تبلیغات
مذهبی فرهنگی - مطالب شهداء

وصایای شهید «نواب صفوی» لحظاتی پیش از حركت به سمت جوخه آتش

شهید نواب صفوی ، لحظاتی پیش از حركت به سمت جوخه آتش ، آخرین وصایای خود را این گونه به رشته تحریر در آورد: وصیتنامه اینجانب سید مجتبی میرلوحی معروف به نواب صفوی. من از مال دنیا در زندان چیز ناقابلی ندارم به جز اشیاء مختصری كه موجود است و آنها را به خانواده و مادرم بدهید

شهید نواب صفوی در آخرین ساعات حیاتشان در زندان نیز وصیت نامه كوتاهی داشته اند كه متن كامل آن بدین شرح می باشد:

بسم الله الرحمن الرحیم

وصیتنامه اینجانب سید مجتبی میرلوحی معروف به نواب صفوی. من از مال دنیا در زندان چیز ناقابلی ندارم به جز اشیاء مختصری كه موجود است و آنها را به خانواده و مادرم بدهید و نشانی منزل مادرم فعلاً چون از منزل قبلی خود بیرون رفته‌اند و در منزل برادرشان می‌باشند، به منزل برادر ایشان خیابان امیریه چهارراه گلبرگ كوچه اسلحه‌دار باشی منزل آقای سید محمود صفوی وكیل پایه یك دادگستری می‌باشد.

به یاری خدای توانا- سید مجتبی نواب صفوی

ساعت 3 بعد از نیمه شب 27 دیماه 1334


این وصیتنامه در حضور آقای فلسفی‌نیا، قاضی عسگر لشگر2 زرهی و نماینده دادستان ارتش سرهنگ اللهیاری و آقای دكتر تدوین نوشته شده است.

به یاری خدای توانا- سید مجتبی نواب صفوی

پس از وصیت بالا مراسم مذهبی به عمل آمد.

به یاری خدای توانا- سید مجتبی نواب صفوی

ساعت 3 و ربع بعد از نیمه شب روز 27/10/1334

وصیت نامه بالا و مراسم مذهبی در حضور این جانب علی فلسفی نیا انجام گرفت .

قاضی عسگر لشكر2 زرهی - علی فلسفی نیا ساعت 3:15 روز 27/10/1334

ادامه دارد

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 24 دی 1388    | توسط: امین    | طبقه بندی: شهداء،     | نظرات()

شهید زین ‌الدین: چند ساعت پیش خواب دیدم كه خودم و برادرم شهید شدیم

به مناسبت سالگرد شهادت فرمانده محبوب بسیجی‌ ها
 
 

 شهید مهدی زین‌الدین لحظاتی قبل از شهادت و در حالی كه به همراه بردارش مجید به منظور شناسایی منطقه عملیاتی از باختران به سمت سردشت حركت می‌كرد به دوستان رزمنده‌اش گفت: «چند ساعت پیش خواب دیدم كه خودم و برادرم شهید شدیم.»


به گزارش خبرنگار ایثار و شهادت باشگاه خبری فارس «توانا»، شهید مهدی زین‌الدین در سال 1338 در خانواده‌ای مذهبی و معتقد در تهران متولد شد؛ مادرش او را با عشق به قرآن و مذهب تربیت كرد و با مهر و محبت مادری، بذر اسلام را در وجود او كاشت.
او با نبوغ و استعداد فراوانی كه داشت در اوان كودكی قرآن را بدون معلم و استاد فرا گرفت؛ پس از ورود به دبستان نیز در اوقات بیكاری كتابفروشی پدرش می‌رفت و به او كمك می‌كرد و همواره یار و همراه پدر و مادر بود.
مهدی در دوران دبیرستان با مسائل سیاسی و مذهبی آشنا شد و در این مدت ضمن ارتباط مداوم با شهید محراب آیت‌الله مدنی (ره) روح تشنه خود را با نصایح ارزنده و هدایتگر آن شهید بزرگوار سیراب می‌كرد به همین دلیل همواره از حضرت آیت‌الله مدنی بسیار یاد می‌كرد و رشد مذهبی خود را مدیون ایشان می‌دانست.
در این ایام است كه پدر به علت مبارزات سیاسی علیه رژیم پهلوی در خرم‌آباد برای بار دوم به سقز تبعید شد و سبب شد تا مهدی كه خود در مبارزات نقش فعالی داشت سهم پدر را نیز در مبارزات خرم‌آباد بر دوش كشد.
زمانی كه حزب رستاخیز در دبیرستان‌ها به اجبار عضوگیری می‌كرد به دلیل آشنایی با ماهیت این گروه به عضویت آن درنیامد لذا با سوابقی كه از او داشتند از دبیرستان اخراجش كردند اما او از كار بازننشست و در حالی كه در رشته ریاضی درس می‌خواند، فوق دیپلم طبیعی گرفت و در كنكور سال 1356 شركت كرد و ضمن موفقیت، توانست رتبه چهارم را در بین پذیرفته‌شدگان دانشگاه شیراز به دست آورد.
در این دوران بار دیگر پدر مهدی به جرم حمایت از امام خمینی (ره) از سقز به اقلید فارس تبعید شد. پدر در این ایام كه با اوج مبارزات انقلاب همزمان شده بود با استفاده از فرصت پیش آمده، مخفیانه محل زندگی را به قم انتقال داد. این فرصتی شد تا مهدی جدی‌تر وارد سنگر مبارزات پدر شود و با عزیمت از خرم آباد به قم در هدایت مبارزات مردمی نقش مؤثرتری را عهده‌دار شود.
شهید مهدی زین‌الدین جزء نخستین كسانی بود كه جذب جهادسازندگی شد و با تشكیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی قم به عضویت سپاه درآمد.
شهید زین‌الدین در زمان مسئولیت خود در واحد اطلاعات كه همزمان با غائله خلق مسلمان و توطئه‌های پیچیده ضد انقلاب در قم بود با برخورداری از بینش عمیق سیاسی، در خنثی كردن حركت‌های انحرافی و ضدانقلابی گروهك‌های آمریكایی نقش به سزایی داشت.
وی با شروع جنگ تحمیلی به سرعت آموزش‌های كوتاه مدت نظامی را گذراند و به همراه یك گروه صد نفره خود را به جبهه رساند؛ پس از مدتی مسئول شناسایی یگان‌های رزمی شد و بعد از آن نیز مسئول اطلاعات ـ عملیات سپاه دزفول و سوسنگرد شد.
بخشی از موفقیت‌های به دست آمده توسط رزمندگان اسلام در عملیات فتح‌المبین، مرهون تلاش و زحمات وی و همكارانش در زمان تصدی مسئولیت اطلاعات ـ عملیات سپاه دزفول و محورهای عملیاتی بود.
شهید زین‌الدین بعد از مسئولیت اطلاعات ـ عملیات قرارگاه نصر به عنوان فرمانده تیپ علی‌بن ابیطالب(ع) كه بعدها به لشكر تبدیل شد، را بر عهده داشت.
در عملیات رمضان، تیپ علی‌بن ابیطالب (ع) جزو یگان‌های مانوری و خط‌شكن بود و با قدرت فرماندهی و هدایت شهید زین‌الدین در به كارگیری صحیح نیروها و موفقیت آن یگان در این عملیات بعدها این تیپ، به لشكر تبدیل شد.
لشكر مقدس علی‌بن ابیطالب(ع) در تمام صحنه‌های نبرد سپاهیان اسلام از جمله عملیات محرم، والفجرمقدماتی، والفجر3 و والفجر4، خط شكن و به عنوان یكی از یگان‌های همیشه موفق، نقش حساس و تعیین كننده‌ای را بر عهده داشت.
سرانجام مهدی زین‌الدین فرمانده لشكر علی‌بن ابیطالب در آبان سال 1363 به همراه برادرش مجید كه مسئول اطلاعات و عملیات تیپ 2 لشكر علی‌بن ابیطالب(ع) بود،‌ برای شناسایی منطقه عملیاتی از باختران به سمت سردشت حركت كردند. در آنجا به برادران گفت: «من چند ساعت پیش خواب دیدم كه خودم و برادرم شهید شدیم!»
موقعی كه عازم منطقه ‌شدند، راننده‌شان را پیاده كرده و گفت: خودمان می‌رویم؛ حتی یكی ازبرادران اصرار كرد تا با آنها برود اما برادر مهدی به او گفت: «تو اگر شهید شوی، جواب عمویت را نمی‌توانیم بدهیم اما ما دو برادر اگر شهید شویم جواب پدرمان را می‌توانیم بدهیم.»
فرمانده محبوب بسیجی‌ها، سرانجام پس از سالیان طولانی دفاع در جبهه‌ها و شركت در عملیات و صحنه‌های افتخارآفرین، در درگیری با ضدانقلاب شربت شهادت نوشید و روح بلندش از این جسم خاكی به پرواز درآمد تا در نزد پروردگارش ماؤا گزیند.
او همواره برادران رزمنده‌اش را توصیه می‌كرد كه «ما باید حسین‌وار بجنگیم»، «حسین‌وار جنگیدن یعنی مقاومت تا آخرین لحظه»، «حسین‌وار جنگیدن یعنی دست از همه چیز كشیدن در زندگی»، «ای كاش جان‌ها می‌داشتیم و در راه امام حسین(ع) فدا می‌كردیم». آری شهیدمهدی زین‌الدین از همرزمانش سبقت گرفت و صادقانه به آنچه معتقد بود و می‌گفت عمل كرد و عاشقانه به دیدار حق شتافت.

