داستانی شگفت از زنی كه جز قرآن نمی‌گفت!

از ابوالقاسم قشیرى نقل شده كه در بادیه زنى را تنها دیدم گفتم كیستى؟ جواب داد:

« وَقُلْ سَلاَمٌ فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ »  ( و بگو به سلامت! پس زودا كه بدانند.) (1)

از قرائت آیه فهمیدم كه مى گوید اوّل سلام كن سپس سؤال كن كه سلام علامت ادب و و ظیفه و ارد بر مورود است.

به او سلام كردم و گفتم در این بیابان آن هم با تن تنها چه مى كنى؟

پاسخ داد:

« مَن یَهْدِ اللهُ فَمَا لَهُ مِن مُضِلٍّ » (وهر كه را خدا هدایت كند گمراه كننده ای ندارد.) (2)

از وضع آن زن، سخت به تعجّب آمده بودم به فرزندانش گفتم این زن با كمال كه نمونه او را ندیده بودم و نشنیده بودم كیست جواب دادند: اى مرد این زن حضرت فضّه، خادمه حضرت زهرا، سلام الله علیهاست كه بیست سال است جز قرآن سخن نگفته است!

از آیه شریفه دانستم راه را گم كرده ولى براى یافتن مقصد به حضرت حق جلّ و علا امیدوار است.

گفتم جنّى یا آدم؟ جواب داد:

« یَا بَنِی آدَمَ خُذُوا زِینَتَكُمْ عِندَ كُلِّ مَسْجِد » ( ای فرزندان آدم! جامه خود را در هر نمازی بر گیرید .)  (3) 

از قرائت این آیه درك كردم كه از آدمیان است.

گفتم از كجا مى آئى؟ پاسخ داد:

« یُنَادَوْنَ مِن مَكَان بَعِید » ( آنان را از جایی دور ندا می دهند.) (4)

از خواندن این آیه پى بردم كه از راه دور مى آید.

گفتم كجا مى روى؟ جواب داد:

« وَللهِِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطَاعَ إِلَیْهِ سَبِیلاً »

( و برای خدا،  حج آن خانه، بر عهده مردم است؛ [ البته بر ] كسی ‌كه بتواند به سوی آن راه یابد.) (5) 

فهمیدم قصد خانه خدا دارد.

گفتم چند روز است حركت كرده اى؟ پاسخ داد:

« وَلَقَدْ خَلَقْنَا السَّماوَاتِ وَالاَْرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا فِی سِتَّةِ أَیَّام »

آری، قرآن احسن قول، قصص و قانون است و هركه در تمامی ابعاد حیات و حركتش بدان تمسك جوید و از آن نور برگیرد بر مركب سعادت نشسته و در طریق هدایت خواهد راند.

 ( و در حقیقت، آسمانها و زمین و آنچه را كه میان آندو است در شش هنگام آفریدیم.) (6)

فهمیدم شش روز است از شهر خود حركت كرده و بسوى مكه معظّمه مى رود.

 پرسیدم غذا خورده اى؟ جواب داد:

« لاَ یُكَلِّفُ اللهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَهَا »

( خداوند هیچ كس را جز به قدر توانایی‌اش تكلیف نمی‌كند.) (7)

فهمیدم كه به اندازه من در مسئله حركت و تند روى قدرت ندارد. به او گفتم بر مركب من در ردیف من سوار شو تا به مقصد برو یم پاسخ داد:

« لَوْ كَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلاَّ اللهُ لَفَسَدَتَا »

( اگر در آنها [ آسمان و زمین] جز خدا، خدایانی[ دیگر] وجود داشت، قطعا زمین و آسمان تباه می‌شد.) (8)

معلومم شد كه تماس بدن زن و مرد در یك مركب یا یك خانه یا یك محل موجب فساد است، به همین خاطر از مركب پیاده شدم و به او گفتم شما به تنهائى بر مركب سوار شو، چون بر مركب قرار گرفت گفت:

گفتم جنّى یا آدم؟ جواب داد:

« یَا بَنِی آدَمَ خُذُوا زِینَتَكُمْ عِندَ كُلِّ مَسْجِد » ( ای فرزندان آدم! جامه خود را در هر نمازی بر گیرید .)  (3)  از قرائت این آیه درك كردم كه از آدمیان است.

