تصویر اندیمشك

هنوز تصویر اندیمشك از اذهان پاك نشده بود كه چشمان‌مان به جمال دزفول قهرمان روشن شد. باور نمی‌كنید! هوایش هنوز بوی خون بچه‌های بسیجی را همراه داشت؛ هنوز صدای ضجة زنان و كودكان با صدای غرش موشك‌هایی كه هدیه بعثی‌ها به بی‌پناهان بود، آهنگی پریشان كننده به گوش جان می‌رساند.
دلم می‌خواست با مردم، با شهر، با زمین، حرف بزنم و بخواهم تا ماجرای مقاومت دزفول را برایم دوباره بازگو كنند؛ ولی وقت تنگ بود و فرصت گفتن آن همه حماسه نبود.
از وسط شهر رودی می‌گذشت؛ خروشان و خشمگین. گویی مفهومی از هشت سال استقامت و زندگی را در امواج خود تصویر می‌كرد.
به بارگاه مطهر امام‌زادة عظیم الشأن، آقا سبزه قبا ـ فرزند امام موسی ‌بن جعفر (ع) ـ رسیدیم و ده دقیقه فرصت زیارت را داشتیم. پا كه به صحن بارگاه مقدسش گذاشتم، احساس عجیبی پیدا كردم. دلم می‌خواست برایش حرف بزنم و رازم را پیش او فاش كنم و بگویم كه ده سال پیش خواهر كریمه‌اش ـ حضرت معصومه (س) ـ نوجوانی مردد و پریشان را در آغوش محبت خویش فشرد و جرعه جرعه آب زلال ایمان و اطمینان و آرامش به كامش ریخت و دلش را شفا داد؛ او حالا به جوانی

رسیده است. اگر چه خوب بودن را تجربه نكرده، اما افتخارش این است كه همیشه سینه چاك خوبان باشد. آن جوان پناه داده شده، من بودم كه روز پیش لبریز از عشق كریمة اهل بیت، برای درك بیشتر راز ایمان، از موطن خود، یعنی قم جدا شده بودم؛ بدان امید كه در قیامت نیز آن بانوی بزرگوار مرا بنوازد.

نمی‌دانم زمان چطور گذشت كه من فقط توانستم به نیت آشنایان و آنان كه به گرمی بدرقه‌ام كرده‌ بودند، دو ركعت نماز زیارت و زیارت‌ نامة حضرت را بخوانم و برای همه دعا كنم. دوباره سوار اتوبوس‌ها شدیم و به راه افتادیم. در فكر قم بودم و رشتة الفتی ناگسستنی كه سال‌هابود دلم را به ضریح كریمة اهل بیت بسته بود تا از هر بیماری كه قلب را سیاه و سنگی می‌كند شفا بگیرد؛ هر لحظه دلم بیشتر به آن بارگاه ملكوتی احساس وابستگی می‌كرد.

هر چه بیشتر می‌رفتیم آب و هوا خوزستانی‌تر می‌شد: هوا گرم و گرم‌تر و زمین سرسبزتر. دیری نپایید كه شهر شوش نیز با آغوش گشاده به پیشواز چشمان منتظر ما آمد. حدود ساعت یازده صبح اتوبوس‌ها مقابل حرم مطهر دانیال نبی توقف كردند؛ همان كه امیر مؤمنان علی علیه‌ السلام درباره‌اش فرموده‌اند:

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 13 بهمن 1387    | توسط: امین    | طبقه بندی: جنگ تحمیلی،     | نظرات()

چه بگویم! خرمشهر یا خونین‌ شهر!

