تصویر اندیمشك
دلم میخواست با مردم، با شهر، با زمین، حرف بزنم و بخواهم تا ماجرای مقاومت دزفول را برایم دوباره بازگو كنند؛ ولی وقت تنگ بود و فرصت گفتن آن همه حماسه نبود.
از وسط شهر رودی میگذشت؛ خروشان و خشمگین. گویی مفهومی از هشت سال استقامت و زندگی را در امواج خود تصویر میكرد.
به بارگاه مطهر امامزادة عظیم الشأن، آقا سبزه قبا ـ فرزند امام موسی بن جعفر (ع) ـ رسیدیم و ده دقیقه فرصت زیارت را داشتیم. پا كه به صحن بارگاه مقدسش گذاشتم، احساس عجیبی پیدا كردم. دلم میخواست برایش حرف بزنم و رازم را پیش او فاش كنم و بگویم كه ده سال پیش خواهر كریمهاش ـ حضرت معصومه (س) ـ نوجوانی مردد و پریشان را در آغوش محبت خویش فشرد و جرعه جرعه آب زلال ایمان و اطمینان و آرامش به كامش ریخت و دلش را شفا داد؛ او حالا به جوانی
رسیده است. اگر چه خوب بودن را تجربه نكرده، اما افتخارش این است كه همیشه سینه چاك خوبان باشد. آن جوان پناه داده شده، من بودم كه روز پیش لبریز از عشق كریمة اهل بیت، برای درك بیشتر راز ایمان، از موطن خود، یعنی قم جدا شده بودم؛ بدان امید كه در قیامت نیز آن بانوی بزرگوار مرا بنوازد.
نمیدانم زمان چطور گذشت كه من فقط توانستم به نیت آشنایان و آنان كه به گرمی بدرقهام كرده بودند، دو ركعت نماز زیارت و زیارت نامة حضرت را بخوانم و برای همه دعا كنم. دوباره سوار اتوبوسها شدیم و به راه افتادیم. در فكر قم بودم و رشتة الفتی ناگسستنی كه سالهابود دلم را به ضریح كریمة اهل بیت بسته بود تا از هر بیماری كه قلب را سیاه و سنگی میكند شفا بگیرد؛ هر لحظه دلم بیشتر به آن بارگاه ملكوتی احساس وابستگی میكرد.
هر چه بیشتر میرفتیم آب و هوا خوزستانیتر میشد: هوا گرم و گرمتر و زمین سرسبزتر. دیری نپایید كه شهر شوش نیز با آغوش گشاده به پیشواز چشمان منتظر ما آمد. حدود ساعت یازده صبح اتوبوسها مقابل حرم مطهر دانیال نبی توقف كردند؛ همان كه امیر مؤمنان علی علیه السلام دربارهاش فرمودهاند:
مدیر : 