« سُبْحَانَ الَّذِی سَخَّرَ لَنَا هَذا وَمَا كُنَّا لَهُ مُقْرِنِینَ »

( پاك است كسی كه این را برای ما رام كرد و [گرنه] ما را یارای [رام ساختن] آنها نبود.) (9)

چون این آیه را قرائت كرد فهمیدم در مقام شكر حق برآمده و از عنایت خداوند عزیز، سخت خوشحال است.

وقتى به قافله رسیدیم گفتم در این قافله آشنائى دارى جواب داد:

« وَمَا مُحمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ »

( و محمد جز فرستاده ای‌كه پیش از او [هم ]‌ پیامبرانی [آمده و] گذشتند نیست.) (10)

« یَا یَحْیَى خُذِ الْكِتَابَ بِقُوَّة » ( ای یحیی كتاب [خدا] را به جد و جهد بگیر.) (11)

« یَامُوسَى إِنِّی أَنَا اللهُ » ( ای موسی! منم، من، خداوند، پروردگار جهانیان.) (12)

« یَا دَاوُدُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِیفَةً فِی الاَْرْضِ » ( ای داود ما تو را در زمین خلیفه [و جانشین] گرداندیم. ) (13)

از قرائت این چهار آیه دانستم چهار آشنا به نامهاى محمد و یحیى و موسى و داود در قافله دارد.

چون آن چهار نفر نزدیك آمدند، این آیه را خواند:

« الْمَالُ وَالْبَنُونَ زِینَةُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا» ( مال و پسران زیور زندگی دنیایند. ) (14)

فهمیدم این چهار نفر پسران اویند، به آنان گفت:

« یَا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِیُّ الاَْمِینُ »

 ( ای پدر! او را استخدام كن چراكه بهترین كسی است كه استخدام می‌كنی. ) (15)

از قرائت این آیه فهمیدم به فرزندانش مى گوید به این مرد زحمت كشیده امین مزد بدهید ، چون فرزندانش به من مقدارى درهم و دینار دادند و او حس كرد كم است این آیه را خواند:

گفتم كجا مى روى؟ جواب داد:

« وَللهِِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطَاعَ إِلَیْهِ سَبِیلاً »

( و برای خدا، حج آن خانه، بر عهده مردم است؛ [ البته بر ] كسی ‌كه بتواند به سوی آن راه یابد.) (5)  فهمیدم قصد خانه خدا دارد.

« وَاللهُ یُضَاعِفُ لِمَن یَشَاءُ »

( وخداوند برای هر كس كه بخواهد [آنرا] چند برابر می‌كند. ) (16)  

یعنى به مزد او اضافه كنید.

از وضع آن زن، سخت به تعجّب آمده بودم به فرزندانش گفتم این زن با كمال كه نمونه او را ندیده بودم و نشنیده بودم كیست جواب دادند: اى مرد این زن حضرت فضّه، خادمه حضرت زهرا، سلام الله علیهاست كه بیست سال است جز قرآن سخن نگفته است!!

آری، قرآن احسن قول، قصص و قانون است و هركه در تمامی ابعاد حیات و حركتش بدان تمسك جوید و از آن نور برگیرد بر مركب سعادت نشسته و در طریق هدایت خواهد راند.

پی‌نوشت‌ها:

1 ـ زخرف (43) : 89 .

2 ـ زمر (39) : 37 .

3 ـ اعراف (7) : 31 .

4 ـ فصلت (41) : 44 .

5 ـ آل عمران (3) : 97 .