*خداوند امروز از ما همت، اراده و شهادت‌طلبی می‌خواهد

در بخشی از وصیت‌نامه این سردار شهید آمده است: «اولین شرط لازم برای پاسداری از اسلام، اعتقاد داشتن به امام حسین(ع) است؛ هیچ كس نمی‌تواند پاسداری از اسلام كند در حالی كه ایمان و یقین به اباعبدالله‌الحسین(ع) نداشته باشد.
اگر امروز ما در صحنه‌های پیكار می‌رزمیم و اگر امروز ما پاسدار انقلابمان هستیم و اگر امروز پاسدار خون شهدا هستیم و اگر مشیت الهی بر این قرار گرفته كه به دست شما رزمندگان و ملت ایران، اسلام در جهان پیاده شود و زمینه ظهور حضرت امام زمان (عج) فراهم شود به واسطه عشق، علاقه و محبت به امام حسین (ع) است.
من تكلیف می‌كنم شما «رزمندگان» را به وظیفه عمل كردن و حسین‌وار زندگی كردن؛ در زمان غیبت كبری به كسی «منتظر» گفته می‌شود و كسی می‌تواند زندگی كند كه منتظر باشد، منتظر شهادت، منتظر ظهور امام زمان(عج). خداوند امروز از ما همت، اراده و شهادت‌طلبی می‌خواهد.»

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 27 آبان 1388    | توسط: امین    | طبقه بندی: شهداء، اخبار عمومی،     | نظرات()

رزمنده ای كه سرش قطع شد ولی خط مقدم را ترك نكرد

خاطرات شهید سیروس مهدی پور
رزمنده ای كه سرش قطع شد ولی خط مقدم را ترك نكرد

به دكترگفتم:یكی از بچه‌ها دستش قطع شده بود؛ اما از سنگر تكان نخورد. این كه چیزی نیست؛ رزمنده ای را سراغ دارم كه سرش قطع شد ولی خط مقدم را ترك نكرد... حال من برای یك تركش كوچولو بروم تهران؟ مادرم مرا از خانه بیرون می‌كند...


آن چه خواهید خواند بخش دوم خاطرات شفاهی شهید "سیروس مهدی‌پور " می باشد.پدر این شهید بزرگوار آقای مهدی‌پور گفته است كه "هر وقت سیروس از جبهه برمی‌گشت، من مشتاقانه می‌نشستم و خاطراتش را می‌شنیدم. البته بدون اینكه او متوجه شود، دستگاه ضبط صوت را زیر ملحفه روشن می‌كردم، او را به حرف می‌كشاندم و صدایش را ضبط می‌كردم "