چه بگویم! خرمشهر یا خونین‌ شهر! شهری در آسمان، شهری سبز اما به قدمت سرخی خون بیگناهان،سرخ!
صورت خرمشهر هنوز از زخم‌هایی كه از جنگ برداشته بود، چاك چاك بود. كم نیستند ساختمان‌هایی كه یك وجب از پیكره‌اش را پیدا نمی‌كنی كه تركشی به آن اصابت نكرده باشد؛ به خصوص بعضی مناطق شهر كه هنوز بازسازی نشده و یا جزء آثار جنگ باقی مانده بودند. منازل و ساختمان‌ها چون بدن شهدای خرمشهر زخمی و تكه پاره بود. در شهر كه حركت می‌كنی نگاهت میدان‌ها و خیابان‌های كنونی را نمی‌بیند! آنچه بی‌اختیار می‌بیند، چهره خونین شهری زخم خورده است كه هنوز از درد به خود می‌پیچد. در اینجا یكی از میادین شهر، «مقاومت» نام گرفته است.
در این باره می‌گویند:
وقتی دژخیمان عراقی به چهرة خرمشهر، ناجوانمردانه سیلی زدند و گام‌های منحوس خویش را بر سینة پاكش نهادند، عده‌ای از هموطنان خرمشهری در همین مكان در برابر آنها مردانه ایستادگی و جانفشانی كردند و امروز خون مطهر آن فرزندان ایران زمین، كه با خون دل خونین شهر و خاك پاكش یكی شده است، در وجود «میدان مقاومت» به یادگار مانده است؛ پس اگر بگویم صورت خونین شهر را با خون شهیدان شسته‌اند، گزاف نگفته‌ام، و به همین خاطر است كه از وقتی پا به خاك خونین شهر می‌گذاری، تا هر وقت كه میهمانش باشی، دلت راضی نمی‌شود كه حتی لحظه‌ای هم بدون وضو به سر بری.
از نمایشگاه هشت سال دفاع مقدس هم دیدن كردیم؛ غبار اندوه دوران اسارت خرمشهر از عكس‌ها پیدا بود. شاید باور كنید كه در همان نیم روز اول بازدید، احساس كردم پر شده‌ام و دیگر ظرفیت دیدن بقیة آثار و توان شنیدن دیگر حماسه‌ها را ندارم؛ آخر، خونین شهر چیز دیگری است!
در ادامة سفر، توفیقی دیگر یارمان شد؛ برادری كه راوی دردهای خونین شهر بود به اتوبوس ما آمد. آه كه چه می‌گفت، وای كه چگونه می‌گفت! از عشق، از ایمان، از دفاع مقدس و از درد و عشق خودش! دردی كه درد بودن و عشقی كه عشق رفتن بود. او یادگاری بر جای مانده از دوران عشق‌بازی عشاق در مناطق نبرد حق علیه باطل بود. همرزمانش می‌گفتند: تركشی در سرش به یادگار مانده است؛ تركشی دوست داشتنی! از روزهای خوش شیدایی.
درد دلهایش چنان وجودم را به آتش می‌كشید كه با هر كلامش دلم بی‌ اختیار به التهاب می‌افتاد. می‌گفت، خاك شلمچه شفا می‌دهد و داده بود…
اصلاً نمی‌دانم چرا خاطره خرمشهر را این طور روایت می‌كنم! قلم پریشان و سرگردان است. هر كاری می‌كنم كه به ترتیب وقوع حوادث بنگارم، نمی‌توانم! قلم، خود پیش می‌رود و از هر چه كه وجودش را بیشتر بسوزاند می‌نویسد…

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 13 بهمن 1387    | توسط: امین    | طبقه بندی: جنگ تحمیلی،     | نظرات()

شلمچه قدمگاه حضرت زهرا (س)