6 ـ ق (50) : 38 .

7 ـ بقره (2) : 286 .

8 ـ انبیا (21) : 22 .

9 ـ زخرف (43) : 13 .

10 ـ آل عمران (3) : 144 .

11 ـ مریم (19) : 12 .

12 ـ قصص (28) : 30 .

13 ـ ص (38) : 26 .

14 ـ كهف (18) : 46 .

 15ـ قصص (28) : 26 .

16 ـ بقره (2) : 261 .

بر‌‌گرفته‌ از:

انصاریان، حسین، عرفان اسلامی (شرح جامع مصباح الشریعه و مفتاح الحقیقه)، ج10.

نوشته شده در تاریخ جمعه 29 آذر 1387    | توسط: امین    | طبقه بندی: سیره عملی بزرگان،     | نظرات()

توصیه ای بفرمایید تا عمل کنیم

روزی از محضر سالک و عارف صمدانی آیت الله بهاءالدینی خواسته شد تا توصیه ای بفرمایند. ایشان در جواب فرمودند:

« اگر این دو کار را انجام دهید، خیلی پیشروی کرده اید:

یکی این که نماز را اول وقت بخوانید،

دیگر آن که دروغ نگویید.

خیال نکنید ضرر می کنید. ان شاء الله مورد توفیقات خدا هم واقع می شوید و آن وقت اگر این کارها را کردید، فهم شما هم عوض می شود، یعنی درک دیگری پیدا می کنید.

الان شاید شما نتوانید این مطالب را از ما قبول کنید، ولی وقتی خودتان به آن رسیدید، قبول می کنید.

وقتی وجدان شما مسأله را حل کرد، می بینید راست است و می بینید که اسلام چه نعمت بزرگی برای بشر بوده است. و این بشر، روی همان هوی و هوس و شیطنت خودش، از آن بی بهره بوده است. پیامبر اسلام می خواهد همه به ستاره ثریا برسید؛ ولی این ها می گویند بگذارید ما برویم در یک منجلاب غرق شویم. »

بر گرفته از نردبان آسمان

نوشته شده در تاریخ جمعه 29 آذر 1387    | توسط: امین    | طبقه بندی: سیره عملی بزرگان،     | نظرات()

آیة الله قاضى انسانى در اوج عرفان

سخن در این مقال از چهره اى است كه باید گفت در روزگاران گذشته كم نظیر و در میان اقران در زمان حیاتش بى نظیر بود و چه بهتر كه اوصاف او را از زبان یكى از بهترین تربیت شدگانش كه در حقیقت تربیت شده قرآن بود یعنى مفسر بزرگ، عارف كم بدیل، فیلسوف خبیر علامه طباطبائى اعلى الله مقامه بشنوید:

این مرد الهى و چهره ملكوتى فرموده است:

ما هر چه در این مورد داریم، از مرحوم قاضى داریم، چه آنچه را كه در حیاتش از او تعلیم گرفتیم و از محضرش استفاده كردیم و چه طریقى كه خودمان داریم، از مرحوم قاضى گرفته ایم.

                                 از رهگذر خاك سر كوى شما بود       هر نافه كه در دست نسیم سحر افتاد

مرحوم قاضى شاگردان خود را هر یك طبق موازین شرعیه با رعایت آداب باطنى اعمال و حضور قلب در نمازها و اخلاص در افعال به طریق خاصى دستورات اخلاقى مى دادند و دل هاى آنان را براى پذیرش الهامات غیب آماده مى كردند.

خود ایشان در مسجد كوفه و مسجد سهله حجره داشتند و بعضى از شب ها را به تنهایى در آن حجرات بیتوته مى كردند و شاگردان خود را نیز توصیه مى كردند كه بعضى از شب ها را به عبادت در مسجد كوفه یا سهله بیتوته كنند.