*[بخش دوم خاطره گویی شهید سیروس مهدی پور]
پدر! تصورش را بكنید: دویست تا تانك و نفربر در یك جاده باریك باشد؛ طول جاده هم از اینجا تا شهرك. 1 (از منزل شهید مهدی‌‌پور تا دهكده المپیك تقریباً پانصد متر راه است) تانك پشت سرتانك ایستاده بود. برای رد شدن از بین آنها می‌بایست به پهلو راه می‌رفتیم. آن شب، گردان حمزه فدا شد. آن شب اگر به خط عراقی نمی‌زدیم، كل جاده‌‌ ام‌القصر و شاید عملیات از بین می‌رفت.
مجروحین خیلی سختی كشیدند تا به عقب برسند. آمبولانس و وانت‌ تویوتا كم بود. جانشین فرماندهی لشكر، حاج رضا دستواره، خودش مجروحان را جابه‌جا می‌كرد. روی جیپ فرمانده، روی صندلی، روی سقف برزنتی، حتی روی كاپوت ماشین و هرجا كه یك وجب جا بود، مجروح می‌گذاشتند تا او به عقب ببرند. در آن سرمای زمستان اگر مجروح زود عقب نمی‌رسید، شهید می‌شد.
حسین دستواره، برادر كوچك‌تر حاج‌رضا دستواره، در گردان ماه بود. آن شب مجروح می‌شود. او را مثل مرده‌ها به سردخانه می‌برند؛ چون بیهوش بوده. در سردخانه می‌فهمند كه بدنش هنوز گرم است و او را به بیمارستان می‌برند.
در خاكریز خط مقدم بودم و هنوز مرا به عقب نبرده بودند. آمبولانس كم بود و جیپ رضا دستواره هم خراب شد. چند استارت زد؛ اما موتور روشن نشد. باتری ماشین داشت با استارت‌های پشت‌سر هم خالی می‌شد كه گفتم:
- برادر، باتری ماشین خالی می‌شه.... باید هل بدیم..... كاپوت را بزن بالا، یك نگاه كن بالا،شاید شیلنگی یا سیمی قطع شده....
برانكارد مجروحی را كه روی كاپوت گذشته بودند؛ زمین گذاشتیم. من چراغ قوه انداختم. راننده، یا خسته بود، یا از تعمیر ماشین سر در نمی‌آورد. پای مجروحم را به ماشین تكیه دادم و در آن تاریكی، چشم‌انداختم به موتور. اول، شیلنگ بنزین را بررسی كردم؛ سالم بود. بعد سرشمع‌ها را دست كشیدم و به راننده گفتم:
تو برو استارت بزن من وایر شمع‌ها و دلكو را دست می‌زنم.

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 29 مهر 1388    | توسط: امین    | طبقه بندی: شهداء،     | نظرات()

تصاویری از سردار شهیدحاج علیرضا موحددانش ‌فرمانده لشكر10سید الشهدا(ع)

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 21 مهر 1388    | توسط: امین    | طبقه بندی: تصاویر، شهداء،     | نظرات()

تصاویری از سرداران شهید ارتش و سپاه

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 19 مهر 1388    | توسط: امین    | طبقه بندی: تصاویر، شهداء،     | نظرات()

درس صبوری و استقامت حاج داود، نیاز امروز جامعه ما

سعید قاسمی در مراسم سالگرد شهید کریمی تأکید کرد
 
درس صبوری و استقامت حاج داود، نیاز امروز جامعه ما

مراسم گرامیداشت پنجمین سالگرد شهادت حاج داود کریمی از فرماندهان ارشد دوران دفاع مقدس طبق سنوات گذشته در قطعه 29 گلزار شهدای بهشت زهرای تهران برگزار شد.

در این مراسم که با حضور همرزمان، دوستداران و خانواده آن شهید برگزار شد، حاج سعید قاسمی از همرزمان و یاران قدیمی شهید کریمی، تأسی به منش و رفتار این شهید را نیاز امروز جامعه دانست.

متن این سخنان در ادامه آمده است:

بسم الله الرحمن الرحیم

من المؤمنین رجال صدقوا ما عهدوالله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلو تبدیلا.

امروز برای من سخن گفتن در قطعه شهدا خاصه قطعه 29 و بر سر مزار شهدای بزرگی چون آوینی، صیادشیرازی، کریمی، سعید مهتدی بسیار سخت است. سخن گفتن در اینجا شجاعت می خواهد و پررویی که من از اولی بهره ای ندارم و انشاءالله هم دوستان و هم خود شهدا جسارت ما را می بخشند. چرا که شهدا خاصه فرمانده بزگوار خودم حاج داود حق زیادی گردن همه ما دارند و اگر نبود امر برادر عزیزم نمی پذیرفتم.

هرکدام از این شهدا خصلت ها و ویژگی خاصی داشته‌اند که اگر کلید این ویژگی را از آنها بگیریم و تبعیت نماییم می توانیم راهی به شهادت بگشاییم. یکی از این ویژگی ها که بشدت در شهید عزیز ما حاج داود نمود داشت حسن خلق یا اخلاق حسنه بود. حسن خلقی که بیشتر از همه در برخورد با زیردستان وی نمود داشت. همان ویژگی که به عنوان کلید رمز فتح قلوب مؤمنین توسط رسول خدا(ص) دانسته شده است. اگر نبود اخلاق حسنه رسول خدا نه اسلام گسترش می یافت و نه تثبیت می شود و تداوم پیدا می کرد. حضرت رسول خود فرمودند که من برای اتمام مکارم اخلاقی مبعوث شدم . مؤمنین صد اسلام هم بیش از آنکه عقولشان از استدلال و برهان برای ایمان آوردن انباشته شود، دیدگانشان از اخلاق حسنه رسول الله(ص) سرشار شد و قلوبشان را تسلیم او کردند.

حاج داود، اخلاق عجیبی داشت، خوش خلق بود و با همین حسن خلقش دل‌های ما را مجذوب خودش کرد. تواضع و فروتنی‌اش هم که جای خود دارد. ناگفتنی بود و بسیار ستودنی.

مسئله دیگر، نقش حاج داود در شکل گیری سپاه تهران و هم چنین یگان‌های رزمی آن، یعنی 2 لشکر حضرت رسول(ص) و سیدالشهدا(ع) است. سپاه پاسداران به‌خصوص سپاه تهران بسیار مدیون حاج داود و مجاهدت‌های اوست. اگر داود نبود، سازمان پرقدرت لشکر 27 محمد رسول الله(ص) و لشکر 10 سیدالشهدا(ع) نیز نبود چرا که این حاج داود بود که مانند ملات، انسجام جماعت های مختلف با گرایش‌های مختلف برای تشکیل این 2 لشکر شد. جماعت هایی چون احمد متوسلیان و بچه‌های سپاه مریوان، همت و بچه‌های سپاه پاوه، محمود شهبازی و بچه‌های سپاه همدان، وزوایی و نیروهایش چون رستگار و موحددانش و...

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 4 شهریور 1388    | توسط: امین    | طبقه بندی: شهداء،     | نظرات()

خلبانی كه 10 سال از اسارت 18 ساله را در انفرادی گذراند

بمناسبت شهادت سید الاسرای ایران
خلبانی كه 10 سال از اسارت 18 ساله را در انفرادی گذراند

آزاده خلبان لشگری که 18سال از عمر خود را زندان های رزیم بعث عراق گذرانده بود شب گذشته یک شنبه 18 مردادماه به خیل شهیدان پیوست.