شلمچه قدمگاه حضرت زهرا (س) نیز خوانده می‌شود. راوی كاروان می‌گفت، خیلی از رزمنده‌ها بارها وجود مقدس حضرت را حس كرده‌اند. بچه‌ها با نام مبارك زهرا (س) می‌جنگیدند و با دعای ایشان پیروز می‌شدند؛ حال مگر ممكن است كه آن حضرت به شلمچه پا نگذارد.
آری! فاطمه (س) این یاس عصمت، به شلمچه پا گذاشته است. این را همة اهل دل می‌دانند. از آنجا كه پیامبر (ص) پیوسته می‌فرموده اند:
«من بوی بهشت را از فاطمه استشمام می‌كنم»
شلمچه هم بوی بهشت می‌دهد و من وقتی می‌نویسم: «شلمچه»، قلم خوشبو و معطر می‌شود.
همراه با خاطرات به یاد ماندنی و سخنان آموزندة همراهان كاروان، به زیارت شلمچه نایل شدیم. اطراف جاده پر از مین.مسؤول كاروان نیز پیوسته به این نكته اشاره می‌كرد و از زایران می‌خواست كه وقتی پیاده می‌شوند به طرفین جاده نروند. می‌گفت منطقه به طور كامل پاكسازی نشده است!
موشك‌ها و راكت‌هایی به چشم می‌خورد كه عمل نكرده، با سر در خاك فرو رفته و به خاك مقدس شلمچه سجده كرده بودند و هنوز هم سر از سجده برنداشته‌اند.
در گوشه‌ای از دشت، در یك محوطه كوچك دایره‌ای شكل، اسباب و اثاثیه رزمنده‌های مهاجر را جمع كرده بودند؛ كلاه‌های سوراخ شده، وسایل ساده و كم قیمت، قمقمه‌های پاره شده و…
مهمان ضیافت خطر، هیچ نداشت
هنگامی كه می‌رفت سفر، هیچ نداشت
گمنام‌ترین شهید را آوردند
جز پاره‌ای از عشق، دگر هیچ نداشت
شعلة آتش از جگرها زبانه می‌كشید؛ ولی نمی‌توانست ترجمان حتی واژه‌‌ای از شیون دل‌های خسته باشد. آنجا گریه كردیم؛ نه فقط برای شهدا، بلكه بیشتر به خاطر بر جای ماندن خودمان.
عشق بود و داغ بود و سوز بود
آه!‌گویی این همه دیروز بود
اینك اما در نگاهی راز نیست
در گلویی عقدة آواز نیست
آه مردم! وای بر فردایمان
كهكشان‌ها می‌روند از یادمان

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 13 بهمن 1387    | توسط: امین    | طبقه بندی: جنگ تحمیلی،     | نظرات()

ظاهر فاو

ظاهر فاو تسلیم سكوت بود ولی دل فاو ناآرام ؛ آسمانش نوحه می‌خواند و خاكش به سینه می‌زد، به یاد ناكامی دستهای قطع‌ شده‌ای كه حیران و سرگردان به دنبال سینه‌ای سوخته می‌گشتند تا به عشق و یاد حسین به آن بكوبند؛ سینه‌هایی كه خنجر كین دشمن آنها را شكافته بود.
در میان اروند، پایه‌های فلزی به چشم می‌خورد كه طبق توضیح راوی كاروان، هنگام عملیات، پل‌های شناور را برای تردد نفرات به این پایه‌ها می‌بستند ولی آب، چنان شدتی داشت كه پایه و پل را با خود می‌برد و در هم می‌شكست. از پل‌های معمولی كاری ساخته نبود و تردد رزمنده‌ها به طرفین رودخانة ناآرام اروند غیر ممكن بود تا اینكه چند كیلومتر پایین‌تر، دستهای توانای رزمندگان اسلام در مدت كوتاهی پل عظیم بعثت را برای عبور وسایل سبك و سنگین، به دوش اروند نشاندند.

