رزمنده ای كه سرش قطع شد ولی خط مقدم را ترك نكرد
به دكترگفتم:یكی از بچهها دستش قطع شده بود؛ اما از سنگر تكان نخورد. این كه چیزی نیست؛ رزمنده ای را سراغ دارم كه سرش قطع شد ولی خط مقدم را ترك نكرد... حال من برای یك تركش كوچولو بروم تهران؟ مادرم مرا از خانه بیرون میكند...

آن چه خواهید خواند بخش دوم خاطرات شفاهی شهید "سیروس مهدیپور " می باشد.پدر این شهید بزرگوار آقای مهدیپور گفته است كه "هر وقت سیروس از جبهه برمیگشت، من مشتاقانه مینشستم و خاطراتش را میشنیدم. البته بدون اینكه او متوجه شود، دستگاه ضبط صوت را زیر ملحفه روشن میكردم، او را به حرف میكشاندم و صدایش را ضبط میكردم "
*[بخش دوم خاطره گویی شهید سیروس مهدی پور]
پدر! تصورش را بكنید: دویست تا تانك و نفربر در یك جاده باریك باشد؛ طول جاده هم از اینجا تا شهرك. 1 (از منزل شهید مهدیپور تا دهكده المپیك تقریباً پانصد متر راه است) تانك پشت سرتانك ایستاده بود. برای رد شدن از بین آنها میبایست به پهلو راه میرفتیم. آن شب، گردان حمزه فدا شد. آن شب اگر به خط عراقی نمیزدیم، كل جاده امالقصر و شاید عملیات از بین میرفت.
مجروحین خیلی سختی كشیدند تا به عقب برسند. آمبولانس و وانت تویوتا كم بود. جانشین فرماندهی لشكر، حاج رضا دستواره، خودش مجروحان را جابهجا میكرد. روی جیپ فرمانده، روی صندلی، روی سقف برزنتی، حتی روی كاپوت ماشین و هرجا كه یك وجب جا بود، مجروح میگذاشتند تا او به عقب ببرند. در آن سرمای زمستان اگر مجروح زود عقب نمیرسید، شهید میشد.
حسین دستواره، برادر كوچكتر حاجرضا دستواره، در گردان ماه بود. آن شب مجروح میشود. او را مثل مردهها به سردخانه میبرند؛ چون بیهوش بوده. در سردخانه میفهمند كه بدنش هنوز گرم است و او را به بیمارستان میبرند.
در خاكریز خط مقدم بودم و هنوز مرا به عقب نبرده بودند. آمبولانس كم بود و جیپ رضا دستواره هم خراب شد. چند استارت زد؛ اما موتور روشن نشد. باتری ماشین داشت با استارتهای پشتسر هم خالی میشد كه گفتم:
- برادر، باتری ماشین خالی میشه.... باید هل بدیم..... كاپوت را بزن بالا، یك نگاه كن بالا،شاید شیلنگی یا سیمی قطع شده....
برانكارد مجروحی را كه روی كاپوت گذشته بودند؛ زمین گذاشتیم. من چراغ قوه انداختم. راننده، یا خسته بود، یا از تعمیر ماشین سر در نمیآورد. پای مجروحم را به ماشین تكیه دادم و در آن تاریكی، چشمانداختم به موتور. اول، شیلنگ بنزین را بررسی كردم؛ سالم بود. بعد سرشمعها را دست كشیدم و به راننده گفتم:
تو برو استارت بزن من وایر شمعها و دلكو را دست میزنم.
مدیر : 