به گزارش رجانیوز، امیرحسین لشکری متولد 1331 در یکی از شهرهای استان قزوین به دنیا آمد و در تیر ماه 1356 با درجه ستوان دومی خلبانی فارغ‌التحصیل شد و در یگان‌های نیروی هوایی دزفول، مشهد و تبریز دوره شکاری را تکمیل کرد، با آغاز جنگ تحمیلی به خیل مدافعان کشور پیوست و پس از انجام 12 ماموریت، هواپیمای وی مورد اصابت موشک دشمن قرار گرفت و در خاک دشمن به اسارت نیروهای بعثی عراق درآمد.

در سه ماهه اول دوران اسارت در سلول انفرادی بود و پس از آن در مدت 8 سال در کنار 60 نفر از دیگر هم‌رزمان در یک سالن عمومی و دور از چشم صلیب سرخ جهانی نگهداری می‌شد اما پس از پذیرش قطعنامه وی را از سایر دوستان جدا کردند که دوران اسارت انفرادی وی 10 سال طول کشید، امیر لشکری سرانجام پس از 16 سال اسارت به نیروهای صلیب سرخ معرفی شد و دو سال پس در 17 فروردین 1377 به خاک مقدس وطن بازگشت، و در بدو ورود به وطن لقب "سید الاسرای ایران" را از مقام معظم رهبری دریافت كرد، وی پس از سالها تحمل رنج و آلام ایام اسارت بامداد روز دوشنبه 19/5/88 در بیمارستان لاله تهران به درجه رفیع شهادت نائل آمد.


*متن سخنان شهید لشكری از وقایع اسارت و آزادی خود به شرح ذیل است:

یك هفته قبل از آن پرواز من در مرخصی به سر می بردم و به تهران آمده بودم كه به پایگاه هوایی دزفول احضار شدم.

از اواسط مرداد عملا تهاجم هوایی عراقی ها آغاز شده بود و ما هم باید آمادگی مان در دفاع را به دشمن ثابت می كردیم . از روز شنبه كه وارد پایگاه شدم تا روز پنج شنبه كه آن اتفاق افتاد جمعا دوازده پرواز در قالب ماموریت های شناسایی آلرت و اسكرامبل و عملیات های آفندی به مواضع نیروهای در مرز ارتش بعث عراق انجام داده بودم و در آن روز قرار بود سیزدهمین پرواز را انجام دهم.

به فاصله چند دقیقه بعد از گروه دو فروندی ما یك گروه و بلافاصله بعد از آن هم گروه دیگری ماموریت پروازی به نزدیكی‌های همان منطقه داشتند. با این حال جلسه بریفینگ ـ توجیه عملیاتی ـ ما به دلیل عدم آشنایی لیدر پروازی به منطقه چند دقیقه بیشتر به طول انجامید و ما هم كه گروه یكم بودیم بعد از دو گروه دیگر پرواز را آغاز كردیم و این یعنی هوشیاری دشمن و كسب آمادگی لازم برای دفاع به محض رسیدن به منطقه هدف واقع در مندلی و زرباتیه عراق دیوار آتش عراقی ها در آن لحظات صبحگاهی كه هنوز آفتاب كاملا طلوع نكرده بود به استقبالمان آمد و من كه در حال شیرجه به سمت هدف بودم مورد اصابت قرار گرفتم.

با وجود عدم كنترل هدایت هواپیما و در حالی كه آماده ذكر شهادتین شده بودم از فرصت محدودی كه داشتم استفاده كردم و در همان شرایط هم راكت ها رها و هم هواپیما را برای اصابت به هدف هدایت كردم . بعد از آن هم اهرم اجكت را كشیدم . چشم كه باز كردم عراقی ها را بالای سرم دیدم . یك افسر عراقی با برخوردی مودبانه به من نزدیك شد و با زبان عربی گفت كه قصد دارد دست هایم را ببندد. البته برخوردهای ناشایست هم كم نبود. آرام آرام هوشیاری ام را به دست آوردم و شرایطم را بررسی كردم؛ لبم پاره شده بود، دست چپم هم هنگام پرتاب شدن از هواپیما زخمی شده بود اما تلفات سنگینی به دشمن وارد كرده بودم .

عراقی اولین اسیرشان را گرفته بودند و با تیراندازی هوایی و هلهله ابراز شادی می كردند. باز بیهوش شدم و بعد از مدتی در چادر بهداری چشم باز كردم در حالی كه یك پزشك عراقی با درجه ژنرالی مشغول مداوا و بخیه لب زخمی من است. سپس مرا به بیمارستان منتقل كردند و بعد هم مراحل بازجویی و بندهای زندان .

در روز سیزدهم فروردین سال 53 لباس نظامی بر تن كردم و پس از موفقیت در مراحل آموزشی برای افزایش تخصص های پرواز با هواپیمای " اف ـ 5 " به كشور ایالات متحده اعزام شدم. بعد از آن هم به كشور بازگشتم و رخدادهای انقلاب شكوهمند اسلامی را شاهد بودم .

اسارت در روز 27 شهریور سال 1359 هم در سن بیست و هشت سالگی ام رخ داد و به عنوان اولین خلبان ایرانی گرفتار زندان رژیم بعث عراق شدم .

در مدت اسارتم در زندان های مخابرات ابوغریب و الرشید زندانی بودم و در نهایت ده سال پایانی را كه بعد از زمان پذیرش قطعنامه بود مجددا به زندان مخابرات بازگشتم تا مدت طولانی زندان انفرادی بدون همدم و هموطن را در سلول شماره 65 طبقه دوم این زندان طی كنم . در این مدت به جز یك سال و نیم آخر ـ صلیب سرخ جهانی هم اطلاعی از من نداشت. یك گروه از اسرا كه برای مدتی در مخابرات و ابوغریب با من هم سلولی بودند بعدها خبر زنده بودنم را به خانواده ام رساندند.

مهم بود بدانیم كسانی كه عملا در بسته ترین محیط ممكن حضور دارند چگونه از اخبار بیرون مطلع می شوند.

در ابوغریب موفق شدیم از عراقی ها یك عدد رادیو به دست آوردیم و یك بار هم با نفوذ به یكی از عناصر دشمن موفق شدم رادیو به دست بیاورم.