معمولاً ایشان در حال عادى، ده ـ بیست روزى در دسترس بودند و رفقا مى آمدند و مى رفتند و مذاكراتى داشتند و صحبت هایى مى شد و آن وقت دفعتاً ایشان نیست مى شدند و یك چند روزى اصلاً نبودند و پیدا نمى شدند، نه در خانه، نه در مدرسه، نه در مسجد، نه در كوفه و نه در سهله؛

دستور داده بودند كه چنانچه در بین نماز و یاقرائت قرآن و یا در حال ذكر و فكر براى شما پیش آمدى كرد و صورت زیبایى را دیدید و یا بعضى از جهات دیگر عالم غیب را مشاهده كردید، توجه ننمایید و دنبال عمل خود باشید.

علامه طباطبایى مى فرمودند: روزى من در مسجد كوفه نشسته، مشغول ذكر بودم؛ در آن بین یك حوریه بهشتى از طرف راست من آمد و یك جام شراب بهشتى در دست داشت و براى من آورده بود و خود را به من ارائه مى نمود، همین كه خواستم به او توجهى كنم، ناگهان یاد حرف استاد افتادم لذا چشم پوشیده، توجهى نكردم، آن حوریه برخاست و از طرف چپ من آمد و آن جام را به من تعارف كرد، من باز توجهى ننمودم و روى خود را برگرداندم كه رنجیده شد و رفت و من تا به حال هر وقت آن منظره به یادم مى افتد از رنجش آن حوریه متأثر مى شوم.

مرحوم قاضى از مجتهدین بزرگ بود و كتاب هایى در فقه نیز تدریس كرده اند.

در دهه اول و دوم ماه رمضان مجلس تعلیم و انس در شب ها داشته كه حدود چهار ساعت از شب گذشته، شاگرادن به محضر ایشان مى رفته و دو ساعت مجلس طول مى كشید، ولى در دهه سوم مجلس تعطیل و مرحوم قاضى تا آخر ماه رمضان دیده نمى شدند، هر چه شاگردان به دنبال ایشان مى گشتند در نجف، مسجد كوفه، مسجد سهله و یا در كربلا، ابداً اثرى از ایشان نبود و این رویه مرحوم قاضى تا زمان رحلت ادامه داشت.

معمولاً ایشان در حال عادى، ده ـ بیست روزى در دسترس بودند و رفقا مى آمدند و مى رفتند و مذاكراتى داشتند و صحبت هایى مى شد و آن وقت دفعتاً ایشان نیست مى شدند و یك چند روزى اصلاً نبودند و پیدا نمى شدند، نه در خانه، نه در مدرسه، نه در مسجد، نه در كوفه و نه در سهله؛ ابداً از ایشان خبرى نبود و عیالاتشان هم نمى دانستند كجا مى رفتند، چه مى كردند، هیچ كس خبر نداشت.

مرحوم قاضى شاگردان خود را هر یك طبق موازین شرعیه با رعایت آداب باطنى اعمال و حضور قلب در نمازها و اخلاص در افعال به طریق خاصى دستورات اخلاقى مى دادند و دل هاى آنان را براى پذیرش الهامات غیب آماده مى كردند.

 

در روایت است كه چون امام زمان (عجل الله تعالى فرجه الشریف) ظهور فرمایند، اول دعوت خود را از مكه آغاز مى كنند، بدین طریق كه بین ركن و مقام پشت به كعبه نموده و اعلان مى نمایند و از خواص آن حضرت سیصد و سیزده نفر در حضور آن حضرت مجتمع مى گردند.

مرحوم استاد ما قاضى مى فرمود: در این حال حضرت به آنها مطلبى مى گویند كه همه آنان در اقطار عالم متفرق و منتشر مى شوند چون همه آنان داراى طى الأرض هستند، تمام عالم را تفحص مى كنند و مى فهمند كه غیر از آن حضرت كسى داراى مقام ولایت مطلقه الهیه و مأمور به ظهور و قیام و حاوى همه گنجینه هاى اسرار الهى و صاحب الأمر نیست، در این حال همه به مكه مراجعت مى كنند و تسلیم آن حضرت مى شوند و بیعت مى نمایند.