شنیدن توضیحات راوی كاروان دربارة پل و مشاهدة رود خروشانی كه تلاطم آن، آدم را به وحشت می‌انداخت و تصور این كه زیر باران گلوله‌های توپ و خمپاره چنین كار بزرگی انجام شده باشد، مرا غرق شگفتی و غرور و ایمان می‌كرد. پل را كه نقش بسیار حساس و حیاتی برای منطقه داشته و ارتباط میان رزمندگان را امكان پذیر می‌كرده را با قرار دادن لوله‌های بسیار بزرگ و قطور در جهت جریان آب ساخته‌اند. جریان آب آنقدر قوی بوده كه لوله‌های چند تنی را مانند برگ كاهی با خود می‌برده و گلوله‌های بی‌شمار توپ و خمپاره و حمله‌های پی در پی هواپیماهای دشمن كار را سخت‌تر می‌كرده است. با این حال لوله‌ها در رودخانه جای می‌گیرند و به هم بست می‌خورند و با لایة ضخیمی از سیمان پوشانده می‌شوند و پل آمادة تردد رزمنده‌ها می‌شود.یقین دارم كه این كار بزرگ و این اعجاز عظیم، جز با دخالت‌ دست‌های مهربان مهدی (عج) امكان پذیر نبوده و نیست. اعجازی كه اكنون در توصیف آن حیران و عاجز مانده‌ام و هر چه تلاش می‌كنم نمی‌توانم آنچه كه دیدم و شنیدم را به خوبی بیان كنم.

همة مسافران متعجب بودند، ناباورانه به یكدیگر نگاه می‌كردند و سر تكان می‌دادند؛ یا توان حرف زدن از همه گرفته شده بود، یا كسی كلمة مناسبی برای بیان احساس خود پیدا نمی‌كرد. همة كلمه‌ها پیش پای این اعجاز بزرگ جان داده بودند، همان گونه كه الان من برای توصیف این «ناگفتنی» پی كلمه و جمله‌ای در خور می‌گردم و نمی‌یابم.
«بر صخرة سخت كوه، دیوانة خون
با تیشة عشق كنده افسانة خون
قلب گل سرخ در طپش می‌افتد
با رویش بالهای پروانة خون»

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 13 بهمن 1387    | توسط: امین    | طبقه بندی: جنگ تحمیلی،     | نظرات()

سرزمین نور

دل می‌تپد از ترانة خون شهید
بر خاك ببین گونة گلگون شهید
در دفتر روزگار از روز نخست
با جوهر خون نوشته قانون شهید»
«سرزمین نور» سرزمین معانی است. سرزمین درك و شهود است. در آنجا نادیدنی‌ها به چشم می‌آیند و ناشنیدنی‌ها شنیده می‌شوند و ناگفتنی‌ها به زبان می‌آیند؛ بوی ایمان در مشام جان می‌نشیند و معنویت لمس می‌گردد.
«سرزمین نور» انگار از جهان دیگر و تركیب دیگری است؛ اینها را از مرور خاطرات مسافران آن خطه هم می‌توان فهمید.
جالب است بدانیم، مجموعه نوشته‌های زایران مناطق عملیاتی دفاع مقدس نشان می‌دهد كه آنچه در سرزمین نور بیشتر اهمیت دارد، چشمی بینا، بصیرتی پاك و احساسی لطیف است تا برخورداری از قلمی توانا برای نوشتن. البته این بدان معنی نیست كه علاقه‌مندان به خاطره و سفرنامه نویسی از تأثیر قلم غافل شوند و در نوشتن به تمرین و ممارست نپردازند، بلكه بدین معنی است كه نداشتن توان بالای نویسندگی و بی‌اطلاعی از فنون نگارش، نمی‌تواند برای بیان احساسات لطیفی كه به انسان دست می‌دهد، مانعی بزرگ به حساب آید؛ از این روی به مسافران سرزمین نور توصیه می‌شود كه ضمن مطالعه و تمرین، در ثبت و ضبط احساسات خود در قالب خاطره، سفرنامه، یادداشت و … كوشش كنند.
در بازنویسی و ویرایش این اثر، رعایت امانت شده و حتی‌الامكان تركیب‌ها، تشبیهات و جمله‌بندی‌ها، به ویژه مضمون و محتوای خاطره، به صورت اصلی باقی مانده و همواره بیان مستقیم احساسات خاطره‌ نویس، در اولویت قرار گرفته است. اگر چه بعضی از جملات حذف، یا در برخی بندها دخل و تصرفی صورت گرفته است؛

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 13 بهمن 1387    | توسط: امین    | طبقه بندی: جنگ تحمیلی،     | نظرات()