بعد از آزادی سایر دوستان برای تهیه اخبار با مشكل مواجه شدم و دسترسی ام به اطلاعات محدود بود اما چون هدف دشمن زنده ماندن من بود در صورتی كه كوچك ترین تغییر در حالاتم می دیدند سعی می كردند دلیل آن را كشف كنند و مشكلاتم را حل كنند. مثلا برایم قرآن و نهج البلاغه و مفاتیح الجنان می آوردند آن هم در حالی كه در اردوگاه ها به تعداد زیادی از اسرا فقط یك جلد قرآن می رسید.

آنها قصد بهره برداری تبلیغاتی از من داشتند و سعی می كردند در موقعیت مناسب با معرفی من اعلام كنند كه ایران آغازگر جنگ بوده است. به همین دلیل هم زنده نگه داشتنم از اهمیت ویژه ای برخوردار بود و كوچك ترین اتفاقات زندان من باید به اطلاع صدام می رسید و از او كسب تكلیف می شد. در نهایت با تسلیم نشدنم به اجرای خواسته های آنها و سپس معرفی عراق به عنوان تجاوزگر مقدمات آزادی من فراهم شد.

این روند در زمان برگزاری اجلاس سران كشورهای اسلامی در سال 76 و هنگامی كه یك هیئت نمایندگی از عراق به سرپرستی طه یاسین رمضان وارد ایران شده بود و مذاكره مفصلی كه در خصوص من انجام گرفت به نتیجه رسید.

در همان روزهای پذیرش قطعنامه آخرین اسیر ایرانی را دیدم و بعد از آن به تنهایی به مدت ده سال در زندان مخابرات بودم تا اینكه یك روز از نگهبانی اطلاع دادند كه ملاقاتی دارم . تعجب كردم . وقتی كه وارد اتاق ملاقات شدم شخصی با زبان فارسی با من صحبت كردـ برای اولین بار بعد از ده سال. از لهجه اش مشخص بود كه عرب زبان است و فارسی را یاد گرفته او معاون وزیر امور خارجه عراق بود و به من اطلاع داد كه با توافق به دست آمده با كمیسیون اسرا تا چند روز دیگر آزاد خواهم شد.

فردای آن روز برای زیارت به كربلا و نجف و سامرا رفتیم و مجددا به زندان بازگشتیم . این بار دیگر داخل زندان نشدم و وسائلم را كه از قبل آماده گذاشته بودم برایم آوردند و به سمت ایران و مرز خسروی به راه افتادیم . آن روز با حضور نماینده صلیب سرخ و مسئولان ایرانی از مرز گذشتم و وارد خاك مقدسمان شدم . صحنه پرشوری بود و استقبال با شكوهی از من به عمل آوردند. بعد از آن هم زمینه ایجاد ارتباط تلفنی برای من و خانواده ام فراهم كردند و موفق شدم بعد از هجده سال با همسر و پسرم صحبت كنم .

علی در آن روزها چهار ماه و نیم بود و روزی كه بازگشتم هجده ساله و دانشجوی سال اول دندانپزشكی بود.


*داستان پرواز و اسارت

در 20 اسفند 1331 در روستای ضیاآباد قزوین، خداوند پسری به خانواده لشگری اهدا کرد که نام او را حسین گذاشتند. او دوره تحصیلات ابتدایی را در زادگاهش به پایان رساند و برای ادامه تحصیل به قزوین رفت. در سال 1350 پس از اخذ دیپلم برای انجام خدمت سربازی به لشکر 77 خراسان اعزام شد. همان موقع با درجه گروهبان سومی در رزمایش مشترکی که بین نیروی زمینی و هوایی انجام می گرفت، حضور داشت و با خلبانان شرکت کننده در رزمایش آشنا گردید. پس از آن شور و شوق فراوانی به حرفه خلبانی در وی ایجاد شد؛ به طوری که پس از پایان دوره سربازی در آزمون دانشکده خلبانی شرکت کرد و پس از موفقیت به استخدام نیروی هوایی درآمد. در سال 1354 پس از گذراندن مقدمات آموزش پرواز در ایران، برای تکمیل دوره خلبانی به آمریکا اعزام شد و با درجه ستوان دومی به ایران بازگشت و به عنوان خلبان هواپیمای شکاری اف – 5 مشغول به خدمت شد. ابتدا در پایگاه تبریز مشغول به کار بود ولی با شدت گرفتن تجاوزات رژیم بعث عراق به پاسگاه های مرزی جنوب و غرب کشور، برای دفاع از حریم هوایی میهن اسلامی به دزفول منتقل گردید.

در اخبار روز 26 شهریور 1359 صدام طی نطقی در جلسه مجمع ملی عراق به صورت یک جانبه قرارداد 1975 الجزایر را ملغی اعلام کرد و نامه را جلوی تلویزیون پاره کرد و هشدار داد ایران حق کشتیرانی در اروند را ندارد و عراق حاکمیت نظامی خودش را بر این آبراه اعمال خواهد کرد. آن روز عراق در مناطق مهران و قصرشیرین و همچنین پاسگاه های برزگان، سوبله، صفریه، رشیدیه، طاووسیه، دویرج و فکه عملیات نظامی انجام داده بود و در مقابل خلبانان پایگاه هم بر روی آنها آتش ریختند و تا اندازه ای مانع از کار آنان شدند. لشگری همان روز به فرمانده پیشنهاد انجام ماموریت داد و قرار شد فردا برای جوابگویی به تجاوزات عراق تانک ها و توپخانه دشمن را که درمنطقه زرباتیه شناسایی شده بود، منهدم کنند.

آن روز آنها دومین دسته پروازی بودند که در خاک عراق عملیات می کردند. دسته اول با حمله خود پدافند عراق را هوشیار کرده بود. لذا به محض عبور از مرز گلوله ها به سمت آنها شلیک شد. اندکی بعد هواپیماها روی نقطه هدف رسیدند. گرد و خاک ناشی از شلیک توپخانه عراق وجود هدف را مسجل کرده بود. هر دو برای شیرجه آماده شدند. کمی جلوتر در پناه تپه ای چندین دستگاه تانک و نفربر استتار شده بودند. لشگری از لیدر اجازه زدن هدف را می گیرد. قرار بود هر دو به صورت ضربدری از چپ و راست یکدیگر را رد کرده هدف ها را منهدم کنند. لشگری زاویه مخصوص راکت را به هواپیما داد و نشان دهنده مخصوص را روی هدف تنظیم کرد اما ناگهان هواپیما تکان شدیدی خورد و فرمان کنترل خود را از دست داد. حسین لشگری مضطرب شده بود. او نمی دانست که چه بر سر هواپیما آمده است. ولی فورا بر خود مسلط شده و سعی کرد هواپیما را که در حال پایین رفتن بود کنترل کند.