مرحوم قاضى مى فرمود: من مى دانم آن كلمه اى را كه حضرت به آنان مى فرماید و همه از دور او متفرق مى شوند، چه كلمه اى است .

علامه طباطبائى فرموده اند: من و همسرم از خویشاوندان نزدیك مرحوم حاج میرزا على آقاى قاضى بودیم، او در نجف براى صله رحم و تفقد از حال ما به منزل ما مى آمد.

ما كراراً صاحب فرزند شده بودیم ولى همگى در همان دوران كوچكى فوت كرده بودند. روزى مرحوم قاضى به منزل ما آمد در حالى كه همسرم حامله بود و من از وضع او آگاه نبودم، موقع خداحافظى به همسرم گفت: دختر عمو این بار این فرزند تو مى ماند و او پسر است و آسیبى به او نمى رسد و نام او عبدالباقى است، من از سخن مرحوم قاضى خوشحال شدم، خدا پسرى به ما لطف كرد و بر خلاف كودكان قبلى باقى ماند و آسیبى به او نرسید و نام او را عبدالباقى گذاردیم.

 

منبع:

انصاریان، حسین، معاشرت

 

نوشته شده در تاریخ جمعه 29 آذر 1387    | توسط: امین    | طبقه بندی: سیره عملی بزرگان،     | نظرات()

روایت یك توسل از زبان آیت الله بهجت

كار به جایى رسیده كه در ابتلائات هم حال دعا كردن نداریم. در حدود سى چهل سال پیش جوان شكسته بندى در قم نقل كرد كه روزى زن مُحَجَّبِه اى به درِ مغازه ى من آمد و اظهار داشت كه استخوان پایم از جا در رفته و مى خواهم آن را جا بیندازى، ولى در بازار نمى شود. چون مى ترسم صدایم را افراد نامحرم بشنوند، اگر اجازه مى دهى به منزل برویم.

قبول كردم و حدود سیصد تومانى را كه در دخل داشتم با خود برداشتم و درِ مغازه را بستم و به دنبال آن زن روانه شدم، تا این كه به منزل ایشان وارد شدیم. آن زن درِ خانه را از داخل بست، متوجّه شدم كه قصد دیگرى دارد، درِ خانه را هم از داخل بسته بود، و مرا نیز تهدید مى كرد كه در صورت مخالفت، به جوان هاى بیرون منزل خبر مى دهم تا به خدمتت برسند!

به او گفتم: سیصد تومان همراه دارم، بیست تومان هم در مغازه دارم، همه را به تو مى دهم، دست بردار. فایده نداشت، پیوسته اصرار مى نمود و تهدید مى كرد. از سوى دیگر، آن زن آن قدر به من نزدیك بود كه حال دعا و توسّل هم نداشتم، به گونه اى كه گویا بین من و دعا حایل و مانعى ایجاد شده بود.

سرانجام، به حسب ظاهر به خواسته ى او تن در دادم و حاضر شدم و اظهار رضایت نمودم و او را به گونه اى از خود دور كردم و براى تهیّه ى چیزى فرستادم. در این هنگام دیدم حال دعا پیدا كرده ام. فورا به امام رضا ـ علیه السّلام ـ متوسّل شدم كه اگر عنایتى نفرمایى و مرا نجات ندهى و این بلا را رفع نكنى، دست از شغلم بر مى دارم. گویا آن جوان به قصد تقرّب و قضاى حوایج مؤمنین این را از آن حضرت تقاضا كرده بوده و آن شغل هم به نظر و توجه آن حضرت بوده است. مى گوید در همین اثنا دیدم سقف دالان شكافته شد و پیرزنى از سقف به زیر آمد! فهمیدم توسّلم مستجاب شد.

