناراحت بودند.

ایشان برای دکتر پیغام فرستاد و از او خواست که از این کار دست بردارد، اما دکتر جواب داده بود که من این کار را ترک نمی کنم و شما هر اقدامی که می خواهید بکنید.

مرحوم شاه آبادی تا روز جمعه صبر کردند و آن گاه در جلسه روز جمعه که در مسجد شاه سابق تشکیل  شده بود، به مردم گفتند:

« خوب است از این به بعد هر کس از این خیابان عبور می کند چون به مطب این دکتر رسید، داخل مطب شده  و سلام کند و آن گاه با خوشرویی از او بخواهد که آن عمل خلاف خود را ترک کند.»

از آن پس، هر کس از جلو مطب عبور می کرد، برای انجام وظیفه ی شرعی خود، داخل مطب می شد و سلام کرده،  موضوع را با زبان خوش در میان می گذاشت و خارج می شد.

چند روز به این منوال گذشت و دکتر هر روز با صدها مراجعه کننده مواجه می شد که همگی یک مطلب را به او  تذکر می داند. وی دید اگر بخواهد به لجاجت خود ادامه دهد، نه تنها باید مطب خود را تعطیل کند، بلکه مجبور است از آن خیابان هم کوچ کند.

از این رو دست از ایجاد مزاحمت برداشته، جلسه ی آموزش دخترانش را تعطیل کرد.

در یکی از روزها که ایشان به طرف مسجد در حرکت بود، دکتر ایوب را دید که به طرف او می آید.

وقتی نزدیک شد، از شدت خنده نمی توانست سلام کند، و بالاخره پس از سلام و احوال پرسی گفت: آقای شاه آبادی، با قدرت ملت کار را تمام کردی و من گمان می کردم شما به مراجع قانونی و محاکم قضایی مراجعه می کنید که من به سادگی می توانستم جواب آن ها را بدهم و هرگز درباره ی این روش مردمی نیندیشیده بودم.

منبع: کتاب عارف کامل 

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 10 بهمن 1387    | توسط: امین    | طبقه بندی: سیره عملی بزرگان،     | نظرات()