به هر نحو توسط پدال ها سکان افقی هواپیما را به سمت هدف توسط لشكری هدایت شد. در این لحظه ارتفاع هواپیما به 6000 پا رسیده بود و چراغ هشدار دهنده موتور مرتب خاموش و روشن می شد. لشكری شاسی پرتاب راکت ها را رها می كند و در یک آن 76 راکت روی هدف ریخته شد و جهنمی از آتش زیر پای سیدالاسرای ایران ایجاد شد.

خلبان از این که هدف را با موفقیت زده بود بسیار خوشحال بود. ولی می دانست با وضعی که هواپیما دارد قادر به بازگشت نیست. درحالی که دست چپش بر روی دسته گاز موتور بود دست راستش را به سمت دکمه ایجکت برد. دماغ هواپیما در حالت شیرجه بود و هر لحظه زمین جلوی چشمانش بزرگ و بزرگ تر می شد. تصمیم نهایی را گرفته بود و با گفتن شهادتین دسته ایجکت را کشید و از این لحظه به بعد دیگر چیزی یادش نیست.

وقتی چشمانش را باز کرد همه چیز تیره و تار بود. به زحمت می دید که در مقابلش سربازان مسلح عراقی به صورت نیم دایره او را محاصره کرده اند. دست ها را بالا برد تا دشمن بفهمد که اسلحه ندارد و تسلیم است. ستوانی به او نزدیک شد و دستش را گرفت و بلند کرد و کمک کرد تا چتر و جی سوت را از خودش جدا کند. (جی سوت لباس مخصوصی است که نوسانات فشار جی را برای خلبان کنترل می کند.) دود غلیظی همراه شعله از پشت تپه به هوا بلند بود و لاشه هواپیما دقیقا روی هدف افتاده بود و با بنزین زیادی که داشت منطقه وسیعی را به آتش کشیده بود. این تجهیزات عراقی ها بود که در آتش خاکستر می شد و لشگری با این فکر لبخند رضایتی به لب آورد و به آسمان خیره شد. گویی از خدای خود برای این پیروزی تشکر می کرد.

چشمانش را بستند و او را سوار خودرو کردند. کم کم بدنش سرد می شد و درد ناشی از پریدن از هواپیما بر او مستولی می گشت. بند چتر در حالت بیهوشی به گردنش مالیده شده بود و مقداری از پوست گردنش را کنده بود. بند فلزی ساعتش به جایی اصابت کرده و همراه با مقداری از پوست دستش کنده شده و لب پایینش هم پاره شده بود و به شدت خونریزی داشت. وقتی به مقر رسیدند سربازان و درجه داران عراقی شروع به هلهله و خوشحالی کردند. از این که یک خلبان ایرانی را گرفته بودند بسیار خوشحال بودند. یکی از آنها روی لبان زخمی اش آب دهان انداخته بود! چه قدر دلش می خواست جواب او را بدهد ولی افسوس!

با احساس درد ناشی از دوختن لب هایش، به هوش آمد دکتر به زبان انگلیسی به او گفت که مشکل خاصی ندارد فقط دچار گرفتگی عضلات شده که به مرور زمان رفع خواهد شد. دست و پایش را به تخت بسته بودند. چند سرهنگ و ژنرال اطرافش را احاطه کرده و مرتب از او سئوال می کردند:

- کجا را بمباران کردی؟ چرا بمباران کردی؟ و...

از درد به خودش می پیچید و توانایی این که سر و گردنش را برگرداند نداشت. بازجوها این موضوع را فهمیدند و اتاق را ترک کردند. او ذهنش را به عقب برگرداند و به همسر و پسرش فکر کرد. چه قدر دلش برای آنها تنگ شده بود.

او اولین خلبان ایرانی بود که به اسارت درآمده بود و عراقی ها می خواستند قدرت تحمل شکنجه خلبانان ایرانی را محک بزنند. لذا می خواستند به هر نحو ممکن لشگری را به حرف بیاورند. پس از این که وصل کردن برق جواب نداد، مچ پاهای او را محکم بستند و شروع کردند به فلک کردن با کابل. اما لشگری با توکل به خدا ساکت ماند. او به هیچ وجه قصد حرف زدن نداشت. آن قدر او را فلک کردند تا از هوش رفت. وقتی به هوش آمد دید در سلولی بسیار کثیف که دیوارهای جگری رنگ دارد افتاده. کمی بعد یک نقشه مقیاس بزرگ از ایران به همراه یک خودکار از دریچه توی سلول افتاد و صدای نگهبان آمد که می گفت:

- سرگرد دستور داده هر چه فرودگاه و پایگاه و باند پروازی دارید روی نقشه مشخص کن! تا یک ساعت دیگر می آیم آن را می برم.

خودکار و نقشه را به کناری انداخت و به فکر فرو رفت...

کمی بعد نگهبان وارد سلول شد و او را به اتاق مدیر زندان برد. او سرگردی مودب بود که انگلیسی را به خوبی صحبت می کرد. نقشه را که نگهبان به دستش داده بود نگاهی کرد و گفت:

- هیچ کدام از پایگاه های خودتان را مشخص نکرده ای؟

لشگری جواب داد:

- برابر قرارداد ژنو شما فقط می توانید 4 الی 5 سوال از من بپرسید شامل اسم، درجه، هواپیما، پایگاه و فرمانده.

سرگرد با آرامش سیگاری به او تعارف کرد و از کشوی میزش یک نقشه درآورد که لشگری با نگاه کردن به آن مبهوت ماند. تمام پایگاه های ایران با رنگ های مختلف نشانه گذاری شده بودند. ارتفاع و سمتی را که یک خلبان برای رسیدن به پایگاه نیاز داشت، بنزین مصرفی، سمت باد و سرعت مورد نیاز به صورت دقیق و مرتب مشخص شده بود. از نظر پروازی و ناوبری نقشه کاملی بود و این برای خلبانان عراقی یک امتیاز بزرگ به حساب می آمد.

سرگرد که با غرور و تکبر لبخند می زد، به لشگری نزدیک شد و گفت:

- ما حتی اطلاعاتی بیشتر از این را هم در مورد نیروهای مسلح شما داریم و هر وقت بخواهیم از آن استفاده می کنیم.