بعد از این قضیّه، از كرامت و عنایت خداوند متعال به او این بود كه آتش دنیایى به آن دستش كه آن را به پاى آن زن گذاشته بود، اثر نمى كرد به گونه اى كه حتّى مى توانست ذغال گداخته را با آن دست مانند انبر بگیرد و بردارد! چه مقامات، چه كرامات، با چه ریاضات و گرفتارى ها!

در این حین زن صاحب خانه هم آمد، به پیر زن گفت: چه مى خواهى و براى چه آمده اى؟ گفت: در این همسایگى نزدیك شما وضع حمل نموده اند، آمده ام مقدارى پارچه ببرم، گفت: از كجا آمده اى؟ گفت: از درِ خانه، با این كه من دیدم از سقف خانه وارد شد!

در هر حال، آن دو با هم به گفت و گو پرداختند و من هم فرصت را غنیمت شمرده به سمت درِ منزل پا به فرار گذاشتم. زن به دنبالم آمد و گفت: كجا مى روى؟! گفتم: مى روم درِ خانه را ببندم. گفت: من در را بسته ام. گفتم: آرى! به همین دلیل كه پیرزن از آن وارد خانه شد! به سرعت به سوى در رفتم و از خانه و از دست او نجات یافتم. وقتى مطلّع شد كه فرار مى كنم، از پشت سر یك فحش به من داد و آب دهان به رویم انداخت، كه در آن حال براى من از حلوا شیرین تر بود.

آقاى یاد شده مى گوید: بعد به خدمت مرحوم آقا سیّد محمّد تقى خوانسارى ـ رحمه اللّه  ـ جریان فحش و ناسزا و آب دهان انداختن به رویم را براى ایشان نقل كردم، ایشان فرمودند: اى كاش آن فحش ها و اذیت ها را به من مى كردند، اى كاش آن آب دهان را به صورت من مى انداختند. وقتى كه آقا چنین فرمودند: حالت آرامش در من پیدا شد، ولى بعد از آن دیگر آن اذیت ها و وقایع تكرار نشد.

آقایى كه این جریان را نقل كرد اهل علم نبود، به حسب ظاهر جوانى از عوام و با ظاهری موجه  بود. در هر حال این گونه از حرام فرار كرده بود، در آن زمان كه بى دینى رواج داشت و در میان جوان ها افراد متدیّن كم پیدا مى شدند!

 

بعد از این قضیّه، از كرامت و عنایت خداوند متعال به او این بود كه آتش دنیایى به آن دستش كه آن را به پاى آن زن گذاشته بود، اثر نمى كرد به گونه اى كه حتّى مى توانست ذغال گداخته را با آن دست مانند انبر بگیرد و بردارد! چه مقامات، چه كرامات، با چه ریاضات و گرفتارى ها!

منبع:

پایگاه اطلاع رسانی آیت الله بهجت

نوشته شده در تاریخ جمعه 29 آذر 1387    | توسط: امین    | طبقه بندی: سیره عملی بزرگان،     | نظرات()

هدیه جالب امام به نامزد یك آلمانی

هرچند امام خمینی مرجع تقلید جهان تشیع و رهبر مردم ایران بوده، اما گستره اثرگذاری و محبت ایشان هرگز به شیعه و ایران محدود نبوده است.

به گزارش تبیان به نقل از «تابناك»، امام (ره) اندكی پیش از عزیمت خود به ایران از نوفل لوشاتو، درخواست بك جوان آلمانی را اجابت می‌كند.

با استناد به نوشته صحیفه امام، جوان آلمانی در نامه خود خطاب به امام می‌آورد:

«آقای خمینی عزیز، نمی‌خواهم با تقاضای خود مزاحم شما بشوم، اما تا دیروز مشكلی داشتم (كه می‌‌خواهم با مساعدت شما حل كنم). امیدوارم با محبتی كه دارید كمكم كنید. نامزدم به زودی هدیه سالروز تولدش را دریافت خواهد كرد؛ هدیه‌ای كه از قلب من تقدیم می‌شود. او مشتاقانه دستخط (بزرگان را) گردآوری می‌كند (و كلكسیونی از این دستخط‌ها‌ دارد) و روز تولدش چهارم فوریه است.