ناگهان خاطره کودتای نافرجام نوژه و سروان نعمتی خائن که از ایران گریخت و به عراق پناهنده شد، در ذهن لشگری جرقه زد.

روز 31 شهریور 1359 مصادف با 22 سپتامبر 1980 ساعت 13 نیروی هوایی عراق بخش عمده ای از قلمرو جمهوری اسلامی ایران را مورد تجاوز قرار داد و مناطقی را در ده شهر بزرگ ایران بمباران کرد. ساعت 16 همان روز نیروی هوایی و زمینی عراق در غرب دزفول با دو لشکر آماده و مجهز وارد عمل شدند. یکان تیپ 17 زرهی عراق تا پایان روز 31 شهریور خود را به دامنه های غربی ارتفاعات حمرین رساند و با استفاده از تاریکی شب از آن عبور کرده و در ساعت 30/5 روز اول مهر موفق می شوند پاسگاه مربوطه را به تصرف درآورده و کلیه افراد آن را اسیر یا شهید نمایند. واحد دیگری از تیپ 17 زرهی به پاسگاه چم سری و نهرعنبر که در غرب رودخانه دویرج قرار دارد حمله کرده و آن را به تصرف خود درمی آورند.

نیروی هوایی ایران تنها پشتیبان موجود برای نیروی زمینی در تمامی منطقه نبرد بود و به همین دلیل درخواست از نیروی هوایی هر لحظه بیشتر می شد. خلبانان شجاع نیروی هوایی 2 ساعت پس از اولین حمله هوایی دشمن در بعد از ظهر 31 شهریور دو پایگاه مهم هوایی عراق به نام های الرشید و شعیبیه در حومه بصره را به شدت بمباران کردند و صدمات جبران ناپذیری به این دو پایگاه وارد آوردند. در اولین ساعات بامداد روز یکم مهر ماه با به پرواز درآوردن 140 فروند هواپیمای جنگنده و حمله به پایگاه ها و مراکز نیروی هوایی عراق، درسی فراموش نشدنی به دشمن متجاوز دادند.

در این عملیات جای سرتیپ حسین لشگری خالی بود! او در سلول خود فقط گاه گاهی صدای انفجار و عبور هواپیماها و آژیرها را می شنید و آرزو می کرد کاش او هم سوار بر هواپیمایش در دل آسمان بود.

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 19 مرداد 1388    | توسط: امین    | طبقه بندی: شهداء،     | نظرات()

زندگی نامه سردار خلبان احمد الهامی نژاد

شهید احمد الهامی نژاد در سال 1341 در شهر سبزوار دیده به جهان گشود. پس از طی دوران کودکی به تحصیل دانش همت نمود. در بهمن 57 به فرمان امام راحل(ره) همراه با مردم علیه طاغوت به پا خاست و پس از پیروزی انقلاب اسلامی، همواره در سنگر دفاع از اسلام و انقلاب حضور فعال داشت. شهید الهامی نژاد در در سال 1360 وارد سپاه شد و ماه ها در جبهه های حق علیه باطل در مقابل متجاوزان ایستادگی نمود و در مناطق عملیاتی حضور چشمگیر داشت. او خوب می دانست برای به زانو در آوردن دشمن می بایست به تخصص های نظامی مجهز شود به همین دلیل وارد دوره های تخصصی خلبانی شد و با موفقت کامل توانست این دوره ها را طی نماید.
از ویژگی های اخلاقی این شهید جدیت و پشتکار، تعهد، دلسوزی و مسئولیت پذیری بود. این روحیه سبب شد تا پس از پذیرش مسئولیت های مختلف در نیروی هوایی سپاه از جمله مسئول عملیات پایگاه قدر، مدیرآموزش خلبانی و جانشین آموزش نیرو، در نهایت برای ادامه راه همرزمان شهیدش مسئولیت فرماندهی دانشکده پرواز نیروی هوایی سپاه را به عهده گیرد. وی همچنین به عنوان فرمانده نمونه سپاه درسال 84 معرفی گردید. سرانجام در سانحه هوایی هنگام انجام مأموریت با سایر همرزمانش به دیدار معبود شتافت. روحش شاد.

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 11 تیر 1388    | توسط: امین    | طبقه بندی: شهداء،     | نظرات()

بسم رب شهدا

                                                              بال های خسته
                                                              پرهای شکسته
                                                              دل هایی خونین
                                                         سجاده های خاک گرفته

گله هایی در خواب
دل هایی گمشده
و مجالی که نیست !

گاز خردل
سرفه هایی سنگین
و یارانی که
هزاران سال بعد
طعمه باستان شناسانند

غربتی غریب
کوچه پس کوچه هایی دلتنگ
شهری دل مرده
با سنگفرشی اسیر
گرفتار بازندگانی
نا آشنا با زندگان

و شهدایی تفحص شده
که در معراج شهر
دلتنگ و بی قرار
رمل های فکه و قتلگاه و راه خون
و آرزویی غریب
که کاش تفحص نمی شدند

به حرف تو رسیدم 
ای دوست !

کاش تفحص نمی شدم

شعر از محمد طوقانی

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 10 تیر 1388    | توسط: امین    | طبقه بندی: شهداء،     | نظرات()