چقد خوشحال می‌شود كه سلامی از شما دریافت كند. لذا از شما درخواست می‌كنم كه لطفی در حق من كرده و چند جمله زیبا روی كارت‌پستالی كه (در پاكت نامه) برایتان گذاشته‌ام برای ایشان بفرستید. اگر اساسا دستخطی برای كسی ارسال نمی‌كنید، لطفا مرا در جریان امر قرار دهید.

اكسل نلكن ـ ببلز دورف ـ شماره 57 ـ 5810 ویتن ـ آلمان غربی.

با تشكر و بهترین آرزوها برای شما. ارادتمند شما، پردیسی كوپیسا»

اما پاسخ امام خمینی به وی به این شرح است:

بسمه تعالی

«سعی كنید برای جامعه فرد مفیدی باشید. سعی كنید تحت‌ تأثیر قدرت‌های شیطانی واقع نشوید. سعی كنید انسان متعهد باشید. ان‌شاءالله سلامت باشید.»

                                         

                                                                                                                     روح‌الله‌ الموسوی خمینی

          

نوشته شده در تاریخ جمعه 29 آذر 1387    | توسط: امین    | طبقه بندی: سیره عملی بزرگان،     | نظرات()

رجبعلی خدا را امتحان كرد

مرحوم شیخ رجبعلی خیاط در دیداری كه با حضرت آیة الله سید محمدهادی میلانی داشت؛ تحول معنوی خود را چنین بازگو نموده است كه:

«در ایام جوانی (حدود 23 سالگی) دختری رعنا و زیبا از بستگان، دلباخته من شد و سرانجام در خانه‌ای خلوت مرا به دام انداخت، با خود گفتم: «رجبعلی! خدا می‌تواند تو را خیلی امتحان كند، بیا یك بار تو خدا را امتحان كن! و از این حرام آماده و لذتبخش به خاطر خدا صرف نظر كن.» سپس به خداوند عرضه داشتم:

خدایا! من این گناه را برای تو ترك می‌كنم، تو هم مرا برای خودت تربیت كن.»

آنگاه دلیرانه، همچون حضرت یوسف (علیه السلام) در برابر گناه مقاومت می‌كند و از آلوده شدن دامن به گناه اجتناب می‌ورزد و به سرعت از دام خطر می‌گریزد. این كف نفس و پرهیز از گناه، موجب بصیرت و بینایی او می‌گردد. دیده برزخی او باز می‌شود و آن چه را كه دیگران نمی‌دیدند و نمی‌شنیدند، می‌بیند و می‌شنود. به طوری كه چون از خانه خود بیرون می‌آید، بعضی از افراد را به ‌صورت واقعی خود می‌بیند و برخی اسرار برای او كشف می‌شود.

از جناب شیخ نقل شده‌است كه فرمود:

«روزی از چهار راه "مولوی" و از مسیر خیابان "سیروس" به چهار راه "گلوبندك" رفتم و برگشتم، فقط یك چهره آدم دیدم! »

مشروح این داستان را شیخ برای کمتر کسی بیان کرده است، گاهی به مناسبتی بدان اشاره‌ای می‌کرد و می‌فرمود:

«من استاد نداشتم، ولی گفتم: خدایا! این را برای رضایت خودت ترک می‌کنم و از آن چشم می‌پوشم، تو هم مرا برای خودت درست کن.»

 

منبع:

کیمیای محبت، حجة الاسلام محمدی ری شهری .

نوشته شده در تاریخ جمعه 29 آذر 1387    | توسط: امین    | طبقه بندی: سیره عملی بزرگان،     | نظرات()