شهید حسن شفیع ‌زاده

بسم رب الشیعه

زندگینامه

شهید حسن شفیع‌زاده در مرداد سال ۱۳۳۶ ه‌.‌ش در یك خانواده مذهبی در شهرستان تبریز متولد گردیده و تحت تربیت پدر و مادری مومن‌، متدین و مقلد امام پرورش یافت‌، از همان كودكی در مجالس دینی از جمله برنامه‌های سوگواری امام حسین (ع‌) حضور داشت و عشق خدمتگذاری به آستان شهید پرور حضرت اباعبدالله (ع‌) در عمق وجودش ریشه دوانید‌. سادگی‌، بی‌آلایشی و گذشت او در سنین كودكی زبانزد همه بود‌. حق را می‌گفت ولو به ضررش تمام میشد‌. در محله شاخص و محور همسالان خود بود‌. به مسجد كه می‌رفت چون بزرگترها عمل می‌نمود و از جمله كسانی بود كه در پذیرایی عزاداران حسینی نقش فعالی داشت‌.
در سن ۱۲ سالگی از نعمت پدر محروم گردید‌. چون فرزند ارشد خانواده بود با آن روحیات و مردانگی‌اش عملا غمخوار مادر فداكار ودلسوز خود شد‌.
با جدیت تمام و احساس مسئولیت بیشتر از گذشته هم درس می‌خواند و هم به مادرش در اداره امور منزل كمك می‌كرد و از مساعدت به خواهر و برادرانش نیز دریغ نداشت‌. ضمن اینكه به ورزش خصوصا وزنه‌برداری علاقمند بود‌. در دوران تحصیل دانش‌آموزی با وقار و محبوب‌، مودب و كوشا بود و همواره سعی می‌كرد تكالیف دینی خود را انجام دهد‌. پس از اخذ دیپلم به سربازی اعزام گردید و همزمان با اوج‌گیری حركت توفنده انقلاب اسلامی‌، در سایه رهنمودهای حضرت امام خمینی (ره‌) با روحانیون معظم در تبعید، همچون شهید آیت‌الله مدنی و شهید آیت‌الله دستغیب در تماس بود و در داخل پادگان‌، فعالیتهای زیادی جهت راهنمایی نظامیان و خنثی كردن تبلیغات حكومت نظامی انجام می‌داد و در همان حال به پخش پیامها و اعلامیه‌های رهبر عظیم‌الشان انقلاب در داخل و خارج پادگان نیز می‌پرداخت‌. نقل می‌كنند (روزی كه مامورین رژیم به دستور فرمانده حكومت نظامی در تبریز قصد هجوم به منزل شهید آیت‌الله مدنی (ره‌) جهت دستگیری ایشان داشتند، او به همراه دوستانش نقشه مقابله با مزدوران رژیم را در مراسم عزاداری عاشورای حسینی طراحی كرده بود، كه قبل از هر گونه اقدام‌، ضد اطلاعات از موضوع باخبر شده و آنها را جهت ادامه خدمت سربازی به مرند تبعید می‌نماید‌. ایشان پس از چندی به فرمان حضرت امام خمینی (ره‌) مبنی بر ترك پادگانها، خدمت سربازی را رها كرد و به سیل خروشان مبارزات امت اسلامی پیوست‌. او با شور وصف‌ناپذیری در روزهای سرنوشت‌ساز ۲۱ و ۲۲ بهمن ماه ۱۳۵۷ تلاش می‌كرد و برای به ثمر رسیدن انقلاب اسلامی از هیچ كوششی فرو گذار نبود‌. شهید شفیع‌زاده بعدها به دنبال تشكیل سپاه‌، به همراه دیگر برادران‌، اولین هسته‌های مسلح سپاه را پی‌ریزی كرد و در سمت مسئول عملیات سپاه تبریز در سركوبی خوانین و اشرار آذربایجان و حزب منحرف خلق مسلمان نقش فعال داشت‌. با شروع جنگ تحمیلی و محاصره آبادان‌، با یك دسته خمپاره‌انداز كه تحت مسئولیت شهید باكری اداره می‌شد به جبهه‌های جنوب شتافت‌. ایشان به همراه تعدادی دیگر از رزمنگان برای حضور در جبهه آبادان با تحمل مشقات چندین روزه - از طریق ماهشهر به وسیله لنج از راه خور موسی - خود را به این شهر رساند و در ایستگاه هفت مستقر گردید‌. بعدها با فرمان امام خمینی (ره‌) مبنی بر شكستن حصر آبادان‌، نقش تاریخی خود در شكستن محاصره آبادان و دفع متجاوزان و اشغالگران بعثی ایفا نمود‌. را شهید شفیع‌زاده پس از عملیات طریق‌القدس به عنوان رئیس ستاد تیپ كربلا - كه تازه تشكیل شده بود - انجام وظیفه كرد و در شكل‌گیری‌، انسجام و سازماندهی آن نقش اساسی داشت‌.
در عملیات پیروزمندانه فتح المبین معاون تیپ المهدی (عج‌) بود كه خاطره رشادتها و جانفشانیهای او در اذهان مسئولین جنگ و همرزمانش هرگز از یاد نمی‌رود‌. با همفكری تنی چند از فرماندهان‌، ضمن پی‌ریزی و سازماندهی اولین آتشبارهای توپخانه‌، مسئولیت هماهنگی پشتیبانی آتش در قرارگاه فتح در عملیات بیت‌المقدس را به عهده گرفت و به خوبی از عهده این وظیفه بزرگ برآمد‌. بعدها با تلاش بی‌وقفه و شبانه‌روزی خود قبضه‌های غنیمتی را در قالب توپخانه‌های لشكری و گردانهای مستقل توپخانه به سرعت سازماندهی كرد و در عملیات رمضان اكثریت قریب به اتفاق توپها را علیه دشمن بعثی به كار برد‌. در ادامه‌، با به دست آوردن توپهای غنیمتی بیشتر، گروههای توپخانه را به استعداد چندین گردان شكل داد‌. این گروهها بازوهایی قوی برای فرماندهی قوای رزمی و پشتیبانی محكم برای رزمندگان بودند‌. در نبردهای خیبر، والفجر ۸، كربلای ۴، كربلای ۵، كه سپاه پاسداران به لحاظ عملیاتی مسئولیت مستقلی داشت‌، پشتیبانی آتش كل منطقه عملیات‌، با رهبری و هدایت ایشان انجام گرفت‌.
اوج هنرنمایی و شكوفایی خلاقیت ایشان در عملیات والفجر ۸ تجلی یافت‌. آتش پرحجم و متمركزی كه با برتری كامل علیه دشمن اجرا نمود، به اعتراف فرماندهان اسیر عراقی‌، در طول جنگ كسی به خود ندیده بود، زیرا قسمت اعظم یگانهای دشمن‌، قبل از رسیدن به خط مقدم و درگیری با رزمندگان اسلام منهدم می‌شدند‌.
شهید شفیع‌زاده ضمن شركت در كلیه صحنه‌های عملیاتی‌، مسئولیت فرماندهی توپخانه و طرح‌ریزی و هدایت آتش پشتیبانی را در قرارگاه‌های مختلف به عهده داشت و آخرین مسئولیت ایشان فرماندهی توپخانه نیروی زمینی سپاه و قرارگاه خاتم‌الانبیا بود‌. شهید شفیع‌زاده در تاریخ ۸/۲/۶۶ در منطقه عملیاتی كربلای ۱۰ در شمالغرب (منطقه عمومی ماووت‌) در حالی كه عازم خط مقدم جبهه بود، خودروی وی مورد اصابت تركش گلوله توپ دشمن قرار گرفت و به آرزوی دیرینه خود نایل شد و با بدنی قطعه قطعه و غرق به خون به دیدار معشوق شتافت‌.

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 8 تیر 1388    | توسط: امین    | طبقه بندی: شهداء،     | نظرات()